شاهنامه منبعي بسيار غني از ميراث مشترك ايرانيان است كه در آن ميتوان استمرار هويت ايراني را از دنياي اسطورهها و حماسهها تا واپسين فرمانروايان ساساني آشكارا ديد. فردوسي بيگمان در احياي زبان فارسي كه از اركان هويت ملّي است، نقش بيچونوچرايي داشتهاست و محتواي شاهنامه داراي ويژگيهايي است كه سبب شدهاست تا هويت ملّي تا امروز استمرار يابد. برخي از اين ويژگيها عبارتاند از:
ادامه مطلب...
استاد محمد امینی
استادمحمد امینی در سال 1331 در شهر ورامین در خانواده ای کشاورز به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در مدرسه کوشیار(توحید فعلی) و تحصیلات متوسطه (سیکل اول) را در دبیرستان رضا پهلوی (شهید مصطفی خمینی فعلی) ادامه داد، وی سپس
ادامه مطلب...
شایا شهوق: روز سهشنبه 13 اسفندماه 1387، انجمن جامعهشناسی ایران میزبان نشست گروه جامعهشناسی تاریخی با موضوع «هویت ایرانی در دوران مدرن» بود. در این نشست سعید معیدفر دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و رئیس سابق انجمن جامعهشناسی، بحثی را با عنوان «تمرکز و تکثر؛ تناقض دو عنصر هویتی ایرانی» مطرح و همچنین شروین وکیلی نیز به ایراد سخنرانی پرداخت که گزارشی از آن را در زیر میخوانید:
تمرکز و تکثر؛ تناقض دو عنصر هویتی ایرانی
سعید معیدفر، دانشیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نخستین سخنران این نشست بود. وی در ابتدای سخنانش گفت: درباره «هویت» تا کنون بحثهای متعددی مطرح شده و اگرچه در گذشته هم این بحث وجود داشت ولی مسأله هویت در دوره مدرن اهمیت بیشتری پیدا کرده و پس از پیدایش دولت-ملتها بیشتر حائز اهمیت شده است.
معیدفر بیان داشت که تمرکز سخنرانیاش بر عناصر هویتی است و سپس با طرح این پرسش که آیا عناصر هویتی که هویت ما ایرانیها را در گذشته و امروز شکل میدهد، از انسجام و همخوانی با یکدیگر برخوردار هستند یا نه؛ گفت: نظر من این است که عناصر هویتی ما، چه در گذشته و چه در حال حاضر حالت پارادوکسیکال داشته و با یکدیگر ناسازگارند که این ناسازگاری بهویژه در دوره مدرن بیشتر خودنمایی میکند.
وی افزود: ایران از ویژگیهای خاصی برخوردار است که با توجه به آنها، باید مورد بررسی قرار گیرد؛ چرا که خود این سرزمین و ویژگیهای آن، تا حد زیادی میتواند روشنکننده این پارادوکسها باشد. در واقع، فلات ایران دارای تنوع زیاد قومی و گروهی بوده و در عین حال، تنوع وسیع معیشتی در این کشور نیز به عنوان یکی از ویژگیهای تمدن ایرانی شناخته است.
معیدفر ادامه داد: این تنوع ممکن است در کشورهای دیگری مانند هندوستان نیز وجود داشته باشد اما ویژگیهای دیگر ایران، وضعیت آن را متمایز از دیگران میکند. شرایط استراتژیک و جغرافیای ایران، این کشور را تبدیل به دروازه شرق و غرب عالم کرده است. به همین دلیل از گذشتههای دور، ایران به عنوان یکی از مهمترین مناطق استراتژیک دنیا به حساب میآید. این جغرافیای سیاسی بر سرنوشت ما ایرانیان، از گذشته تا به حال تأثیر گذاشته است. تمام ساکنان این سرزمین به دلیل این موقیعیت ویژهای که داشتند، همیشه در معرض مداخلهها، دستاندازیها، ناامنی و مشکلات متعددی قرار داشتهاند.
معیدفر در کنار موقعیت جفرافیای سیاسی، کمبود منابع طبیعی را از دیگر ویژگیهای ایران دانست و گفت: سرزمین ایران از کمبود آب رنج میبرد و بنابراین ما معمولاً کشور مولدی نبودهایم. اگر هم در اقتصاد جهانی از گذشته نقش داشتیم، عمدتاً تمدنی بازرگانی بودهایم. دشواری محیط زیست ما سبب شده که مسألهای به نام کمبود منبود منابع و جدال بر سر کمبود منابع ایجاد شود. این مشکل بعدها در ساخت سیاسی ما نیز سایه انداخته است.
وی افزود: ما از گذشتههای دور تا امروز، دو عنصر هویتی مهم داشتهایم که در تعارض با یکدیگر قرار گرفتهاند؛ نیاز به فردی مقتدر برای حفظ امنیت در مقابل دشمنان خارجی و ناامنیهای داخلی که باعث شده برای ایرانی، شاه یا حاکم همواره موقعیت ویژهای داشته باشد. همچنین تنوع فرهنگی و قومی که زمینهساز زایش تمدن و فرهنگ بوده و ادبیات و هنر ما را توسعه داده است. اگر بخواهیم عناصر هویتی را که جامعه ما بر آن اقتناع داشته، طبقهبندی کنیم؛ میبینیم که بخشی از آن، بیشتر جنبههای امنیتی و تأمینی داشته و بخشی دیگر جنبههای متعالی، تولید کننده که حوزه فرهنگ را دربرمیگرفته است.
معیدفر همچنین گفت: در کتاب «مشکل هویتی ایرانیان»، آقای صفا اشاره میکند که فرهنگ و هویت ایرانی بر دو چیز بنا شده است؛ زبان فارسی و نهاد شاهنشاهی. ایشان شاهنامه را به عنوان پدیدهای معرفی میکند که این دو را با هم ترکیب کردهاست و توضیح میدهد که جریانهای حماسی همیشه یک قدرت فائقه متعالی دارند؛ مانند رستم که ایران را در مقابل امیران حفظ کرده و در واقع با تمام دشمنان داخلی مبارزه میکند. پشت سر آن زبان و ادبیات وجود دارد که پر است از تنوع فرهنگی، حماسه، اساطیر، علوم و خیلی چیزهای دیگر که به عنوان پدیدههایی متعالی، در جامعه ما تأثیرات عمیقی دارند.
وی افزود: آقای شاهرخ مسکوب نیز همین مسأله را به این شکل بیان میکند که هویت ایرانی بر دو پایه زبان و تاریخ استوار است. در واقع، او به جای عنصر شاهنشاهی، تاریخ را آورده است.
معیدفر در جمعبندی سخنانش، به توضیح بیشتری در مورد تقسیمبندی عناصر هویتی ایرانی پرداخت و گفت: زبان، موسیقی، فرهنگ و خیلی چیزهای دیگر، در مقوله تنوع فرهنگی میگنجد و شجاعت، مردانگی، مروت، گرایش به حماسه و توجه به اقتدار مرکزی در مقوله امنیت قرار میگیرد. بخش اول، میل هویتی ما به کثرت بوده و بخش دوم میل ما به سمت وحدت است که این دو همیشه با یکدیگر درگیر بودهاند. مشکلاتی که ما در گذشته و حال خود داشتهایم، تا حدی ناشی از همین تناقض است. از سوی دیگر، ما به دلیل مشکلات جغرافیای و استراتژیک، به سمت تمرکز حرکت میکنیم و این تمرکز ما را از عرصه تمرکز و زایندگی فرهنگی دور میکند و وقتی که این شرایط تشدید میشود، ایرانی افسرده میشود؛ دچار مشکل شده و یأس پیدا میکند. در عین حال، زمانی که تنوع فرهنگی ایجاد میشود، خلاقیت و نوآوری ایجاد شده ولی نا امنی افزایش مییابد.
وی در خاتمه افزود: اگر تاریخ جامعه ایران را بنگریم، میبینیم که این دو ترکیب از عناصر هویتی، همیشه در چالش با یکدیگر قرار گرفتهاند. ما لحظات کوتاهی از زمان را داشتهایم که ترکیبی از این دو در کنار هم قرار گرفتهاند ولی به واسطه تهدیدات و مشکلاتی که داشتهایم، به سرعت این وضعیت از بین رفتهاست. در واقع، مهمترین دوره زایندگی فرهنگی جامعه، زمانی است که تمرکز وجود ندارد. ولی در این دوره نیز دچار نوعی غریبی و بیگانگی هستیم.
از ملیگرایی ایرانی تا ناسیونالیسم مدرن
شروین وکیلی به عنوان دیگر سخنران این میزگرد، با تمایزگذاری بین «ملیگرایی ایرانی» و «ناسیونالیسم مدرن»، به طرح موضوع بحث خود پرداخت. وکیلی در ابتدای سخنانش تأکید کرد که مفهوم هویت ملی در جامعه، باعث ایجاد سردرگمی میشود. او سپس به طرح این پرسشها پرداخت که مفهوم ملیت در جامعه ایرانی از چه زمانی شروع شدهاست؟ ملت ایران، وطن ایرانی، ملت ایرانی به لحاظ تاریخی کجا شکل گرفتهاند؟ از چه نقطهای میتوانیم بگوییم که ایرانیت معنی پیدا کرده است؟ آیا فراز و نشیب یا دگردیسی داشته است؟ و در نهایت اینکه آیا آنچه که ما به عنوان مفهوم ناسیونالیسم مدرن میفهمیم، در تاریخ ایران ریشهدار است یا از یک مقطع خاص شروع شده است؟
وی در ادامه سخنانش گفت: مفهوم ملیگرایی، به معنای مدرن آن، از دوره رضاشاه تثبیت شد. تکوین آن در غرب، حدود سه قرن و از انتهای دوران نوزایی طول کشید و در حال حاضر حدود دویست سال است که به صورت تثبیت شده در جوامع پیادهسازی شده است. بنابراین این مفهوم یک مفهوم متأخر در تاریخ تمدن است.
وکیلی افزود: ناسیونالیسم مدرن دارای چند ویژگی است؛ نقطه شروع آن از اروپا بوده و شرایط خاص حاکم بر اروپای دوران رنسانس متأخر بر پیکربندی معنایی این ناسیونالیسم، تعیین کننده بوده است. به نظر من، بر خلاف آنچه که عدهای معتقدند موج خرد روشنگری آغازگر جریان ناسیونالیسم بود، اینگونه به نظر میآید که به ویژه در انقلاب فرانسه، رمانتیسم عامل این جریان بوده است. نکته دیگر این است که ناسیونالیسم، از ابتدای کار، ساختاری مهاجم و توسعهطلب داشت که تا حدودی، از آرمانگرایی شعارهای ناسیونالیسم اولیه نشأت میگرفت و در عین حال، آرایش سیاسی نیروها در اروپای آن زمان نیز در این امر تأثیرگذار بود؛ کما اینکه اولین متون ناسیونالیسم آلمانی مربوط به زمانی است که ناپلئون به آلمان حمله میکند. مسأله دیگر این است که مفهوم ملیت دارای ساختاری حقوقی است و تعریف آن، بر حق شهروندی مبتنی میشود. علاوه بر این، این مفهوم مرزبندی مشخصی با زبان دارد.
وکیلی در ادامه، گفت: در مورد ایران، ما نوعی ملیگرایی پیشامدرن داشتیم که به لحاظ ساختار، دارای شباهتهایی به ملیگرایی مدرن بود. به عنوان مثال استاندارد کردن اوزان و مقادیر، در دوره هخامنشی، سامانی و صفوی نیز وجود داشت. آموزش عمومی از دوره طاهریان رونق داشت. برخی از نهادهای اجتماعی هم که به نظر میرسد در اروپا پس از دوران مدرن پا گرفته، در ایران به صورت جسته و گریخته وجود داشته است. این مسأله باعث سردرگمی میشود و بر اساس آن، برخی در دوران پیشامدرن ایران، به دنبال ناسیونالیسم مدرن میگردند که یک خطای آشکار است ولی باید توجه داشت که به دلیل سیستمی نهادهای اجتماعی مشابه وجود دارند. ملیگرایی در ایران مقدمه و سابقهای 2500 ساله دارد. در واقع، تا زمانی که به کشور متحدی به نام ایران برسیم، حدود 2500 سال طول میکشد. بنابراین، فرایند بسیار متفاوت از آن چیزی است که ما در اروپا میبینیم؛ در عین اینکه میتوان گفت از ابتدای حکومت هخامنشی تا امروز، مفهوم هویت ملی ایرانی به اشکال متفاوت وجود داشته است.
وی سپس افزود: مفهوم ملیگرایی ایرانی، ساختار و کارکردی مشابه ناسیونالیسم مدرن دارد؛ اگرچه به لحاظ پیکربندی کاملاً متفاوت است. از ویژگیهای ملیگرایی ایرانی، این است که مهاجم نبوده و معمولاً مدافع است. در دوران هخامنشی که اولین شکل پیکربندی دولت ایران است، دولت دیگری در جهان وجود ندارد که هخامنشیان از آن باخبر باشند. به همین دلیل نیز این دولت عظمت طلب است و از ابتدا ادعاهای قدسی دارد. از ابتدای کار، ساختار آن با نهادهای دینی پیوند میخورد و به گمان من، به طور مشخص یکتاپرست هستند. به باور من، زمینه نظری شکلگیری این دولت، یکتاپرستی است؛ یعنی امکان وجود یک مرکز در آسمان که به امکان وجود یک مرکز در زمین منتهی میشود.
وکیلی ادامه داد: این دولت سلسله مراتبی از قدرتهای اجتماعی را دربرمیگیرد و بنابراین به تکثرهای فرهنگی و قومی و حتی به لحاظ سیاسی میدان میدهد. ساختار ملیگرایی ایرانی، به جز برخی استثناها، بسیار روادار است. ویژگی دیگری که دارد این است که مرزهای آن، نه زبانی، بلکه فرهنگی است. در نهایت، الگوی شکلگیری ملیگرایی ایرانی، الگویی چند متغیره است و تنها به یک عامل مانند زبان قابل تقلیل نیست. کما اینکه در دوره رضا شاه، تمرکز بر زبان فارسی نشان دهنده چیزی جز ملیگرایی ایرانی و در واقع، ناسیونالیسم مدرن است.
سخنران این نشست سپس به صورت فهرستوار، به متغیرهای تأثیرگذار در ملیگرایی ایرانی، اشاره کرد و آنها را اینگونه شمرد: ساختار و تعریف امر قدسی به عنوان یک امر مبهم و چند منظوره در زبانی مقدس، تاریخ مشترک که حتی بیان اساطیر را نیز دربرمیگیرد، منافع مشترک که به ویژه به موقعیت ژئوپلیتیک ایران محدود میشود، موقعیت محوری اساطیر در تعریف انسان ایرانی، موقعیت مرکزی شرایع و مناسک و در عین حال فنآوری که کمتر در تاریخ ایران مورد توجه قرار گرفته است.
شروین وکیلی همچنین خاطرنشان کرد: ظهور نوزایی در اروپا، منتهی به تحولاتی میشود که دامنه آن به ایران نیز کشیده شده است. از مهمترین این تحولات، تغییر راههای تجاری از زمینی به دریایی است که پیامد آن نیز اختراع کشتی اقیانوسپیما در پرتغال و اسپانیا است. این مسأله راه ابریشم را از رونق میاندازد و در دوران صفوی، انقراض اقتصادی را سبب میشود. متغیر دیگر، پیدایش جنگافزارهای مبتنی بر سلاحهای آتشین است که ابتدا همسایگان ایران، مشخصاً عثمانی و روسیه، به این جنگافزارها مجهز شدند. این دو اتفاق به همراه عوامل دیگر سبب شد که از اواخر صفوی تا دوران ناصری، شاهد افول تدریجی و مداوم ساختارهای اجتماعی در ایران زمین باشیم و یکی از دورانهای تجزیه از انتهای دوره صفوی شروع میشود.
وی ادامه داد: از اوایل دوران ناصری، به طور رسمی، تلاشی برای وامگیری شکل جدیدی از هویت که همان ناسیونالیست مدرن است، شروع شده و همزمان با انحطاط نهادهای برآمده از ملیگرایی بومی، ایده نهادهای مبتنی بر ملی گرایی مدرن نیز وارد ایران زمین میشود. این ایده از حدود سال 1280 خورشیدی تا دوران به قدرت رسیدن رضاشاه، نهادینه شده و به سرمشق تعریف سازمان جدید جامعه ایرانی تبدیل میشود.
وکیلی در جمعبندی سخنانش گفت: اگر قرار باشد که بین هویت بومی ایرانی و هویت مدرن، یکی را انتخاب کنیم، من هوادار بازشناسی و بازسازی هویت بومی ایرانی هستم. ابتداییترین دلیل این امر، غنای ساختاری و معنایی بیشتر ملیگرایی بومی و ایرانی است. به گمان من، ما در حوزه فرهنگ، خزانه معنایی عمیقی داریم که در صورتی که آن را با کاربستهای مدرن ترکیب کنیم، امکان بازسازی مفهوم هویت ملی ایجاد میشود
و حد و مرزهای سیلان آن محدودهی جامعه را تعیین میکند. شبکهای از منشها و خوشههایی در هم تنیده از عناصر فرهنگی تکامل یابنده است که اعضای جامعه، و کسانی که "درونِ" آن قرار دارند، از آن برخوردارند و به این ترتیب از مردمانِ بیگانه، و کسانی که در "آن بیرون" قرار گرفتهاند، متمایز میشوند. در این معنا، هویت اجتماعی برساختهای فرهنگی است، که عناصر مشترک در میان خودانگارههای اعضای یک جامعه را فراهم میآورد، و به این ترتیب به پیدایش یک "ما"ی جمعی در زمینهای متکثر از "من"ها میدان میدهد. یعنی نیرویی از جنس نشانگان و معناهاست که سوژههای مستقل انسانی را در سیستمی بلند مرتبهتر از سطح روانشناختی، به هم پیوند میدهد و به این ترتیب تصویر ذهنی مشترکی را در میان کسانی که با هم و در ارتباط با هم زندگی میکنند، پدیدار میسازد.جفتهای متضاد معنایی (جمهای) چندی بر هویت اجتماعی غالب هستند. شباهت و تفاوت، شاید مهمترین عنصر در این میان باشد. هویت اجتماعی آن شبکهای از منشها و ساختهای فرهنگی است که شباهتهای موجود در میان اعضای یک جامعه را رمزگذاری کرده، و در ارتباط با روایتهایی اساطیری معنادارشان میسازد. به این ترتیب، هویت نه تنها ویژگیهای مشابه در میان آدمیان را بر میشمارد و صورتبندی میکند، که آنها را ارزیابی و ارزشگذاری نیز مینماید و به این ترتیب شباهت را از جایگاه توصیفی ساده به مرتبهی عناصری زیبایی شناختی و اخلاقی ارتقا میدهد.
در عین حال، هویت اجتماعی بر مبنای تفاوت نیز کار میکند. هویت اجتماعی منشهایی را شامل میشود که پا به پای تشخیص، رمزگذاری، و معنا بخشی به شباهتهای درونی، تمایزهای میان درون و بیرون را نیز تشخیص میدهد و تفاوتهای میان وابستگان به جامعهی خودی و سایر جوامع را نیز ردیابی و صورتبندی مینماید. به این ترتیب، هویت همچون شمشیری جادویی مینماید که از سویی مرز میان درون و بیرون را با گسستی عبور ناپذیر تعیین حدود میکند، و از سوی دیگر گسستهای درونی سیستم اجتماعی را به مرتبهی تفاوتهایی سطحی و نامهم فرو میکاهد. تفاوتهایی که در سطحی فروپایهتر از تمایزِ بنیادین و مهمِ جاری در مرز میان درون و بیرون جامعه قرار میگیرد و با اختلاف بین خودیها و بیگانگان فرق میکند. با این تعاریف، هویت اجتماعی زیرسیستمی در سطح فرهنگی است. خوشهای از منشها که کارکرد آن ایجاد هماهنگی کارکردی، و انسجام ساختاری در اندرون نظام اجتماعی است. مجرای اثر گذاشتن هویت فرهنگی، خودانگارهی مشترک اعضای یک جامعه در مورد خودشان است، و انگارههایی هنجارین که دربارهی اعضای جوامع بیرونی دارند. به همین دلیل هم جمِ (جفت متضاد معنایی) شباهت و تفاوت در محور هویت قرار میگیرد و جمهایی دیگر – مانند درون/ بیرون، خودی/ غیرخودی، و آشنا/ بیگانه- را پدید میآورد. هویت از مجرای رمزگذاری عناصر متصل به این مفاهیم مرزهای نظام اجتماعی را تعیین میکند.
2. هویت اجتماعی نیرویی زورآور و عاملی تعیین کننده در پیکربندی و کارآیی یک نظام اجتماعی است. این که اعضای یک جامعه تا چه پایه در ارتباط با یکدیگر به قواعدی مشترک پایبند باشند، و این که تا چه پایه از مرزهای جامعهی خویش حراست کنند، به تصویر ذهنی مشترکی باز میگردد که از خویش تصور میکنند. به همین دلیل، دگردیسی هویت اجتماعی، عاملی محوری و اثرگذار در تحول جوامع انسانی، و تکامل نظمهای جدید در بستر تاریخ است. دور از اغراق خواهد بود، اگر هر گذار تاریخی مهم را به تحولی فراگیر در هویت اجتماعی مربوط بدانیم، و هر تنش اجتماعی فراگیر را با فشاری بر هویت متصل سازیم. و البته این بدان معنا نیست که اولی را به دومی تحویل کنیم، یا برعکس. هویت ازاین رو، همواره موضوعی چالش برانگیز بوده، و خواهد بود. طراحی هویتهای مصنوعی و نوظهور اجتماعی – که در سادهترین سطح در نهادهایی خرد مقیاس و موقت مانند گروههای همسالان یا انجمنهای کوچک انجام میپذیرد،- دستمایهای برای جامعهپذیر شدن، و دستیابی به بلوغ روانی در افراد است. به همین ترتیب در مقیاسی کلان و سطحی بزرگتر، هویتهایی تکاملی و دیرپا که در زمانی طولانی و در جریان انباشت پردامنهی رمزگان و نشانگان پدیدار میشوند، زیربنای ظهور و سقوط تمدنها و فرهنگها هستند. ظهور امواج تمدنی جدید –مانند مدرنیته- همواره با دگردیسیای بنیادین در پیکربندی هویت همراه است، و در جریان بازخوردهایی فشرده، بر این امواج تاثیر میگذارد. زوال و انحطاط تمدنها را نیز میتوان به صورت فروپاشی ساختاری هویتهای اجتماعی تعبیر کرد، و از کارکرد افتادنِ آنها را کلیدِ انقراض خوشههای کلان منشهایی دانست، که یک نظام اجتماعی و یک تمدن خاص را از بقیه متمایز میکنند.
در عمل، یک تمدن هنگامی منقرض میشود که نمایندگان خویش را از دست بدهد. یعنی کسانی باقی نمانند که خویش را بدان وابسته بدانند، به آفرینش معنا در دل آن مشغول باشند، و برای نگاهبانی از آن تلاش نمایند. در گذر تاریخ، این امر به ندرت با نابودی زیست شناختی بدنهای نمایندگانِ یک تمدن تحقق یافته است، که نابودی تمدنهایی مانند آزتک و مایا نمونههایی از آن هستند. معمولا آنچه که رخ داده، هضم شدنِ اعضای تمدنی نیمه جان در تمدنی همسایه بوده که هویت اجتماعی زورآورتر و جذابتری داشته و به شکلی رقابتی اعضای جامعهی نخست را از دایرهی "درون" و "خودی"ِ تعریف شده توسط آن هویتِ ناتوان بیرون میمکیده است. از میان رفتن هویت بابلی و نیوانگلندی و ظهور هویتهای ایرانی و آمریکایی را به این ترتیب باید فهمید. پس، هویت اجتماعی تنها زیرسیستمی ساختاری و انتزاعی در سطح فرهنگی نیست. بلکه خود نظامی پویا و تکامل یابنده است که به طور فعال در واکنش به تنشهای محیطی دگرگون میشود، بر سر یارگیری و جذب "اعضای شایسته" با هویتهای دیگر به رقابت میپردازد، و در سطوحی گوناگون و سلسله مراتبی نیز چنین میکند. یعنی به همان ترتیب که نظامهای علمی، ساختارهای نظری، و شهرهای همسایه هویتهای آکادمیک، جبههبندیهای انتزاعی، و هویتهای شهری خویش را در رقابت با یکدیگر تعریف و بازتعریف میکنند، در سطوحی کلانتر هویتهای دینی گسترده و هویتهای فرهنگی عام مربوط به تمدنهای بزرگ نیز در قالبی رقابتی و پویا در هر برش تاریخی مدام بازتعریف میشود.
هویت از این رو، نظامی زورآور و تعیین کننده و اثرگذار است، که به خاطر پویایی و رقابتی بودنش شکننده نیز مینماید. هویت اجتماعی است که آرایش نیروهای اجتماعی، و الگوی چفت و بست شدنِ زیرواحدهای متناقض معنایی را در بستر یک جامعه تعیین میکند، و به این شکل انسجام و یکپارچگی آن جامعه را تضمین مینماید. در عین حال، هویت تنها در شرایطی در انجام این کار کامیاب میشود که بتواند در صورتبندی خودانگارهای مشترک و دلپذیر از اعضای جامعه به شکلی کارآمد عمل کند، و یکپارچگی و قوام این خودانگاره را در شرایط بحرانی جامعه شناختی حفظ نماید. کارکردی که در شرایط عادی، تنها با دشواری و به شکلی موقت قابل تحقق است.
از این روست که هرچه در پلکان سلسله مراتب اجتماعی بالاتر برویم، و به ساختارهای کلانتر و درشت مقیاستر برسیم، هویتهایی تنومندتر، پیچیدهتر، و به همین ترتیب دیرپاتر و پایدارتر را میبینیم، که با این وجود نیمه عمری مشخص دارند و در مورد پایداری و باقی ماندنشان حدسهایی دقیق میتوان زد. به عنوان مثال، میدانیم که هویت اجتماعی در سطح کوچکترین زیرسیستمهای اجتماعی – خانواده، گروه همسالان، انجمنهای دارای عضویت داوطلبانه- در دامنهی سال تا دهه تداوم مییابند. در حالی که در نظامهایی مانند ملت یا تمدن، ممکن است این پایایی تا چندین قرن و حتی چندین هزاره نیز تداوم یابد. همچنین میتوان دید که هویت در سطوح گوناگون با سرعتها و دامنههایی متفاوت دچار دگردیسی میشود و در مرتبههایی گوناگون دستخوش تغییر میشود. یک گروه همسالانِ کودکانه ممکن است با فرا رسیدن دوران بلوغ – تنشی زیست شناختی- به سرعت در مدت چند ماه یا دست بالا یک سال خود را در قالبی تازه بازتعریف کند و به تداوم خود ادامه دهد، در حالی که سازگار شدنِ یک تمدنِ سنتی با موجی همچون مدرنیته – تنشی اجتماعی/ فرهنگی- ممکن است همچون جامعهی ایرانی بیش از یک قرن نیز به طول انجامد.
3. هویت در نهایت، متغیری بنیادین و مهم است که نمیتوان نادیدهاش انگاشت. میتوان در مورد ارزش و تقدس شباهت، و تنفر از تفاوت شعار داد و اخلاقیاتی زیبا بر ساخت، یا هویتی ساختگی – همچون هویتی بینالمللی- را در برابر هویت ساختگی دیگری – مانند هویت ملی- نهاد و از آن دفاع کرد یا بدان تاخت. با این وجود، یک نکته آشکار است و آن هم این که نادیده انگاشتن هویت اجتماعی کاری ناممکن است. از این روست که در میان نظریه پردازان امروز، گرایش به محوری فرض کردن مفهوم هویت اجتماعی روز به روز بیشتر میشود، و هیچ گرایش نظری یا اندیشمندِ جدیای نداریم که به نادیده انگاشتن این مفهوم علاقه داشته باشد یا از چنین امکانی دفاع کند. به تعبیری، هویت قدرت است. از این روست که در عصر کنونی ساختارهای اقتصادی و سیاسی کلان و عظیمی برای سازماندهی هویت، بر ساختن هویت، یا دستکاری هویت تخصص یافتهاند. این وضعیتی است که همواره در طول تاریخ برقرار بوده است، چرا که بر مبنای نگاهی افراطی میتوان تمام نهادهای اجتماعی را ماشینهایی برای ترشح هویت دانست.
اگر تاریخ تمدنهای انسانی را مرور کنیم، میتوانیم با اطمینانی به نسبت زیاد ادعا کنیم که در میان هویتهای اجتماعی کلانِ شناخته شده، هویتِ مربوط به تمدن ایرانی پیچیدهترین الگوی تحول را داشته است. این از سویی، به دامنهی گستردهی جغرافیایی، و تداوم شگفت انگیز تاریخی این تمدن و هویتهای وابسته بدان باز میگردد. تمدن ایرانی پیکرهایست که در قلمروی به وسعت حدود سه میلیون کیلومتر مربع، برای مدت 25 قرن تداوم داشته است، که خود در میان سایر تمدنها بینظیر است. در واقع تنها تمدنی که از گستردگی و دیرپاییای نزدیک به تمدن ایرانی برخوردار است، چین است که وسعتی بیشتر، و قدمت تاریخی کمتری دارد. تمدنهای بزرگی مانند تمدن آفریقای شمالی – مصر و مغرب- که پس از ورود مسیحیت و اسلام به آن قلمرو منقرض شدند، با سابقهی سه هزار سالهشان پیش از میلاد مسیح، میتوانند از نظر قدمت با تمدن ایرانی مقایسه شوند. به همین ترتیب تمدن یونانی- رومی که از عصر اسکندر شروع شد و تا پایان عصر قرون وسطا تداوم یافت – و به روایتی بخشهایی از آن هنوز هم تداوم دارد،- میتواند دست کم از نظر وسعت با تمدن ایرانی هماورد دانسته شود. در این میان همچنین باید تمدن هند را دید که قدمتی تقریبا همتای تمدن ایرانی دارد، و گستردگی جغرافیایی آن نیز بزرگتر است، هرچند بخش مهمی از این دو تمدن در طول تاریخ در هم آمیخته و به هم مربوط بوده است. تمدن ایرانی در میان تمام این تمدنها نه به لحاظ گسترهی زمانی و مکانی، که به خاطر تاریخ خاص هویت اجتماعی در آن یگانه است. ایران زمین به دلیل موقعیت اجتماعی خود، و الگوی توزیع منابع طبیعی خویش، و بافت جمعیتی و زبانیاش، در طول تاریخ تنشهای اجتماعی بسیار شدید و تکان دهندهای را از سر گذرانده است، و همچنان پیوستگی قابل توجهی از هویت اجتماعی را در خود حفظ کرده است. خودِ این نکته که جامعهی ایرانی در بیست و پنج قرن گذشته دست کم چهار نسلکشی عمده – مقدونیان، تازیان، ترکان و مغولان- را از سر گذرانده است، و دست کم پنج پیکرهی تمدنی متمایز – هلنی، مسیحی- رومی، اسلامی، یاسایی، و مدرن- را به شکلی انتخابی و خاص در خود جذب کرده است، به قدر کافی شگفت انگیز هست. ما هیچ تمدن دیگری را نمیشناسیم که با تداوم و گسترشی چنین بزرگ، در برابر چنین تنشهایی از پا در نیامده باشد. تمدن مصری با وجود تداوم و قدمت شگفتانگیزش، در عمل پس از ورود مسیحیت و اسلام به آن سرزمین به کشوری عربی تبدیل شد، و حتی هند تجربهی به نسبت ملایم استعمار را با هویت زدایی گسترده و عمیقی از سر گذراند.
نوشتار کنونی، دستاورد اندیشیدن در مورد هویت ایرانی است. این اندیشیدن، از منظر نظریهی سیستمهای پیچیده، و به طور مشخص از دیدگاه نظریهی منشها و نظریهی قدرت – یعنی دو چارچوب نظری نگارنده برای فهم نظام اجتماعی- انجام خواهد پذیرفت. زمانهی امروزین، -مانند مقاطعی بسیار پرشمار در تاریخ گذشتهی ایران زمین،- با فشارِ زورآورِ نیاز به بازتعریف هویت مشخص میشود. از این روست که گمانهزنی در مورد هویت جدید ایرانی، و نقدِ هویتِ کنونی، نقل محافل است. از دید من این گمانهزنیها، به دلیل متکی نبودن به یک چارچوب نظری مشخص و منسجم، سردرگم و مبهم هستند، و به سطح گفتمانهای عامیانهای فروکاسته شدهاند که جز ابراز رضایت یا انزجار از هویت کنونی محتوایی ندارند. به بیان دیگر، فکر میکنم بازتعریف هویت ایرانی، که ضرورتِ غیرقابل چشم پوشی زمانهی ماست، تنها زمانی ممکن خواهد شد که بتوانیم با پشتوانهی نظریهای نیرومند و روزآمد هویت ایرانی را در چشم انداز تاریخیاش بفهمیم، و خواستهایی کلان را در همین منظر طرح نماییم. بدبختانه چنین مینماید که قابلیت نظری چنین کاری، و ارادهی مشترک برای دستیابی به چنین تفاهمی در حال حاضر وجود ندارد. از این رو، هدف این نوشتار به دست دادن کاربستی از نظریهی قدرت و نظریهی منشهاست، که بتواند زیربنای نظری مناسبی را برای هدف یاد شده به دست دهد. در حال حاضر، تقریبا تمام تلاشهای نظری و پژوهشهای جاری در باب هویت ایرانی را میتوان با برچسب ساختارگرا مشخص ساخت. چنین تعریفهایی، در مرز جدیترین کارهای نظری امروزین در مورد هویت ایرانی قرار دارند. روششناسی مشترک حاکم بر تمام این آثار، آن است که هویت را بر مبنای سیاههای از شباهتها و تفاوتها بازشناسی کنند. به این ترتیب، این نکته که مثلا زبان فارسی در دورانی طولانی از تاریخ ایران حضور داشته است، یا این که عنصری نژادی مانند آریاییها در سازماندهی این تمدن نقشی کلیدی ایفا کردهاند، به عنوان مبنایی برای تعریف هویت ایرانی در نظر گرفته میشود. به همین ترتیب، گاه بر نقاط تمایز تمدن ایرانی و سایر تمدنها تاکید میشود، و مثلا این نکته بیان میشود که تمدن ایرانی به دلیل توجه به آسمانها و نگاه اشراقی، با تمدن مادیگرای هلنی – که دنبالهاش به غلط مدرنیته دانسته میشود- متفاوت است.
از این رو، رویکرد رایج کنونی آن است که هویت ایرانی با به دست دادن سیاههای از شباهتهای درونی یا تفاوتها با بیرون فهمیده شود. چالشها و کشمکشهای نظری حاکم بر این شیوه از نگریستنِ هویت، خواه ناخواه تا حدودی به روشِ یاد شده باز میگردد. همواره میتوان در مورد هر ویژگی مشترک، گسستهایی را در تاریخ نشان داد، و شرایطی را فرا یاد آورد که در آن ویژگی یاد شده غایب بوده است. به همین شکل، در مورد وجوه افتراق تمدن ایرانی و سایر تمدنها، همواره میتوان به رگههایی گاه تنومند اشاره کرد که تمایز زیاد شده را زیر پا میگذاشتهاند. به عنوان مثال، یکی از مواردی که به عنوان وجه مشترک "ایرانیها" در طول تاریخ پیشنهاد شده، زبان فارسی و ادبیاتِ – به ویژه شاعرانهی- آفریده شده در این زمینه است. برای نقد این عنصر، به سادگی میتوان به فارسی زبان نبودنِ طبقهی حاکم بر ایران در طول هزار سال گذشته، یا چند زبانی بودن قلمرو ایران زمین اشاره کرد. و این نقد را مطرح کرد که با تاکید بر محوریت زبان فارسی این حقیقت نادیده انگاشته میشود که بخش عمدهی ادبیات و فرهنگ کتبی دو زبانِ تازی و ترکی نیز در زمینهی ایران زمین و توسط کسانی که خود را ایرانی میدانستهاند صورتبندی و تدوین شده است. متغیری افتراقی مانند دینمدار بودن ایرانیان، یا توجهشان به امور فرارونده و استعلایی را نیز میتوان با این شاهد نقد کرد که در همین تمدن جنگهای دینی به معنای واقعی کلمه رخ نداده است، و برخی از عملگراترین نوابغ – مانند ابن سینا و ابن هیثم- نیز ظهور کردهاند، و عنصری کاملا مادی و زمینی – مانند بازرگانی در تکامل فرهنگ آن بیشترین نقش را ایفا کرده است.
چنین میاندیشم که ایراد تعریفهای ساختارگرا، به موارد اشتراک یا تفاوتی که بدان اشاره میکنند نیست، که در اصلِ روش ایشان است. تاریخ ایران زمین به قدری طولانی، و تنشهای وارد آمده بر جامعهی ایرانی چندان پیچیده و گوناگون بوده است، که چشمداشتِ هویتی ساده و سرراست، با مرزهایی مستقر و پایدار –مانند آنچه مثلا در هویت ژاپنی دیده میشود،- در مورد آن غیر واقع بینانه است. از این رو، در این نوشتار در پی به دست دادن تاریخی از دگرگونی و تکامل هویت ایرانی هستم، که آن را همچون نظامی تکاملی و پویا تفسیر نماید. همچنین این هویت را به صورت زنجیرهای از پاسخهای موفق یا ناموفق نسبت به تنشهایی جامعه شناختی مورد تحلیل قرار خواهم داد. در این میان به متغیرهای تعریف کنندهی اشتراکهای درونی یا تفاوتها با بیرون به یک اندازه توجه خواهم کرد، و گسستها را به همان اندازه مورد تاکید قرار خواهم داد که پیوستگیها را.
این رویکرد را به دو دلیل در پیش خواهم گرفت. نخست آن که اصولا تاکید بر شباهتها یا اختلافها، و تمرکز بر ویژگیهای منسجم سازندهی درون یا حصر کنندهی بیرون را به تنهایی درک نمیکنم و به لحاظ منطقی باور به یکی از این دو عنصر را بدون قطب مقابلش نادرست و تقریبا بیمعنا میدانم. دیگر آن که برای هویت شأنی سیال و پویا و تکامل یابنده قایل هستم که خواه ناخواه تاریخ دگرگونی خویش را در قالب انباشتی از گسستها و پیوستگیها تعریف میکند.
اصولا « هویت » چیست؟ هویت درلغت وجود، هستی و ذات معنا شده است. هویت، غالبا به معنای حقیقت شی یا شخص که صفات جوهری او را در بردارد، بکار می رود. بیشتر روانشناسان « هویت » را نقطه مقابل بی هویتی یا گم کردن خویش قرار می دهند و شکل گیری و قوام هویت را در تحقق احساس، تداوم و ثبات جستجو می کنند. برخی دیگر نیز آنچه موجب شناسایی انسان شود را « هویت » می نامند. یعنی عاملی که باعث تمایز یک فرد از دیگری می شود. پس مقوله هویت در این تعریف در خلا ایجاد نمی گردد، بلکه حتما باید یک خود و یک غیر وجود داشته باشد وگرنه شناسایی معنا نمی یابد. عده ای نیز از « هویت »، به عنوان چیستی و کیستی خود یاد می کنند. نکته بسیار باریکی در این تعریف نهفته است. تا ما ندانیم که بودیم، نمی توانیم بدانیم که هستیم. یعنی شناخت هستی ما وابسته به شناخت تاریخی ماست. پس تا ندانیم که چگونه به جایی که هستیم رسیده ایم، نمی توانیم بدانیم که به کجا می رویم. این نکته، اهمیت درک گذشته و شناخت دقیق آن یعنی مطالعه تاریخ رانشان می دهد. درک و شناخت درست از تاریخ ، گذشته و تجربه آموزی از آن بی شک منشا آثار مثبت در فرآیند توسعه همه جانبه در قالب های مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و... خواهد بود.
هر فردی اگر بتواند به پرسش های زیر پاسخ درست و متقاعدکننده پیدا کند، مطمئنا هویت اصیل خود را پیدا خواهد کرد:
1- بداند جایگاه و منزلت او چیست ؟
2- آگاه باشد که چه پیوند ها و رشته هایی او را به خود و جهان خارج از خود وابسته می کند؟
3- درک کند که در مقابل خود و دیگران چه نقشها، وظایف و مسئولیت هایی بر عهده دارد؟
4- شناخت منطقی مبتنی بر واقعیت، از فعالیت خود و دیگران بدست آورد.
5- نسبت خود را با گذشته، حال و آینده بدرستی دریابد.
همانطوری که مشخص است در این سئوالات تمام مراحل زندگی انسان چه دنیوی و چه اخروی مطرح است و یقینا پاسخ صحیح به این پرسشها، هر انسانی را به هویت حقیقی و واقعی خود رهنمون خواهد بود و چراغ هدایت او در پیمودن مسیر دشواری خواهد بود که گذشتن از پیچ و خم های دشوار آن فقط با شناخت هویت و حفظ آن ممکن خواهد بود و باعث خواهد شود که حرفی برای گفتن در جامعه جهانی داشته باشیم.
به این ترتیب، درخواهی یافت که تو در میان هر آن چه از ازل آفریده شده است، از چه کرامتی برخورداری .
تو در آئینهای افزایش، به روشنی تاج جواهری که بر فراز سرت میدرخشد، فرشتهها را در پیش پایت به سجود و هستی را در برابر به رکوع میبینی، روح خدا در جان تو و امانت او در دست توست هراندازه که کرامت و برتری خود را باور کنی و هر اندازه که این اوج و رفعت، این شکوه و عظمت، در وجودت متجلی شود: هویت بینظیر خود را بهتر و عالیتر شکل خواهی داد و به ارزشها و ایدههائی سر میسپاری که پیش، جایگاه تو را در عالم هستی به عنوان نمایندهٔ خدا و صاحب ماموریت او تثبیت میکنند. رفتار و کردار و پندار تو، همه و همه، تحت تاثیر باورهائی که از خودداری، شکل میگیرند و مجموعهٔ باورهای توست که پایه و اساس خودشناسی و در نهایت، خداشناسی را تشکیل میدهند . وقتی بدانی چه موهبتهائی دراختیار داری که در تمام کائنات فقط و فقط این موهبتها به تو هدیه شدهاست و در اولین روز تولد، همراه با هدیهای بینظیر به نام ”زندگی“ به تو تقدیم شده است، درخواهی یافت که گنج وجودت را چگونه خرج کنی تا خدای رحمان که هنگام آفرینش تو، بر خود، آفرین گفت، همواره به وجود تو ببالد و بر آن چه آفرید افتخار کند.
هر کس به اندازهای که خود را باور کرده و بهخود ایمان آورده، ارزشمند است، گاه در فراز و نشیبهای زندگی به شرایطی بر میخوریم که ایمان بهخویش را از دست میدهیم و زنجیرهای از خودبیگانی و تعلق، بال پروازمان را میبندد و راکد و متوقف میشویم و اینجا تنها عاملی که سبب میشود بهخود رجوع کنیم و بهخویشتن خویش دوباره ایمان بیاوریم تا گرفتار روزمرگی نشویم، ”خود آگاهی“ است که اشراف و بصیرت لحظه به لحظه نسبت بهخود را میآفریند.
”خودآگاهی“ است که در هیاهوی زندگی، ما را به خود میخواند و آنچه را که هستیم و باید باشیم . یادآوری کرده و در گوش جانمان زمزمه میکند. خود آگاهی، مقدمه خودشناسی است زیرا خود آگاهی است که هر لحظه به تو میگوید. این جا، جای تو نیست : این کار، در شان تو نیست : این سخن، برازندهٔ تو نیست و....
آگاهی، نردبان صعود انسان به اوج قلههای خودشناسی است . کسی که میداند که نمی داند، با آن کس که نمیداند، هرگز برابر نیست، چرا که آگاهی از نادانی، مقدمهای بر دانائی است؛ همانطور که آگاهی از اسارت، لازمه ٔرسیدن به رهائی است.
آنچه برایت مقدس است، آن که به نامش سوگند میخوری، آنان که به وجودشان افتخار می کنی، آن ستارههای درخشانی که در آسمان زندگیات نوافشانی میکنند، آن افتخارهائی که در کارنامهٔ عمرت میدرخشد، همه هویت تو را نشان میدهند. از نخستین روزی که پا به عرصهٔ هستی گذاشتی، هر اتفاقی که در زندگیات افتاد، هر کس را که دیدی و روی تو تأثیر گذاشت، هر حرفی را که شنیدی و پیامی برای تو داشت، هر جا پا گذاشتی که تو را به فکر واداشت، هر رنجی که کشیدی و چشمت را بر حقیقت گشود و هر لذتی که بردی و روحت در آسمان عشق و سعادت اوج گرفت و افقهای جدیدی در برابرت گشود همه و همه در ساختن هویت تو دخیل بودهاند. هویت هر انسان به عنوان شکلدهندهٔ شخصیت او، هم چون شناسنامهای است که او را به دیگران معرفی میکند گر چه بسیاری از باورهائی که در عمق شخصیت ما ریشه دوانیده خارج از کنترل ما بوده و ناشی از فرهنگ و محیط تعلیم و تربیت روزهای کودکی ماست، اما ”تکنولوژی“ ثابت کرده است که هر کس میتواند به کمک اجراء یکسری تکنیکها و القاء فرمانهائی به ضمیر ناخوداگاه خود، با عشق و احساس و تلاش و پشتکار، ریشهٔ باورهای غلط و ویرانگر را در عمق وجودش بخشکاند و بذر باورهای جدیدی را در مزرعه اندیشههای خود بکارد.
هر کس میتواند خود را تغییر دهد و از پیلهای که یک عمر در آن زندگی کرده، پروانهوار بیرون آید و از اسارت باورهای منفی و فکرهای غلط آزاد و رها شود و به این ترتیب، مسیر زندگی و سرنوشت خود را عوض کند. در دنیای هر انسان خودآگاهی و خودشکوفا، نقاط عطفی وجود دارد: نقاطی که در آنجا مسیر خود را تغییر داده و برگذشتههای ناکام و بیسرانجام خود، خط بطلان کشیده و پنجرههای زندگیاش رابه روی نورهای طلائی خورشید و فرداهائی نوین، گشوده است .
دکتر علیرضا آرمندیان/ بنیانگذار تکنولوژی فکر/ منبع:سایت آفتاب
من کیستم ؟
از جمله خصوصیات بارز دوره نوجوانی، سردرگمی، پریشانی و ترس از آینده میباشد. مهمترین سؤال برای یک نوجوان این است که او کیست؟ هدفش چیست و آیندهاش چه خواهد شد؟
در جواب به این سؤالها و بر اساس تغییرات بلوغ و بحران هویت، یک نوجوان هر روز رفتار متضادی در پیش میگیرد؛ یک روز کاملاً بشاش و سر حال میباشد و یک روز کاملاً غمگین و افسرده. یک بار میخواهد همه کارها و هنرها را فرا بگیرد و یک بار از همه چیز بیزار میشود و حوصله هیچ کدام را ندارد.
نداشتن برنامهریزی مناسب، عدم آگاهی از استعدادها و تواناییها، نداشتن مشاور و راهنما و ... او را در این مرحله ناتوانتر و افسردهتر میکند.
خواهر «معصومه.ش»، 17 ساله از کرمانشاه چنین میگوید: «من تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد از آن به دلیل اینکه هیچ علاقهای به تحصیل نداشتم، ترک تحصیل کردم. از آن زمان به بعد در خانه به کارهای روزمره خانه میپردازم، ولی این کارها مرا ارضا نمیکند و اکثرا بیحوصله و کجخلق هستم. به دنبال غر و لندهای اطرافیان، مخصوصا مادرم، به کلاس خیاطی رفتم، اما آن را هم نیمهکاره رها کردم. مدتی هم کلاس آموزش گلسازی رفتم، ولی نتوانستم به خوبی آن را یاد بگیرم. دلم میخواهد خیلی از کارها را بلد بودم؛ مثل همین خیاطی، گلسازی، گلدوزی، رانندگی و ... ولی نمیدانم چرا موقع عمل، حوصله هیچ کدام را ندارم و اگر سراغ آنها بروم، نیمهکاره رهایشان میکنم. دیگر از خودم خسته شدم و بدم میآید.»
همچنین «مریم» دختر نوجوان 18 ساله، میگوید: «دیگر از دست خودم خسته و عصبی هستم. شاید باور نکنید، ولی من در روز برای خودم چند بار برنامه مینویسم که از صبح تا شب چه کارهایی انجام بدهم ولی موفق به عمل کردن به برنامه خودم نمیشوم. البته یک مدتی هم به دوستم که فرد موفقی است گفتم که برای روزهای من برنامه بنویسد که چگونه درس بخوانم و چه کارهایی انجام دهم تا مثل او هم در درس و هم در دیگر امور موفق شوم. ولی متأسفانه به برنامه او هم نتوانستم عمل کنم. الان که پشت کنکوری هستم و باید از وقتم استفاده بکنم، متأسفانه صبحها تا دیروقت میخوابم و شبها هم اگر چه تا دیروقت بیدار هستم ولی مدام مشغول رؤیا و خیالپردازی هستم ...».
متأسفانه بسیاری از نوجوانان خوب و عزیزمان در این دوره سنی به دلیل عدم آگاهی، عدم شناخت تواناییها و استعدادها و عدم امکانات، نداشتن حوصله کافی و ... بهترین فرصتهای زندگی و در واقع سرمایه اصلی خود، یعنی نوجوانی و جوانی را هدر میدهند.
این نوجوانان بدون هیچ هدف و انگیزه و فقط به صرف اجبار اطرافیان و یا اینکه فقط انتخابی کرده باشند، قدم در راهی میگذارند که نه آغازش را میدانند و نه پایانش را. همین امر باعث میشود که در میانه راه چون انگیزه و آگاهی کافی نسبت به آن مسئله نداشتهاند، از کوچکترین مشکلی بهراسند و ناامید و مأیوس بشوند.
حال اگر نوجوانی بتواند در این دوره، آینده خود را به روشنی مجسم کند، مطمئنا با اطمینان بیشتری گام برخواهد داشت و در جهت رسیدن به این آینده روشن و زیبا تمام تواناییها و امکانات خویش را به کار خواهد گرفت. مطمئنا چنین فردی در آینده هم با اعتماد به نفس و اتکا به تواناییهای خویش کلید بسیاری از موفقیتها را در دست خواهد داشت.
آینده سرشار از عشق و امید، تنها در گرو امکانات زیاد و بر وفق مراد بودن عوامل پیرامون ما نیست، بلکه در گرو همت، اراده، امید و از همه اینها مهمتر، توکل به خداوند متعال است.
نوجوانی که میخواهد خود را از افسردگی و بیهودگی برهاند، باید دنبال کار یا آموختن حرفهای برود تا اوقات خود را به نحو مناسب پر کند. اما این به آن معنا نیست که مدام از این شاخه به آن شاخه بپرد و به قول قدیمیها با یک دست چند هندوانه بلند بکند، که مطمئنا موفق نخواهد شد. همیشه کارهای بزرگ از همین کارهای به ظاهر کوچک ولی به ثمر رسیده، شکل گرفتهاند. اگر کارهای به ظاهر کوچک به طور مرتب و متناوب انجام گیرند، کارهای بزرگ به وجود میآیند. یک ضربالمثل میگوید: «آدم همه کاره، هیچ کاره میشود.»
بنابراین یک نوجوان و اصلاً همه انسانها باید فعالیت خویش و تواناییها و استعدادهایشان را بر روی یک محور اصلی متمرکز کنند و روی آن وقت بگذارند و تا آخر هم آن را دنبال کنند تا به نتیجه برسند. مسلما نوجوانان میتوانند خیلی از کارها و فنون را یاد بگیرند، به شرط اینکه بخواهند و تلاش کنند. البته عاقلانهتر و منطقیتر این است که یک کار را به طور کامل انجام بدهند و به ثمر برسانند، بعد سراغ کار دیگری بروند. به طور مثال، متأسفانه بسیاری از جوانان کشور ما همین که از مرحله کنکور میگذرند و وارد دانشگاه میشوند، فکر میکنند دیگر همه چیز تمام شده و حالا باید دنبال خوشگذرانی و تفریح و جبران درسخواندنهای مداوم خود باشند، که البته این فکرِ بسیار غلط و نادرستی است و نتیجه بسیار زیانباری خواهد داشت. خداوند متعال در سوره مبارکه انشراح میفرماید: «فاذا فَرَغتَ فَانْصَبْ؛ پس چون فراغت یافتی، به طاعت در کوش». مفهوم این آیه این است که همان لحظه که از سختی و کاری فراغت یافتی، تلاشی دوباره و نو را آغاز کن.
همچنین اگر نوجوانان میخواهند در راه رسیدن به هدف خویش و نقطه موفقیت، مسیری صحیح را طی کنند، باید با برنامهریزی درست و اصولی پیش بروند. کسی که برای خود برنامهای نداشته باشد و بدون برنامه در مسیری گام بردارد، با شکست روبهرو خواهد شد. ضمنا این برنامهریزی باید با توجه به امکانات و تواناییها و موقعیت افراد انجام گیرد، نه اینکه دیگران برنامه خویش را برای ما طراحی کنند. البته استفاده از تجارب و آموختههای دیگران بسیار خوب و نیکو است ولی نه اینکه به این بهانه برنامه زندگی دیگران کاملاً برای ما دیکته شود.
پس اگر نوجوانان و جوانان عزیز ما، اوقات گرانبها و فرصتهای طلایی خویش را صرف آموختن کار یا هنری باارزش بنمایند و در این راه یک برنامهریزی منظم و اصولی داشته باشند، دیگر مجبور نخواهند بود که ساعتهای متمادی وقت خویش را در رختخواب و به خیالبافی بپردازند و احتمالاً بنالند که شبها خوابشان نمیبرد! مطمئنا کسی که صبح تا دیروقت بخوابد و روز هم هیچ فعالیت مثمر ثمری نداشته باشد، شب به این زودیها خوابش نخواهد برد. حالا اگر کسی از روز خود به درستی استفاده کند، مخصوصا صبح که بهترین ساعات فعالیت است، مشغول تلاش و کوشش باشد، نه تنها فرصتی برای خیالپردازیهای بیهوده نخواهد داشت، بلکه هیچ گونه احساس پوچی و بیهودگی هم نخواهد کرد و چنین افرادی برای رسیدن به هدف خویش از لحظهها و ثانیهها نهایت استفاده را میبرند و هر گونه سختی و مشقت را در این راه پذیرا میباشند، چرا که به این گفته پروردگار مهربان خویش ایمان دارند که «اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسْرا».
با امید به آنکه شاهد رشد و شکوفایی هر چه بیشتر نوجوانان و جوانان کشورمان باشیم.
زهره دهخدا
من کیستم ؟
از ویژگیهای عصر جدید، جریان شتابآلود زندگی است. حوادث و رویدادهای گوناگون، آنچنان با وسعتْ پدید میآیند که فرصت تفکّر و تأمّل را از آدمی سلب میکنند. در نتیجه، مجالی برای تفرّج در دنیای درون و جهان برون باقی نمیماند و انسان، این موجود سرگشته و درمانده، نه تنها لذّت تفکّر را حس نمیکند، بلکه انگیزه کافی برای اندیشیدن در باب ضروریات زندگی را نیز در خود نمییابد.
از ویژگیهای عصر جدید، جریان شتابآلود زندگی است. حوادث و رویدادهای گوناگون، آنچنان با وسعتْ پدید میآیند که فرصت تفکّر و تأمّل را از آدمی سلب میکنند. در نتیجه، مجالی برای تفرّج در دنیای درون و جهان برون باقی نمیماند و انسان، این موجود سرگشته و درمانده، نه تنها لذّت تفکّر را حس نمیکند، بلکه انگیزه کافی برای اندیشیدن در باب ضروریات زندگی را نیز در خود نمییابد. حاصل این روند، بیگانگی او با خویشتن و جهان خارج از خویشتن است. ولی آنچه دردآورتر، عمیقتر و دشوارتر رخ مینماید، بیگانگی با خود (عالم درون) است.
● هویّت چیست؟
اریک اریکسون که نام او با «هویّت» پیوندی عمیق دارد مینویسد: «هویتی که نوجوان در صدد است تا به طور روشن با آن مواجه شود این است که «او کیست؟»، نقشی که باید در جامعه ایفا نماید چیست؟ آیا او یک کودک است یا بزرگسال؟ آیا او توانایی آن را دارد که روزی به عنوان یک همسر یا پدر یا مادر باشد؟ آیا او علیرغم نژاد، مذهب یا زمینههای ملی - که او را از نظر مردم کم ارزش جلوه میدهد - ، احساس اعتماد به نفس دارد؟».
۱ ) هویّت فردی
پیشتر از این در تعریف «هویّت» بیان شد که ابتدا برای فرد، و بویژه جوان، این پرسش که «من کیستم؟» مطرح میشود و پس از آن «چه نقشی دارم؟» عنوان میگردد. چنانچه بیشتر به معنای اول تأکید داشته باشیم، رابطه میان «خودشناسی» و «هویّت فردی» تعریف میشود ؛ زیرا «هویّت» همان حقیقت شخص است که مشتمل بر صفات جوهری اوست و این همان مقولهای است که در «خودشناسی» به دنبال دست یافتن به آن هستیم. لذا میتوان گفت که با تحقّق خودشناسی، بخش عمدهای از هویّت فردی نیز محقّق میشود.
۲) هویّت اجتماعی
از نوجوانی به بعد به تدریج، گرایش به «اجتماعی شدن» در شکل دوستیابی و وفاداری به او ظاهر میشود. یکی از صاحبنظران شخصیت مینویسد: «عدم توانایی در انتخاب شغل و یا عدم ادامه تحصیل، غالباً نمودی از بحران هویّت یا گم گشتگی در نقش اجتماعی است. بسیاری از رفتارهای ضد اجتماعی و ناسازگارانه افراد را میتوان از این دیدگاه توجیه نمود».
در کلام الهی، از خودبیگانگی، حاصل از «خدابیگانگی» تلقی شده است. آنجا که میفرماید: «در زمره آنانی نباشید که خدای را از یاد بردند، پس خود را نیز از یاد بردند»(سوره حشر).
۳ ) هویّت خانوادگی
در بحث هویّت، خانواده جوان از دو جنبه برای او حائز اهمیت است، در جنبه اول رفتار کلامی و عملی والدین (علیرغم سنین حساس جوانی) برای فرزند از نوعی اعتبار برخوردار است و جنبه دوم ، کثرت ارتباطهای جوان و والدین در درون نهاد خانواده است که به نوبه خود میتواند هم آنها را به یکدیگر نزدیکتر و یا در مواردی دورتر نماید.
۴ ) هویّت دینی
از نیازهای فطری آدمی، گرایش به عشق و پرستش است، تجلّی چنین احساس و تمایلی، در اعمال و رفتار دینی، آشکار میشود. بدیهی است که پیامدهای تکوین هویّت دینی، احساس تعهد و مسئولیت در قبال ارزشها و باورهای آن مکتب است.
● چگونگی شکلگیری هویّت در فرد
برای شکلگیری هویّت در فرد باید چند مسئله را در نظر گرفت که عبارتاند از:
۱) خودشناسی
شناخت آدمی از شخصیت خویشتن، همچون منشور کثیر الاضلاعی است که شامل جلوهها و منظرهای متنوّع و متعدّدی میشود. اگر چه احاطه فرد به همه جوانب خویشتن خود، مقدور نیست ولی برخی از مهمترین جنبههای خودشناسی چنین است. شناختْ نسبت به تواناییها و استعدادهای درونی، شناخت نسبت به ویژگیهای رشد ، شناخت نسبت به نیازهای اساسی روانی، شناخت نسبت به ضعفها و محدودیتهای وجود خویشتن.
ـ طرحی ساده برای خودشناسی
اینک با طرح چند پرسش ذیل میتوان به صورت عملی، جوانان را در زمینه خودشناسی یاری نمود:
آیا به روشنی میدانم که چه جنبههای خوب و سازندهای در شخصیت من وجود دارد؟ و آیا توانستهام این جنبههای مورد نظر را پرورش داده، به تقویت و توسعه آنها بپردازم؟ تا چه اندازه به جنبههای منفی خود، آگاهی دارم؟ و آیا برای پذیرفتن آنها شجاعت روحی لازم را دارم؟ آیا سعی میکنم که هر روز یکی از آنها را در وجود خود محو نموده، مجموعه آنها را تقلیل دهم؟ آیا تا به حال، عملی انجام دادهام که به ضرر خود و نفع دیگران باشد، یا برعکس؟ چه واکنشی در رابطه با تذکّر خیرخواهانه دوستانم انجام میدهم؟
۲) داشتن هدف در زندگی
هدفها، آدمی را به کار و کوشش و تکاپو وامیدارند و روش زندگی او را معین میکنند. در این زمینه، توجه به نکات پیشنهادی زیر میتواند مفید واقع شود:
برای تعالی زندگی هدفهایی قابل قبول در نظر گیرند و به آنها ایمان داشته باشند. در صورت رسیدن به هدف مورد نظر، بلافاصله هدفی دیگر را جایگزین نمایند. آرمانهای برتر و هدفهای والاتر، نشان از ارادههای پُرشور و آهنین دارند. پدیدههایی همچون تحصیل، اشتغال ، درآمد مکفی، زندگی مرفّه و شهرت، هیچکدام هدف نهایی زندگی به شمار نمیآیند، بلکه همه اینها وسایل و ابزاری هستند برای رسیدن به هدف نهایی.
ـ موانع شکلگیری هویّت در جمع
برخی از موانع شکلگیری هویّت اجتماعی، به وجود تعارضهای حل نشدهای بستگی دارد که در محیط زندگی و جامعه در برابر نسل جوان، پدیدار میشود. مثلاً دوستی با جنس مخالف که از نظر موازین اجتماعی، رفتاری ناهنجار تلقی میشود. حل این تعارضها میتواند موجب شکلگیری هویّت اجتماعی گردد .
● بحران هویّت
اصطلاحی است که برای توصیف «عدم توانایی فرد در قبول نقشی که جامعه از او انتظار دارد» به کار رفته است.
شخصی که فاقد یک هویّت متشکّل است در ادامه زندگی با مشکلات متعددی مواجه خواهد شد». در این حالت، سبب میشود فرد احساس کند منزوی، تهی، مضطرب و مردّد شده است. احساس میکند که باید تصمیمهای مهمی بگیرد لیکن قادر به انجام دادن این کار نیست. در طی آشفتگی هویّت، فرد ممکن است احساس کند به جای آنکه در حال پیشرفت باشد دچار پسروی است. آثار و تبعات بعدی فقدان هویّت را میتوان در پدیدههایی همچون: مسئولیتگریزی، دلزدگی، دلمشغولیهای بیهدف، هیجاناتِ جانشینناپذیر، شخصیت منفعل و بیتفاوتی جستجو نمود .
● جوان و تلاش برای کسب هویّت
جوان برای کسب هویّت و نوسازی شخصیت و بازآفرینی و تکامل هویّت خود میتواند این شانزده نکته را سرلوحه زندگی خویش قرار دهد تا تبدیل به یک جوان آرمانی گردد:
او باید با دیگران همکاری داشته باشد و به خود و دیگران اجازه زندگی بدهد.
او باید با وجدان خود در یک هماهنگی نسبی به سر برد.
اهداف او باید معقول باشند و در محدوده ظرفیتهای او قرار گیرند.
نیازهای شخصی او در ارتباط با موازین اخلاقی، معقول، قابل قبول و قابل تعدیل باشد.
او باید به مرتبهای از عدم وابستگی و اعتماد به نفس برسد.
او باید خواهشهای بیولوژیک (زیستی) و تظاهرات هیجانی خود را به راههای قابل قبول از نظر اجتماع، هدایت کند.
جوان باید از واقعیات، برداشت روشنی داشته باشد و ضمن داشتن تخیّلات، نباید واقعیت را با خیالپروری یا تفکر رؤیایی مخدوش کند.
اکرم اکبرزاده ابراهیمی
هویت و انواع آن
لطفا بفرمایید هویتبه چه معناست؟ و هویت انسانی، فرهنگی و اسلامی چه تفاوتهایی باهم دارند؟ به نام خداوندی كه ما را آفرید و به ما هویت داد و به فرمایش حضرت علیعلیه السلام این توان را به ما داد تا با شناختخویش و یافتن هویتحقیقی خود، خدا را نیز بشناسیم و به اندازه قدرت به ستایش و عبادات آن خالق یكتا بپردازیم .سلام; سلام بر شما پرسشگر عزیز و گرامی كه قصد دارید با شناخت هویتحقیقی خود، راه شناختخداوند متعال را هموار سازید و از این راه به كمال و سعادت دنیا و آخرت برسید . دوست عزیز كلام خود را با چند بیت از شاعر خوشسخن شیخ محمود شبستری آغاز و در ادامه معنای هویت و اقسام آن را توضیح میدهم .
چه معنی دارد «اندر خود سفر كن» اگر كردی سؤال از من كه من چیست مرا از من خبر كن تا كه من كیست چو هست مطلق آمد در اشارت به لفظ من كنند از وی عبارت حقیقت كز تعین شد معین تو او را در عبارت گفتهای من من و تو عارض ذات وجودیم مشبكهای مشكات وجودیم همه یك نوردان اشباح و ارواح گه از آیینه پیدا گه زمصباح تو گویی لفظ «من» در هر عبارت به سوی روح میباشد اشارت چو كردی پیشوای خود خرد را نمیدانی ز جزو خویش خود را زخط و همیی، های «هویت» دو چشمی میشود در وقت رؤیت یك از های «هویت» در گذشتن دوم صحرای هستی در نوشتن (1) در فرهنگ معین آمده است: هویتیعنی آنچه كه موجب شناسایی شخص باشد . در فرهنگ عمید هویت چنین تعریف شده است: هویتیعنی حقیقتشیء یا شخص كه مشتمل بر صفات جوهری او باشد . و دهخدا نیز هویت را عبارت از تشخیص دانسته، میگوید همین معنی میان حكیمان و متكلمان مشهور است . اریكسون روانشناس معروف قرن حاضر كه نام او با هویت پیوندی عمیق دارد مینویسد: «هویتی كه نوجوان درصدد است تا به طور روشن با آن مواجه شود این است كه او كیست؟ نقشی كه باید در جامعه ایفا كند چیست؟ آیا او یك كودك استیا بزرگسال؟ آیا او توانایی آن را دارد كه روزی به عنوان یك همسر یا پدر یا مادر باشد؟ آیا او علیرغم نژاد، مذهب یا زمینههای ملی كه او را از نظر مردم كم ارزش جلوه میدهد، احساس اعتماد به نفس دارد؟ اجمالا برای تعریف «هویت» میتوان چنین گفت: اگر آدمی برای پرسشهای زیر پاسخهای مطمئن و متقاعدكنندهای بیابد در حقیقت هویتخویش را بازیافته است: - بداند جایگاه، منزلت و مرتبت او دقیقا چیست؟ و چه تعریفی دارد؟ - آگاه باشد كه چه پیوندها، رشتهها و ارتباطهایی او را به خود و جهان خارج از خود متعلق میسازد؟ - درك كند كه چه نقشها، وظایف و مسؤولیتهایی در قبال خود و دیگران برعهده دارد؟ - شناخت واقعبینانهای از توقعاتش نسبتبه خود و دیگران به دست آورد . - در نهایت، نسبتخود را به گذشته، حال و آینده به درستی بداند . اریكسون معتقد است: «فردی كه قادر به یافتن ارزشهای مثبت پایدار در فرهنگ، مذهب یا ایدئولوژی خود نیست، ایدهالهایش به هم میریزد . چنین فردی كه از درهم ریختگی هویت رنج میبرد، نه میتواند ارزشهای گذشته خود را ارزیابی كند و نه صاحب ارزشهایی میشود كه به كمك آنها بتواند آزادانه برای آینده طرحریزی نماید .» هرچند در سؤال این پرسشگر عزیز فقط از سه نوع هویتسؤال شده بود، اما باید گفت كه هفت نوع هویت مطرح است كه عبارتند از: هویت فردی (شخصی) ; هویتخانوادگی; هویت ملی; هویت دینی; هویت اجتماعی; هویت فرهنگی; هویت تمدنی هویت فردی فرد به این چند سؤال پاسخ دهد كه:
- چه نسبتی میان من و جهان برون وجود دارد؟ - میان تن و روان من چه رابطهای است؟ (2) هویتخانوادگی هرچند ارائه تعریفی دقیق از هویتخانوادگی نسبتا دشوار است ولی در یك عبارت كوتاه میتوان گفت كه منظور از این نوع هویت، «تعیین نسبت میان جوان و خانواده اوست و اینكه چه پیوندهایی میان آنان وجود دارد؟»هویت ملی یعنی اینكه فرد بداند در كشور خود چه جایگاه و مسؤولیت مدنی دارد و چه خدمتشایستهای میتواند برای كشور و ملتخود انجام دهد .وحدت بین تمامی افراد یك ملت، بهترین زمینهساز بروز «هویت ملی» است . زیرا ارزشها، افتخارات و ویژگیهای برجسته یك ملت زمانی تبلور مییابد كه وحدت كامل بین اقشار و آحاد آن جامعه تحقق یابد . هویت دینی هویت دینی یعنی اینكه شخص بداند چه دینی را انتخاب كرده و آن دین چه چیزی را از او میخواهد كه انجام دهد و چه چیزی را باید ترك كند .بدیهی است كه از پیامدهای تكوین هویت دینی، احساس تعهد و مسؤولیت در قبال ارزشها و باورهای آن مكتب میباشد . برخی از صاحبنظران، تعهد را به عنوان سنگ بنای «هویت دینی» تلقی میكنند . هویت اجتماعی هویت اجتماعی یعنی اینكه فرد نقشها و وظایف اجتماعی خود را بشناسد و متقابلا انتظارات جامعه از خود را بداند .تحقق هویت اجتماعی در گرو تحقق تربیت جامع فرد است; یعنی شخص در همه ابعاد وجودی خود (فیزیكی، عاطفی، اجتماعی، ذهنی و اخلاقی)، دارای صفات و رفتارهای ارزشمندی باشد تا بتواند نقش خود را به طور مؤثر در جامعه ایفا كند . هویت فرهنگی هویت فرهنگی مهمترین نوع هویت است . هم از لحاظ ساخت و محتوا و هم از لحاظ شرایط زمانی باید مورد توجه عمیق و جامع قرار گیرد; زیرا هویت فرهنگی به صورت جدی در تحقق سایر هویتها نقش دارد . در واقع فرد به درستی باید فرهنگ خود را شناخته، درك كرده و وجوه امتیاز آن را نسبتبه سایر فرهنگها بداند . همچنین قدردان آن باشد و در پرورش و اشاعه فرهنگ خود تلاش نماید .هویت تمدنی (3) «معرفت و آگاهی عمیق آدمی به تمدنی است كه منسوب به آن میباشد . درك چنین هویتی به فرد این امكان را میدهد كه احساس نماید در سرزمینی زندگی میكند كه ریشههای فرهنگی آن تا اعماق تاریخ كشیده شده است و این احساس، تعلق و ارتباط به آن تمدن و در نتیجه شكلگیری «هویت تمدنی» میشود . احساس تعلق به یك تمدن به معنای وابستگی به تمامی مظاهر آن تمدن و از جمله مشاهیر، افتخارات، میراثها و ارزشهای آن میباشد .پینوشت: 1 . گلشن راز، ص 3 سایر منابع - مشكلات تربیتی را چگونه حل كنیم؟ محمدرضا شرفی، نشر تزكیه، چ دوم، 1377 | |
|
محمدمهدی صفورایی پاریزی / دیدار َآشنا شماره 27
|
نوروزو هویت تاریخی ما
ميان نوروز و هويت تاريخی ما پيونديست کهن ،که درازنای تاريخ را از دور ها تا امروز می آيد. نوروز گواه نامه و بيان گر گذشته يي بسيار دور ماست که وجودش را در توالی تاريخ کهن مرز و بوم از هزاران سال تا امروز آمده.
شگفت انگيز اين است که نوروز از انگشت شمار اسطوره هايست که بعد گذشت سده ها ، هنوز هم برگ کهن اش را مليون ها انسان ، پهلوی هم ورق می زنند.
درتقويم نژادآريايی نوروزتجليل آفرينش وزندگی است. بانوروزاست که فصل کرختی رابسوی بهاروبه پيشوازحيات وتازگی عبور می کنند.
تاريخ نوروز بيشتر بر گمانه برپا شده تا حقيقت تحقيقی.
عمر نوروز را به درازای بودن اقوام آريايی رقم کرده اند. به روايتی از کتاب اوستا ( که وجودش را به دو هزار سال پيش از ميلاد تخمين می زنند) نوروز در زمان جمشيد يا "ياما" در بلخ باستان تجليل می شده. به باور مردمان آن دوران خدا کاينات را در شش مرحله آفريده :
۱- آسمان ۲ - آب ۳ - زمين
۴- گياهان ۵ - جانوران ۶ - خلقت انسان که برابر است با نوروز
اينست که در بلخ چار هزار سال قبل ، نوروز را آغاز زندگی و آفرينش حساب کرده با آن به پيشواز و استقبال زندگی می رفته اند. بهار را زندگی زا و فصل بودن و هستی می شمرده اند. نوروز همينگونه در درازای زمان پا به پای آريايی ها تا امروز آمد و ارث فرهنگی مردم اين نژاد شد.
به روايتی ديگر آريايان قديم ، پنج روز آخر سال را برای آمادگی نوروز می گذشتاندند.
در اين پنج روز که " پنجهء دزديده" ياد شده ، مردم خانه تکانی می کردند و لباس های نو می پوشيدند. دانه های رستنی سبز می کردند و خود را برای رسيدن نوروز آماده می کردند. باور داشتند که ارواح نياکان شان از جهان مينوی برای ديدار مانده گان شان می آيند و آن ها هرچه مانده گان خود را آراسته تر و پاکتر می يافتند، با شادی و دلخوشی بيشتری به جهان مينوی باز می گشتند.
به همين گونه نوروز در طول سده ها و هزاره ها با جلوه های از رواج ها و عنعنه های مردم ِ اين قسمت زمين خود را آراسته .
امروز با وجود گذشت هزاران سال ، باز هو بخش عظيمی از مردم نوروز را در افغانستان، ايران آسيايی ميانه ، هند ، پاکستان و ترکيه ... جشن می گيرند.
نوروز
برگزاري جشنها از ويژگيهاي زندگي جمعي است و از كهن ترين زمانها تا به امروز مردم از هر تيره و نژاد ، روز يا روزهايي را به شادي ميگذرانيده اند ، گردهم آمدنها، نيايش ها و ستايشهاي فردي و گروهي ،سور دادن و مهماني برگزار كردن ، خوان آراستن ، دركنار طبيعت زيستن از ويژگيهاي اين جشنها بوده.
جشنها و آيين هاي وطن ما را به مانند هر جامعه ديگر ميتوان در چند گروه رده بندي كرد كه از آن جمله ميتوان اشاره كرد به : جشنهاي باستاني و اسطوره اي ، ديني، ملي و ميهني ، خانوادگي و ... .
يكي از بزرگترين و زيباترين جشنها جشن نوروز بوده كه بر خلاف ديگر جشنها از يادها نرفته و تنها با كمي تغييرات روبرو شده كه به آن اشاره خواهيم كرد .
شاهنامه پيدايش نوروز را به جمشيد پيشدادي نسبت ميدهد ، بنا به افسانه هاي كهن جمشيد در هفت هزار سال پيش دستور به برگزاري نوروز ميدهد كه در چهارگوشه ي امپراطوري او به شادي ميپرداختند .در شاهنامه نيز ميخوانيم :
به جمشيد بر گوهر افشاندند - مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين - بر آسوده از رنج روي زمين
بزرگان به شادي بياراستند - مي و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار - بما ماند از آن خسروان يادگار
چيزي كه نوروز را از ديگر جشنهاي جدا ميسازد فلسفه ي وجودي نوروز است كه پيوند انسان با طبيعت است و اين به روشني پيداست چرا كه فلسفه ي نوروز با نو شدن و تازه شدن طبيعت همگن است و با پايان يافتن زمستان و رفتن سرما و جايگزين شدن بهار انسان نيز زنگار هاي كهنه را از فكر و انديشه بر ميكند و دلها را از كينه پاك ميكند و با حركت نمادين " خانه تكاني " با طبيعت همگام ميشود .
محور اصلي نوروز بر شادماني و سرور و پايكوبي بنا شده و به روح انسان تازگي و جنبشي نو ميدهد.
در گذر پر فراز و نشيب تاريخ کشور ما ،نوروز چندين بار تا مرز فراموشي رفته ولي باز پر رنگ شده و جايگاه خويش را بدست آورده است ، هنگامي كه اسكندر مقدوني به وطن ما يورش مياورد ، نوروز نيز رو به كمرنگي ميرود در مدت چيرگي تازيان بر سرزمین ما ضرر هاي جبراي نشدني وارد شد ،در اين ميان نوروز نيز از اين يورش وحشيانه در امان نماند و دچار تغييراتي شد .
باری دیگر با تسلط گروهی فرهنگ ستیز طالبان بر کشور جشن نوروز و اجرای مراسم نوروزی بصورت قطع ممنوع گردید.
بياييد آيينهاي خويش را بيشتر بدانيم ، نوروز را بشناسيم ، نوروز تنها گرفتن شادباش (عيدي) نيست ، فراي اينهاست بياييد بدانيم كه بوده ايم و چه داشته ايم . نخستين گام را از همين امروز برداريم .
از دغدغه هویت ملی
رامین کامران
دلبستگی ایرانیان به ایران بسا اوقات با دغدغه هویت همراه است . همه ما می دانیم که حیاتمان مانند همه انسان ها دستخوش تحولات تاریخ است و در معرض تغییر دایم، و همگی در پی یافتن نقطه ثباتی هستیم تا با اتکای بدان هویت خود را تعریف کنیم و راه را بر هرگونه شکی بر ایرانی بودن خود ببندیم.
همین دلمشغولی و گاه دلهره ما را در معرض دل سپردن به گفتارهایی قرار می دهد که هر کدام بر بخشی از گذشته تاریخی ما اتکا دارد و از هویت ایرانی تعریفی مبتنی بر همین بخش محدود ارائه می دهد. این تقلیل هویت گاه فقط از سر بی دقتی صورت می پذیرد ولی اکثر اوقات معطوف به تحقق اهداف سیاسی است و به سودای تسلط یافتن برامروز ایرانیان با در دست گرفتن اخبار گذشته شان انجام می یابد.
کسانی که به این گفتارهای رنگارنگ دل می دهند کمتر به این نکته توجه می کنند که هر تعریفی از هویت ایرانی در نهایت بر تعریفی از ایران متکی است و نمی توان فقط یکی از این دو را مد نظر قرار داد و از دیگری غافل شد. کافیست به دو سررشته این پیوند نظر کنیم تا نادرستی این قبیل گفتارها روشن بشود.
ویژگی های هویت ایرانی
اگر ایرانی بودن را به سخن گفتن فارسی تعریف کنیم، ایران هم به حد یک زبان تقلیل خواهد یافت. اگر ایرانی بودن به پیروی از مذهب زرتشت یا فرضا اسلام شیعی ختم شود، ایران هم از حد یک مذهب فراتر نخواهد رفت. اگر ایرانی بودن را به زاده شدن بر خاکی معین تعریف کنیم و آدمیان را همچون گیاهان به زمین وابسته کنیم ، ایران تکه ای خاک بیش نخواهد بود. اگر ایرانی برودن را برخاسته از نسب بشمریم که بیشتر برازنده جانوران است ، ایران هم چیزی نخواهد بود جز یک رشته رابطه خویشاوندی.
مختصر دقتی کافیست تا به ما نشان دهد که چند هزارسال تاریخ را نه می توان به یک زبان نه به یک مذهب نه به یک تکه خاک و نه به یک گروه تباری محدود ساخت. همه اینها عناصری است که در ساختمان هویت ایرانی نقش بازی می کند اما هیچکدام مترادف این هویت نیست . آنچه این همه را در دل خود می پذیرد ولی به هیچکدامشان محدود نمی گردد و اساس هویت ایرانی است ، پدیده ایست سیاسی که نه به فرهنگ ختم می شود، نه به خاک و نه به خون .
این ایرانی که چندین قرن پیش شکل گرفته و ایرانی بودن ما از آن برمی خیزد « کشور» ایران است ، یکی از کهن ترین و دیرپاترین واحدهای سیاسی موجود در جهان . این واحد سیاسی است که توانسته طی قرن ها عناصر فرهنگی و جغرافیایی و انسانی پر شمار و گوناگون را که گاه به خودی خود هیچ دلبستگی وحتا شباهتی با یکدیگر ندارد، درمجموعه ای واحد گرد بیاورد واسباب پیوستگی آنها را فراهم نماید.
حوزه سیاست با پیدایش دولت توانی برای گردآوردن و تحلیل بردن تفاوت ها و جادانشان درمجموعه ای یگانه پیدا می کند که با توان هیچ یک از دیگر حوزه های حیات انسانی ، ازجمله فرهنگ ، قابل قیاس نیست . ایران قرن ها پیش این مرحله را طی کرده و صفت « ایرانی » به یمن این تحول شهرت جهانی یافته است.
ایران ، یک واحد سیاسی
توجه به اینکه ایران اساسا پدیده ای سیاسی است و آن ایرانی که مایه شکل گیری هویت ماست کشوری است با تاریخ کهن ، سه پیامد دارد که محل اعتناست:
یکی بیم نداشتن از تفاوت های قومی و زبانی و مذهبی و ... که در گستره جغرافیایی و تاریخی ایران به چشم می خورد. هیچکدام اینها، برخلاف آنچه برخی می کوشند وانمود سازند، اسباب سستی این کشور و این هویت نیست ، چون در واحدی برتر که سیاسی است ، تحلیل رفته است. همزیستی اینها گواه عظمت آن کشور و غنای هویت برخاسته از آن است .
دیگر نهراسیدن از تحولات و تغییراتی که هویت ایرانی در طول تاریخ پیدا کرده است . این دگرگونی مدام از بدو پیدایش ایران شروع شده و تا وقتی ایرانی باشد برقرار خواهد بود. هویت ایرانی ریشه در گذشته دارد ولی بنده و دست بسته گذشته نبوده و نخواهد بود. به دلیل همین پویایی بی وقفه است که امروز و فردای این هویت در تعریف آن همانقدر اهمیت دارد که دیروزش . آنچه که این سه را به هم پیوند می دهد ایده تاریخی ایران است که قرن ها پیش زاده شده ، تصویری از این کشور که در قالب فارسی کهن و سپس فارسی نوین بیان شده ، دست به دست گشته و بنیاد هویت یابی این کشور و مردمان آن است.
سوم اینکه قالب سیاسی هویت ایرانی میدان وسیعی را در برابر تحولات آن گشوده که گستره اش قابل پیش بینی نیست . بهره برداری از امکاناتی که بدین ترتیب پدید آمده حق و برعهده ایرانیان است و آزادی این مردم است که بدیشان مجال می دهد تا آنها را از قوه به فعل بیاورند. میزان این آزادی تابع نظام سیاسی ایران است و مرجعی که آزادی ایرانیان را سلب نماید نه فقط حق تعیین سرنوشت خود که اختیار تراش دادن هویت خویش را از آنها سلب کرده است.
اگر گذشته هویت ایرانی در طول تاریخ شکل گرفته و تغییری در ان متصور نیست ، امروزش در دست ماست و آینده نامقدر آن در برابر ما گشوده است . در بند گذشته ماندن یعنی نادیده گرفتن این آزادی وبازگذاشتن دست کسانی که می خواهندبه نام دیروز، امروزو فردای مارا رقم بزنند. نباید به هیچکس چنین اجازه ای داد.
دو نظریه درباره هویت اجتماعی
مفهومشناسی هویت
واژة هویت یا Identity ریشه در زبان لاتین دارد و از Identitas که از Idem یعنی «مشابه و یکسان» ریشه میگیرد. این واژه در یک معنا به ویژگی یکتایی و فردیت، یعنی تفاوت های اساسی که یک شخص را از همة کسان دیگر به واسطة هویت «خودش» متمایز میکند، اشاره دارد و در معنای دیگر به ویژگی همسانی که در آن اشخاص میتوانند به هم پیوسته باشند و یا از طریق گروه یا مقولات براساس صور مشترک برجستهای، نظیر ویژگیهای قومی و ... به دیگران بپیوندند، دلالت دارد (بایرون، 1997،در فکوهی، a1380: 64-63).
دو معنای ظاهراً متضاد کلمه هویت - تشابه و تمایز - دو روی یک سکهاند و آنچه در این بین نقش اصلی را بازی میکند فعل «شناسایی» است که لازمة هویت است. انسانها همواره سعی داشتهاند تا تمایزی بین خود و دیگری قایل شوند. به رغم قدمت این تمایزگذاری، از طرح مفهوم هویت در علوم اجتماعی به مثابه یک مفهوم علمی بیش از چند دهه نمیگذرد. عالمان اولیه علوم اجتماعی بر شناسایی جوامع غیر اصرار داشتهاند و جوامع عقب ماندهتر را در مقابل خود فرض میکرده تا از این طریق به جایگاه خود در جهان پی ببرد، نتیجه این تفکر در قرن 19 پیدایش نظریات تکاملی بود که جوامع متمدن اروپایی نقطه پایان حرکت همة جوامع دیگر بودند. به هر حال تفکرات تاریخی و تکاملی این دسته در قرن بیستم، مورد انتقادات فراوان قرار گرفت و علوم اجتماعی از رویکردی کلاننگر و کلگرایانه به رویکردی جزئینگر و خرد مخصوصاً در آمریکا تبدیل شد. ظهور نظریة کنش متقابل سطح تحلیل علوم اجتماعی را به سطح فرد تقلیل داد و راه ورود نظریههای روانشناسی اجتماعی هموار شد. روانشناسان اجتماعی بر این واقعیت تأکید میکردند که احساس هویت (فردی) به واسطة دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل میگیرد. بدین معنی که بینش و بصیرت فرد از خودش ناشی از تصوراتی بود که از جامعه در ذهن خود میپروارند. جورج هربرت مید [J.H. Mead] پرچمدار نظریة هویت ]اجتماعی[ است. او فرایند دستیابی فرد به احساس و برداشتی کامل از خویشتن را بررسی میکند. از دیدگاه مید هر فرد هویت یا «خویشتن» خود را از طریق سازماندهی نگرش های فردی دیگران در قالب نگرشها ی سازمان یافتة اجتماعی و یا گروهی شکل میدهد. به بیانی دیگر، تصویری که فرد از خود میسازد و احساسی که نسبت به خود پیدا میکند، بازتاب نگرشی است که دیگران از او دارند (Mead, 1964: 222). افراد بشر سعی دارند که خود را مطابق عرف و هنجارهای جامعهای که در آن زندگی میکنند، تعریف کنند. کنش متقابل از این حیث بر جایگاه فرد در جامعه تأکید دارد. به عبارتی دیگر آنها به نوعی هویت شخصی اعتقاد دارند که برخاسته از جامعه میباشد. آنتونی گیدنز هم هویت شخصی را چیزی در نتیجة تداوم کنشهای اجتماعی فرد، که به او تفویض شده باشد، نمیداند بلکه آنرا چیزی میداند که به طور مداوم و روزمره ایجاد میشود و در فعالیتهای بازتابی خویش مورد حفاظت و پشتیبانی قرار میگیرد (گیدنز، 1378: 1) از این گفتة گیدنز برمیآید که هویت هر شخصی لزوماً ذاتی آن شخص نیست، هویت نقشی نیست که از طرف جامعه به شخص تفویض شود. بلکه هویت فرایند معناسازی است که در طی زندگی روزمره و مکانیسمهای آن ساخته میشود. هویت هرگز ثابت نیست، بلکه متطور و متحول یا «دینامیک» است (الطایی، 1382: 39). تحولات دنیای جدید و تقسیم کار بینالمللی، پایان جنگ سرد، گسترش مهاجرتها و ... باعث توجه به هویتهای گروهی شد و بررسی هویتهای گروهی و اجتماعی یکی از نگرانیهای علوم اجتماعی در دوران اخیر بوده است. مخصوصاً میتوان به نگرانی پست مدرنیستها نسبت به زوال فرهنگی مهاجر اشاره کرد. بخش عمدة تحقیقات در این زمینه، متوجه بررسی هویت فرهنگی در فرایند جهان شدن بوده است. جاناتان فریدمن، انسانشناس، هویت فرهنگی را در فرایند جهانی شدن مطالعه میکند (Friedman, 1994).
مباحث مربوط به طرح هویت، هرچند در آغاز متوجه موضوع بحران هویت بود، ولی مسیر بعدی آن به سمت بازسازی هویت در جوامع گوناگون کشیده شد. هویت اجتماعی نه تنها ارتباط اجتماعی را امکانپذیر میکند بلکه به زندگی افراد هم معنا میبخشد. در ضمن فرایندی برای خودشناسی کنشگران اجتماعی است که معناسازی نیز به واسطة آن صورت میگیرد. هویتها معانی کلیدی هستند که ذهنیت افراد را شکل میدهند، مردم به دیگران میگویند که چه کسی هستند و مهم تر این که به خودشان نیزمیگویندکه چه کسی هستند(گلمحمدی، 1380). متفکران چندی متأثرازکارهای کنش متقابلگرایان هستند از جملة آنها: ریچارد جنکینزو هنری تاجفل.
ریچارد جنکینز و هویت اجتماعی
هویت اجتماعی خصلت یا خصیصة همة انسان ها به عنوان موجوداتی اجتماعی است، و از این لحاظ سرچشمه معنا و تجربه برای مردم است و میتوان بر این امر صحه گذاشت که هویت بر ساخته میشود. از نظر جنکینز هویت اجتماعی یک بازی است که در آن «رو در رو بازی میشود»، هویت اجتماعی درک ما از این مطلب است که چه کسی هستیم و دیگران کیستند و از آن طرف، درک دیگران از خودشان و افراد دیگر چیست. از این رو هویت اجتماعی نیز همانند معنا ذاتی نیست، و محصول توافق و عدم توافق است، و میتوان در باب آن نیز به چون و چرا پرداخت (جنکینز، 1381: 8-7).
آنچه یک گروه انسانی را هویت میبخشد شباهتی است که باعث تفاوت آنها از گروه های دیگر میشود. شباهت و تفاوت معناهایی هستند که افراد آنها را میسازند. فرهنگ جوامع بشری فرایند تفاوت و شباهت را عینیت میبخشد. ابزارهای فرهنگی هویتساز، باعث شکلگیری مقولههای هویتی در بین جوامع بشری میشوند. زبان، مذهب، پوشاک، علایق زیباشناختی، تفریحات و سرگرمی، ورزش، تغذیه و ... مورادی فرهنگی هستند که برای زندگی هر گروهی ایجاد معنا میکنند و باعث شباهت درون گروهی و تفاوت از برون گروه میشود. براین اساس، یک گروه و یا حتی یک فرد میتواند در موقعیتهای گوناگون هویتهای متعددی برای خود بسازد و خود را بدانها متعلق بدانند. «اصولاً زندگی اجتماعی بدون وجود راهی برای دانستن اینکه دیگران کیستند و بدون نوعی درک از اینکه خود ما کیستیم غیرقابل تصور است» (همان). آگاهی به وجود «خود» و پی بردن به کیستی و هویت خود از خلال ارتباط با دیگر جوامع و مردمان دیگر بوجود میآید. بنابراین خودآگاهی دربارة هویت اجتماعی یعنی اینکه معنای انسان بودن چیست، معنای انسان از نوع خاصی بودن چیست، فرد بودن به چه معنا است، و اینکه آیا آدمیان همان هستند که جلوه میکنند. معنای هویتهای اجتماعی در شرایط جهانی و به قول فریدمن در پروسة جهانی دارای شباهت در عین تفاوت هستند. همه ما، تا اندازهای، تحت یک نظام شکوفای جهانی اطلاعات تجارت وحمل ونقل سریع,زندگی میکنیم که درآن شباهت های جهانی به همان اندازة تفاوتهای محلی واضح است.
جنکینز در پرورش نظریة هویت اجتماعیاش تحت تأثیر اندیشههای کسانی چون هربرت مید، اروینگ گافمن و فردریک بارث مردمشناس است. جنکینز شکلگیری نظریة خویش را به این صورت خلاصه میکند. «اگر هویت شرط ضروری برای حیات اجتماعی است، برعکس آن نیز صادق است. هویت فردی که در خویشتنی تجسم یافته - جدا از سپهر اجتماعیِ دیگران معنادار نیست. هویت فردی بر تفاوت و هویت جمعی بر شباهت تأکید دارد. اما هویت فردی و خویشتنی به طور کامل در اجتماع ساخته میشوند. یعنی در فرایندهای اجتماعی شدن اولیه و متعاقب، و در فرایندهای جاری تعامل اجتماعی که در چارچوب آنها، افراد در طول عمرشان خود و دیگران را تعریف و بازتعریف میکنند. خاستگاه این دیدگاه, پراگماتیسم آمریکایی است که از نظریات اثرگذار کولی [Cooley] و مید بهره برده است. از کار آنان برداشتی از «خود» به عنوان ترکیبی جاری، و در عمل همزمان، از تعریف خود (درونی) و تعاریف خود که دیگران عرضه کنند (برونی) حاصل میشود. به این ترتیب برای آن الگوی بنیادی که کل استدلال مرا آشکار میسازد الگویی به دست داده میشود، یعنی دیالکتیک درونی - برونیِ شناسایی به عنوان فرایندی که به واسطة آن همه هویتها - اعم از فردی و جمعی - ترکیب مییابند» (همان : 35).
مید به عنوان پیش قراول ریچارد جنکینز میان «من فاعلی» یا هویت فردی و «من مفعولی» یا هویت اجتماعی تفاوت قایل میشد. هردوی این «من»ها در جریان تجارب و فعالیتهای اجتماعی شکل میگیرند. «من فاعلی» نمایانگر حساسیت اندام به وجهه نظر دیگران است و «من مفعولی» مجموعهای سازمان یافته از نظرات متظاهر دیگران است. آنچه که در اینجا بر آن تأکید میشود «من مفعولی یا اجتماعی» است که حاصل مجموعهای از رفتارهای شکل گرفته است که فرد آن را آموخته است. و بر این اساس «منِ اجتماعی» تبلور ارزشها، هنجارها و اخلاقیات جامعه میباشد که مورد پذیرش قرار گرفته است (توسلی، 1376: 281).
علاوه بر تعاریف درون و برون، جنکینز معنای تجسم یافتگی را هم از مید اخذ کرده است. دیالکتیک درونی - برونی شناسایی به عنوان فرایندی که از همة هویت ها اعم از فردی و جمعی ترکیب مییابد، مطرح است. هویت اجتماعی در قالب عمل اجتماعی تجسم مییابد. چون افراد به طور آگاهانهای اهداف خود را دنبال میکند و درصدد هستند چیزی یا کسی باشند و یا به نظر آیند تا بتوانند با موفقیت هویت های اجتماعی خاصی را بدست آورند. الگوی دیالکتیک درونی - برونی، ما را به این نتیجهگیری میرساند که آنچه مردم دربارة ما میاندیشند از آنچه ما دربارة خودمان میاندیشیم اهمیت کمتری ندارد. بیگمان، ما نه فقط خود را میشناسیم، بلکه با دیالکتیک درونی - برونی میان خودانگاره و تصویر عمومی، دیگران را نیز میشناسیم و توسط آنها شناخته میشویم (جنکینز، 1381). فردریک بارث نیز بر این باور صحه میگذارد که فرستادن پیام راجع به هویت کافی نیست، و اینکه پیام باید توسط دیگران صاحب اهمیت پذیرفته شود تا بتوان گفت هویتی کسب شده است.
بنابراین هویت هر فرد آن چیزی است که او را شبیه خودش و متفاوت با دیگران میکند، آن چیزی که فرد توسط آن خودش را میشناسد و تعریف میکند و آن چیزی که توسط آن خودش را پذیرفته شده و شناخته شده از طرف دیگران احساس میکند. و لذا میتوان گفت که هویت اجتماعی دستاوردی عملی، یعنی یک فرایند, است و همچنین فهم هویتهای اجتماعیِ فردی و جمعی از طریق به کار گرفتن کنش متقابل دیالکتیکی درونی و برونی امکانپذیر میگردد.
علاوه بر درونی و برونی بودن هویت، زمان و مکان هم از منابع ساخته شدن هویت در اجتماع هستند. «شناسایی یک چیز به معنای این است که آنرا در زمان و مکان جای دهیم» (همان: 46). هویت یک پروسه و فرایند مستمر است که در طی زمان تولید و بازتولید میشود. هویتهای اجتماعی پایههایی هستند که بر آنها نظم و پیشبینیپذیری در سپهر اجتماعی استوار میشود. هم چنان که گفته شد معنا بر اثر تجارب و فعالیتها ساخته میشود. تجارب پدیدههای زمان مندی هستند. عملهای آینده شخص مهلم از تجارب گذشته میتواند باشد. رفتارهای گروهی یک جامعه به حافظه تاریخی آن جامعه ارجاع داده میشوند. جنکینز معتقد است که برخی از هویتها، چون خویشاوندی و جنسیت ممکن است هویتهای اولیه و در نتیجه کمتر انعطافپذیر باشند. او همچنین قومیت را «یک هویت اجتماعی اولیه» میداند. قومیت هویتی جمعی است که ممکن است حضور عمدهای در تجربه افراد داشته باشد. هویت قومی اغلب وجه مهم و ابتدایی خود شناسایی است. هنگامی که قومیت در نظر آدمیان مهم میشود، به راستی اهمیت مییابد. «قومیت به شباهت و تفاوت «ما» و «آنها» متکی است» (همان). اما مفهوم قومیت احتمالاً همیشه این صلابت را نداشته باشد، و در بعضی موارد, مورد چون و چرا واقع شود. چرا که قومیت امری ازلی نیست و تا حدودی ساخته میشود. قومیت مستلزم درونی کردن شباهتهای درون گروهی است. شباهت از خلال تفاوتگذاری به دیگران حاصل میشود. یکی از وجوه مشترک آدمیان تفاوتی است که با دیگران داریم. تعریف «ما» مستلزم دادن تعریفی از «آنها» است.
به هرحال، به طور کلی هویت جمعی - اجتماعی - ترکیب یافتن مضمونهای درهم آمیخته و جداییناپذیر شباهت و تفاوت انسانی در خلال عمل اجتماعی است. آن دائماً ساخته میشود و عملی فرایندی است و از طریق دیالکتیک درونی و برونی شناسایی حاصل میشود. شکلگیری هویت هر فرد از طریق سازماندهی نگرشها ی فردی دیگران در قالب نگرشها ی سازمان یافته اجتماعی این گروهی شکل میگیرد به عبارت دیگر تصویری که فرد از خود میسازد و احساسی که نسبت به خود پیدا میکند بازتاب نگرشی است که دیگران نسبت به او دارند (Mead, 1964: 222).
هنری تاجفل و نظریه مقولهبندی
هویت در این نظریه براساس احساس تعلق تعریف میشود. بدین معنی که فرد آنهایی را که به آن تعلق دارد به عنوان درون گروه و مقولة مثبت و آنهایی را که به آنها متعلق نیست، تحت عنوان برون گروه میشناسد. نظریه هویت اجتماعی را تاجفل به همراه ترنر [Turner] در سال 1979 توسعه داده است. این نظریه به طور عمده به منظور درک پایههای روانشناختی تمایز بین گروه ها به کار رفته است. تاجفل و همکاران (1971) تلاش کردهاند «شرایط حداقلی» [minimal conditions] را تعیین کنند که براساس آن اعضای یک گروه، درون گروهی را که به آن متعلق هستند و در مقابل برون گروه قرار میگیرد، متمایز کنند.
در تئوری هویت اجتماعی تاجفل و ترنر یک شخص تنها یک «خودشخصی» [Personal self] ندارد، بلکه دارای چندین خود است که با چرخههای عضویت گروهی هم خوانی دارد. زمینههای متفاوت اجتماعی ممکن است یک شخص را به فکر کردن، احساس کردن و عمل کردن بر مبنای «ردة خود» شخصی، خانوادگی یا ملیاش برانگیزاند (Turner et al, 1987).
طبق تعریف این محققان, هویت اجتماعی برداشت افراد از خود است که از عضویت ادراک شده، در گروه های اجتماعی ناشی میشود (Hogg & Vaughan, 2002). تئوری هویت اجتماعی در این راستا است که عضویت گروهی به خودی خود، مقولهبندی درون گروهی را ایجاد میکند. تاجفل بین هویت اجتماعی و عضویت گروهی ارتباط برقرار میکند، او عضویت گروهی را شامل سه عنصر میداند: الف) عنصر معرفتی یا شناختی که به میزان آگاهی شخص به متعلق بودن در یک گروه برمیگردد ب) عنصر ارزشی که شامل محاسباتی میشود که فرد دربارة پیامدهای مثبت و یا منفی عضویت گروهی دارد. ت) عنصر عاطفی و احساسی که به میزان احساسات نسبت به یک گروه و نیز افراد دیگری که رابطه ویژهای با آن گروه دارند, اشاره دارد. برهمین مبنا هویت اجتماعی عبارت است از: برداشت یک فرد از خود به نسبت شناخت و آگاهی از عضویت در یک گروه به همراه بعد ارزشی و احساسی مرتبط با آن عضویت (Tajfel, 1978: 63). مجموع این عناصر منجر به شکلگیری یک مقولهبندی از عضویت گروهی میشود. مقولهبندی افزایش شیوههایی را موجب میشود که در درون گروه مطلوب و در بیرون گروه هزینهبردار هستند. مثال های تاجفل و ترنر (1986) (مطالعات گروه اقلیت) نشان داد که کنش صرف افراد در مقولهبندی خودشان به عنوان اعضای گروه کافی بود تا آنها را به سمت نمایش جانبداری درون گروهی رهنمون شوند. بعد از اینکه عضویت در یک گروه مقولهبندی شد، افراد از طریق تفاوتگذاری قاطعانه، درون گروه شان در مقایسه با بیرون گروه نسبت به یک سری ابعاد ارزشی درصدد دستیابی به اعتماد به نفس مثبت هستند. این تلاش برای تمایزگذاری مثبت بدین معنی است که احساس مردم در خصوص اینکه «چه کسی هستند» با کلمة «ما» تعریف میشود تا با کلمه «من» . فرضیة اصلی تئوری مقولهبندی این است که هویت اجتماعی در بسیاری موارد قادر است فرد را از سوگیری به هویت شخصی بازدارد، بنابراین بر این قضیه تأکید دارد که افراد در بسیاری مواقع سعی میکنند خود را با مشخصههای اجتماعی مقولهبندی کنند و نه شخصی، و این امر - مقولهبندی فرد با مشخصههای اجتماعی - باعث ایجا درون گروه مشابه و برون گروه متفاوت میشود. تاجفل و ترنر (1979) متغیرهای مهم سهگانه که به ظهور جانبداری درون گروه کمک میکردند را تعیین کردهاند: 1) میزان درونی کردن عضویت گروهی توسط افراد به عنوان جنبهای از برداشت از خودشان 2) میزانی که بافت معمول زمینه را برای مقایسة بین گروه ها فراهم میکند 3) روابط ادراک شده از مقایسة گروه، که بخودی خود به وسیلة موقعیت های نسبی و مطلق درون گروه شکل داده میشود.
تعصبی که در این زمینه به خرج داده میشود، باعث جستجوی هویت اجتماعی مثبت و حفظ این هویت میشود. تشکیل هویت های اجتماعی برپایه مقایسههایی است که آن فرد میان گروه های تعلق خود و گروه های دیگری که برای او قابل مقایسه به حساب میآیند، انجام میدهد و لذا برای اینکه هویت اجتماعی مثبت باشد، نتایج این مقایسهها باید به نفع گروه تعلق فرد باشد. تاجفل درصدد اثبات آن بود که مردم برای ارزیابی مثبت از خود برانگیخته میشوند، تا حدی که اگر با عضو شدن در یک گروه به تصور از خودشان معنی میدهند، آنها از آن گروه نیز ارزیابی مثبتی خواهند داشت. به عبارت دیگر, مردم یک هویت اجتماعی مثبت را جستجو میکنند و به دلیل اینکه ارزش عضویت در هر گروه به مقایسة دیگر گروه ها وابسته است، هویت اجتماعی مثبت با ایجاد یک تمایز مثبت درون گروه از بیرون گروه پذیرفته میشود. بنابراین میتوان گفت که مقولهبندی اجتماعی شرط کافی به وجود آمدن جانبداری از درون گروه در مقابل برون گروه است. مقوله یا گروه طی فرایندی ساخته میشود که در این فرایند سه عامل مهم را میتوان دخیل دانست. نخست اینکه افرادی که اعضای آن راتشکیل میدهند از تعلق به گروه, نوعی رضایت یا احساس عاطفی گرمی به دست میآورند. دوم اینکه، اعضای گروه در مورد خاستگاه خود و یا تاریخ گروه اعتقادی مشترک دارند و این اعتقاد مرزبندیهای گروه را مشخص میکند. نکته سوم این است که اعضای گروه روابط اجتماعی را که در چارچوب آن زندگی میکنند «مقدس» تلقی میکنند و آنرا نه تنها دربرگیرندة افراد زنده بلکه مردگان نیز میدانند .به اعتقاد گیرتز [Geertz] نیز، این ویژگیها به گروه ها، کیفیتی ویژه و بسیار قدرتمند میبخشد (Rex, 1996). مقوله مجموعة اشخاص یا اشیایی که ویژگیهای مشترک دارند، میباشد و مقولهسازی عمل توزیع برحسب مقولهها است.
به طور کلی میتوان گفت که فرضیه مرکزی تاجفل و همکاران او این بود که ما مقولههایی را که در ذهن خود به وجود میآوریم، با مرتب کردن موضوعات در آنها تفاوتها را در بین مقولهها افزایش میدهیم (افزایش تفاوتهای بین مقولهای) و در داخل گروه آنها را کاهش میدهیم. به عبارت دیگر، آنها میگویند ما تمایل داریم بر شباهت بین اعضای یک مقوله و تفاوت بین مقولهها در بین این گروه ها، فرد آنهایی را که بدان تعلق خاطر دارد (درون گروه) میشناسند و آنهایی را که بدان متعلق نیست (برون گروه) نیز تمیز میدهد (Tajfel & Wilks, 1963).
آنچه از بحث هویت اجتماعی برمیآید این است که فرایند هویتسازی این امکان را برای یک کنشگر اجتماعی فراهم میکند که برای پرسشهای بنیادی معطوف به کیستی و چیستی خود پاسخی مناسب و قانع کننده پیدا کند. در واقع هویت، معطوف به بازشناسی مرز میان «خودی» و «بیگانه» است که عمدتاً از طریق همسنجیهای اجتماعی و انفکاک میان درون گروه از برون گروه ها ممکن میشود. اهمیت تمایزها، ستیزها و تنشهای گروهی، حتی در شرایط نبود تضاد منافع، از این جنبة هویت ناشی میشود (گلمحمدی، 1381: 224). منابع این مقاله در دفتر خانه انسان شناسی ایران موجود است. - تاجفل بین گروه و مقوله تفاوت قایل نمیشود.
״هويت ايراني״ در حال عبور از ״قوميت״ به ״مليت״ است
در چند سال اخیر بحث درباره "هویت"، "هویت ملی" و"بحران هویت" به یک تکرار رسیده است. در حالی که در نشست ها، سخنرانی ها و همایش هایی که به این منظور برپا می شود، کمتر با تعاریف علمی و دقیق این مباحث و وضعیت هر یک در ایران امروز، برخورد کرده ایم. در گفت و گو با دکتر ناصر فکوهی انسان شناس و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، تلاش شده است تا به زاویه های علمی این مباحث پرداخته شود. دکتر ناصر فکوهی معتقد است که چیزی به نام "کهن سالی فرهنگی و هویتی" موضوعی گنگ است که بیشتر جنبه شاعرانه دارد تا علمی.
هویت چیست؟ هویت ملی لزوما هویت قومی را در خود هضم می کند؟ و آیا هویت ملی در کشورهای کهنسالی مثل ایران با کشورهای دیگر تفاوت ماهوی دارد، یا خیر؟ موضوعاتی است که با او درباره آن گفت و گو کرده ایم.
•برخی معتقدند رسوخ و نفوذ در فرهنگ و هویت جوامع کهنسالی مثل ایران، یونان، هند و مصر بسیار دشوارتر است از رسوخ و نفوذ در جوامع تازه شکل گرفته ای مثل فرانسه و آلمان. یعنی فرهنگ و هویت کشورهای کهن سال، از دیرینگی ای برخوردارند که مانع از تحت تاثیر قرار گرفتن آنها می شود. شما اساسا طرح مسئله را به این شکل، صحیح و علمی می بینید؟
_دراین مورد بحث های زیادی وجود دارد. من فکر می کنم که کهن سالی فرهنگی، هنوز یک بحث بیش از اندازه مبهم است. وقتی ما از "حافظه تاریخی دموکراتیک" یا "حافظه تاریخی ملی" صحبت می کنیم، از یک چیز مشخص صحبت می کنیم. در این دو عبارات ما پذیرفته ایم و توافق کرده ایم که در یک گذشته مشخص ، مشترک هستیم. به این گذشته، نظم خاصی داده ایم که این "از آن خود کردن"، یک فرایند خود آگاهانه ولی تصنعی است. ولی وقتی از "کهن بودگی فرهنگی" حرف می زنیم، یک نوع ابهام به همراه دارد. این کهن سالی، کجاست؟ اگر از آن مفهوم "ملی" خارج شویم، این کهن سالی کجا خودش را نشان می دهد؟ چطور ما می توانیم، افراد مختلف را با سابقه های مختلف در مناطق و محلیت های مختلف و موقعیت های اجتماعی و فرهنگی مختلف، دارای یک کهن بودگی فرهنگی مشترک بدانیم.
•آیا یکی از نشانه ها یا مصداق های این کهن سالی فرهنگی بروز عکس العمل ها یا واکنش های مشابه و دقیق میان یک گروه و در یک زمان مشخص ولی بدون هماهنگی و از پیش اعلام نشده است؟
_من سعی می کنم از این گونه استدلال ها پرهیز کنم چون معتقدم که این گونه رویکرد، بیش از اندازه کلان است و خود را متکی می کند بر چند تجربه انگشت شمار که نمی تواند جنبه اثباتی داشته باشد. این مصداق ها لزوما تجربه های محلی است. یعنی وقتی بحث باز می شود، دیده می شود که همیشه این تجربیات در مکان و زمان ویژه ای روی داده است. سوال من این است که چه چیزی ثابت می کند که یک محل و یک زمان خاص را می توان به کل نقاط و زمان های دیگر در یک محدوده سیاسی یا فرهنگی، تعمیم داد. این فقط یک گونه از تعمیم دادن های کاملا ضد علمی است و من اصطلاحا به آن می گویم، "جامعه شناسی عامیانه". این باید اصطلاح خوبی برای این گونه از استدلال هایی که در کشور ما هم زیاد است، باشد. مثلا می گویند که ایرانیان نخبه کش هستند. وقتی می گویند ایرانی ها نخبه کش هستند معلوم نیست که این تجربه تاریخی از کجا نتیجه گیری شده است.
درست است که می شود به تعدادی رویداد درباره نخبه کشی در ایران و در زمان و مکان خاصی اشاره کرد، اما نمی شود همه اینها را کنار هم گذاشت و نتیجه گرفت که ایرانیان نخبه کش هستند. سوال اول این است که "ایرانی ها" چه کسانی هستند؟ "ایرانی ها" از نظر ما از صد سال پیش در حال به وجود آمدن هستند وهنوزهم به وجود نیامده اند. مفهوم "ایرانی" از نظر ما در فرایند ساختن "ملت" معنی پیدا می کند. تا پیش از این که "ملت" به وجود بیاید ما "ایرانی" نداشته ایم. ما مردم، قوم ها و گروه های پراکنده با مدیریت های پراکنده داشته ایم که شاید حتی از وجود یکدیگر هم بی اطلاع بوده اند. چطور می شود که گروه ها و اقوام پراکنده از یک آگاهی جمعی برخوردار بوده باشند؟
وقتی ما می گوییم "ایرانی ها" یا "امریکایی ها" این استدلال یک استدلال کاملا مدرن است. یعنی اگر رسانه ها طوری عمل کنند و شبکه های اینترنتی و ارتباطی طوری عمل کنند که ذهنیت ها آنقدر به هم پیوند بخورد که بشود یک جامعه 70 میلیونی یا 300 میلیونی را به عنوان یک کالبد تلقی کرد، ممکن است بتوانیم بگوییم که یک واکنش آن کالبد در یک نقطه، می تواند گویای تعمیم پذیری آن باشد، در کل کالبد.
•بله. ولی به این معنی نیست که وجود نداشته است؟ شما دارید از یک جامعه مدرن حرف می زنید که "دولت" و "ملت" تعریف دقیق خود را پیدا کرده است. این به این معنی است که ما پیش از رسیدن به این تعاریف، حضور واحد اجتماعی نداشته ایم؟ آیا نمی شود در این گونه موارد از جزء به کل رسید؟ یعنی واکنش های پراکنده کسانی را که در یک حریم جغرافیایی مشترک، زندگی می کنند، در یک قالب ریخت و معنی کرد؟
_ ما وقتی می توانیم از کلمه"ایرانی ها" استفاده کنیم که تک تک کسانی که در این مجموعه نامیده می شوند، خودشان را جزء ایران و تعریف ایران بدانند. من فکر نمی کنم که اگر هزار سال پیش در دهی از کسی پرسیده می شد که تو کجایی هستی؟ او می گفت که من ایرانی هستم. در هیچ جای دیگر دنیا هم جواب، به یک واحد دولت ملی بر نمی گشت.
عموما در آن زمان مردم یا خودشان را متعلق به خاک یعنی جایی که زندگی می کردند مثل ده می دانستند یا به فلان خان یا حاکم. در دوره های جدیدتر از یک نوع "هویت دینی" هم یاد می شده است. مثلا خود را مسلمان می دانستند. ولی به نظر من قوی ترین فکر این است که آن شخص بگوید مال فلان ده است. آن چیزی که ما امروز"ایرانی" می دانیم او در تعلقش به محل خود معنی می کرد. اما آنچه که ما می گوییم "ایرانی ها"، بخشی از همان حافظه تاریخی است که آنقدر آن را زیبا ادا می کنیم که خودمان هم خوشمان می آید و خودمان هم فریبش را می خوریم. این یک فرایند کاملا منطقی – عقلانی است. برای این که "ملتی" به وجود بیاید باید گذشته ای وجود داشته باشد که ما با نام "گذشته ملی" از آن یاد می کنیم. این گذشته ملی در ذهن هر یک از این مردم یک چیز بوده است، زیرا هنوز آگاهی جمعی وجود نداشته است.
•در مورد هویت های دیگری مثل مذهبی و طبقاتی و سیاسی چه نظری دارید؟
_ هویت های گسترده تری هستند که بیشترین فاصله را با محلیت دارند و "هویت های جهان شمول" هستند. مهم ترین شان می تواند "هویت مذهبی" باشد. هویتی که خودش را در ارتباط با یک محل تعریف نمی کند. در رابطه حتی با یک حوزه سیاسی هم تعریف نمی کند. یعنی در زمان های گذشته وقتی کسی می گفت من مسلمانم، این را در یک چارچوب سیاسی و محلی نمی دید. البته در ابتدای اسلام صحبت از یک دارالاسلام بود که هر مسلمانی خود را متعلق به این دنیای اسلام می دانست ولی بعدا هویت اسلامی، یک هویت فرا محلی و فرا ملی شد. هویتی که اگرچه شکل گسترده ای دارد ولی ما بر اساس اصول دینی، اخلاقی و ارزش ها آن را تعریف می کنیم. این را هم باید بگویم که چون این هویت ها، مثل هویت دینی، گسترده هستند به این معنی نیست که تاثیر کمتر یا بیشتری می گذارند. هویت ها در چار چوب های خاص قرار می گیرند و عمل می کنند. ممکن است که یک هویت جهان شمول در یک موقعیت خاص، تاثیر فوق العاده زیادی داشته باشد و در یک شرایط دیگر، خیلی خیلی ضعیف باشد و موقعیت حاشیه ای به خود بگیرد. همه این ها بستگی دارد به این که از کجا و از چه زمانی داریم صحبت می کنیم.
هویت های سیاسی هم کمابیش به همین صورت هستند. هویت های سیاسی هم به خصوص در تاریخ نظریه های سیاسی مدرن، به صورت هویت های جهان شمول تعریف می شوند. مثلا کسانی که خود را سوسیالیست یا لیبرال می دانند، به ارزش هایی تکیه می کنند که فراتر از سطح محلی و ملی است و یک جور ارزش ها ی جهانی است. این هویت های مختلف یک نوع پویایی کامل دارند که این پویایی کامل، متغیر است و بستگی دارد که در هر موقعیتی، کدام جریان بتواند برخی از هویت ها را تقویت کند یا برخی دیگر را تضعیف کند. البته بهترین چیز برای یک جامعه این است که به جای این که منفعلانه با این مسئله برخورد کند، بتواند برنامه ریزی کند. برنامه ریزی فرهنگی. برنامه ریزی ای که بتواند این هویت های متعدد و متداخل در یک جامعه را مدیریت کند و بنا بر سیاست های فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی که یک جامعه دارد، آنها را بتواند کمابیش هدایت کند.
هویت قومی هم در برخی جوامع نقش های مختلف ایجاد کرده است. در حکومت های ایرانی، هویت قومی هیچ گاه به یک مسئله اول تبدیل نشده است. بلکه حکومت مسئله اول بود. در عین حال ما دو پدیده فرهنگی می بینیم که بسیار گویا است. یکی در پدیده ازدواجهای بین قومی که در ایران بسیار رایج بوده است. طبعا امروز بیشتر رایج شده است چون تحرک جغرافیایی اقوام بیشتر است. به این دلیل که در یک سیستم مدرن هستیم. ما تقریبا هیچ وقت اقوام را در اشکال کاستی نمی دیدیم. و تقریبا هیچ گاه ازدواج یک فرد از یک قوم با یک فرد از قوم دیگر شکل تابو نداشته است.
•این مختص فرهنگ ایرانی است یا در جوامع دیگر هم به همین شکل است؟
در جاهای دیگر هم ممکن است دیده شود ولی لزوما نه. در کشورهایی که تعلقات قومی فوق العاده قوی است، یک ساختار سیاسی عمومی وجود ندارد که اقوام را متحد کند. در این شرایط که ما وارد اشکال شبه کاستی در میان اقوام می شویم، اولین چیزی که خودش را نشان می دهد در عدم ازدواج های بین قومی است. در ایران به اغلب خانواده ها می توان گفت: خانواده چند قومی. بخصوص در شهر های بزرگ که اکثریت جمعیت کشور را تشکیل می دهند، اکثر خانواده ها، خانواده های چند قومی هستند. یعنی خانواده هایی که در یکی از نسل های قبلی یا در حال حاضر از چند قومیت تشکیل شده اند.
پدیده دوم، مهاجرت قومی است. یعنی اقوام در کشور ما لزوما در یک نقطه باقی نمانده اند. البته در مواردی، هنوز در یک منطقه متمرکز هستند اما در موارد بسیاری هم به دیگر نقاط مهاجرت کرده اند و پراکنده شده اند. دلیل این مهاجرت وسیع چیست؟ دلیلش این است که بر یک پهنه سیاسی، آزادی عمل کاملی وجود داشته است که اعضای این اقوام بتوانند حرکت کنند و بروند در جاهای دلخواه مستقر شوند. بنابراین، این دو پدیده و رفتار حاکمان که در آغاز به آن اشاره کردم نشان می دهد که نه از جانب حاکمان و نه از جانب مردم این تمایل وجود نداشته است که مسئله "هویت قومی" به یک تنش تبدیل شود.
•این پراکندگی قومی از نقطه منشا به سراسر یک پهنه سیاسی، در نهایت اضمحلال "هویت های قومی" را به همراه ندارد؟ در نمونه ایران این طور به نظر می رسد.
_نه. چنین چیزی نیست.برخی تئوری ها در زمینه مطالعات فرهنگی، انسان شناسی یا جامعه شناسی تا چند سال پیش چنین بحث هایی را مطرح می کردند،اما عملا دیده شد که این نظریه ها غلط بودند و با دقت به مسئله نگاه نکردند. این مسئله بیشتر از هر کجا در امریکا مطرح شده است. نظریه ای در امریکا وجود دارد به نام "نظریه دیگ ذوب". در این نظریه این بحث مطرح می شود که امریکا برای مهاجران گوناگونی که به آنجا می رفتند مانند دیگ ذوب عمل می کند. یعنی همه آنها در فرهنگ امریکا ذوب می شوند و تبدیل می شوند به امریکایی و بنابراین بعد از یک یا دو نسل از مهاجرانی که وارد امریکا شده اند، هیچ هویت قومی باقی نمی ماند. اما این اتفاق نیفتاد. بلکه برعکس. مهاجرانی که وارد امریکا می شوند، جماعت قومی تشکیل می دهند که این جماعت قومی به هم بسیار نزدیک اند و در خیلی از مواقع ازدواج های درون قومی در آنها شکل می گیرد. یهودی ها، ایرانی ها، ویتنامی ها و چینی ها و هر کدام از این اقوامی که در امریکا هستند، گروه های خاص خود را به وجود آورده اند و به گرو ه های خود پایبندند. بدون این که تعارضی با جامعه عمومی که جامعه امریکا است، پیدا کنند. من این طور نتیجه گیری می کنم که لزوما قرار گرفتن در محیط متفاوت باعث اضمحلال هویت های قومی نخواهد شد.
ایرانی کیست و هویت ایرانی چیست؟
بهرام چوبینه
بهرام چوبینه این هر دو پرسشی است به هم پیوسته و جدایی ناپذیر. برخلاف اندیشه برخی از ایرانیان، «من ایرانی هستم» با «ما ایرانی هستیم» پیوندی ناگسستنی دارد. واقعیت این است که در سرزمین ما ایران انسانهای گوناگون با اخلاق و آموخته های مختلف زندگی می کنند. واژه «ایران» و «ایرانی» نه پسوند طریقه مذهبی خاصی و نه مکتب سیاسی ویژه ای است. سرزمین ایران و طبیعتا فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم کهن تر از همه عقاید مذهبی و سیاسی در ایران است. پس ایرانی بودن به هیچ وجه با مذهب و یا مکتب سیاسی ویژه ای پیوستگی ندارد. همچنان که اعتقادات مذهبی و سیاسی در ادراک ایرانی یا احساس ایرانی داشتن تاثیری ندارد. هویت ایرانی فراگیرنده همه عقاید گوناگون ساکنان این سرزمین است. در ایران، از کهنترین دوران تا به امروز، اندیشه های گوناگون، مذاهب و مکاتب مختلف اجتماعی موجود بوده و به همین سبب ایرانی آموخته است در کنار هم میهنانش، هم میهنی که اندیشه و اعتقاد دیگری دارد، زندگی کند. پس بخش بزرگی از هویت ایرانی تفاهم و تساهل در برابر اندیشه و اعتقادات همسایگان و هم میهنان دگراندیش است. اگر ما یک اطلس تاریخی را ورق بزنیم، مرزهای مختلفی از کشور ایران خواهیم یافت. وسعت سرزمین ایران در گذشته بیش از آن بوده که اکنون در نقشه ها دیده می شود. علت آن روشن است و آن ویژگی موقعیت جغرافیایی ایران است. ایران شاهراه دو قاره اروپا و آسیاست. دو قاره ای که در تاریخ و تمدن بشر جایگاه یکتا و بی مانندی دارند. هم اکنون پیرامون میهن ما کشورهایی وجود دارند که به دور از هرگونه ارزشداوری از نظر هویت ملی و فرهنگی فقیر هستند. این مسئله یکی از مهمترین مسائلی است که گاه مستقیم و زمانی غیرمستقیم در سیاست و موجودیت کشور ما تاثیر گذاشته و در آینده هم تاثیر خواهد گذاشت. به این سبب، تاریخ ایران تنها و فقط ارتباط به ایرانیان ندارد. همسایگان ما نیز خود را با آن مرتبط می دانند. تاریخ ایران همواره در حال تغییر و تحول بوده و بیش از هر کشوری در منطقه، تحولات پیاپی تاریخی و سیاسی را پشت سر نهاده است. این تحولات پی در پی جامعه ایرانی را با فرهنگها و مذاهب و اندیشه های سیاسی و اجتماعی گوناگونی آشنا کرده و الزاما آگاهی ما را نیز تغییر داده است. لیکن هویت ایرانی برجای مانده و استوار و پایدار به حیات خود ادامه می دهد. هویت ایرانی با یورش خونین تازیان و حکومت و فرهنگ هزارساله سنیان در ایران و یا با قدرت گرفتن تشیع دوازده امامی و رسمی شدن این فرقه اسلامی در قرن دهم هجری آغاز نمی شود. همچنان که این هویت با پیدایش دین زرتشت نیز آغاز نشد و با کاهش پیروان ان نیز پایان نکرفت. هویت ایرانی محتوای رنگارنگی دارد. از فرهنگ مهری (میترایی) تا فرهنگ اوستایی، از سرودهای گاتها تا نیایشهای مانویان، از افکار اشتراکی مزدکیان تا قدرت طلبی و مطلق گرایی مغها و موبدان، از فیلسوف نور و روشنایی، سهروردی تا فیلسوف متکبر و متعصب سنی مذهب چون امام محمد غزالی، از نغمه های حماسی و جاودانه فردوسی تا جذبات شوق طاهره، از راوندی زندیق تا ملاحسین کاشفی خرافاتی، از کورش کبیر تا شاه سلطان حسین حقیر، از میهن پرستانی چون بابک خرمدین تا میرزا آقاخان کرمانی ازلی، از امیرکبیر تا پیر احمدآبادی محمد مصدق، از کشتار وحشیانه مانویان و مزدکیان به دست زرتشتیان تا کشتار زرتشتیان به دست تازیان و فرار آنان به جنوب و شرق ایران، از کشتار اقلیتهای مذهبی غیرسنی در دوران حکام متعصب سنی مذهب غزنوی تا کشتار بیرحمانه سنیان به دست شیعیان متعصب در دوران صفویه، از خیانت اسپهبدان ساسانی تا ارتشبدان پهلوی، از قیامهای استقلال طلبانه و ملی گرایانه ایرانیان در برابر حکام تازی تا جنبش ملی مشروطیت، از «کژراهه»ها تا «ولایت مطلقه فقیه»، از مقاومتهای دلاورانه ایرانیان در سراسر تاریخ این کشور در برابر یورش بیگانگان تا مقاومت و مبارزه قهرمانانه آنان در برابر حکام مستبد و خونخوار جمهوری اسلامی. آنچه زشت و زیبا در سراسر تاریخ ایران تا به امروز رخ داده، همه و همه دربرگیرنده هویت ملی ایرانیست. تمامی دگرگونیهای شکوهمند و غرورآفرین و نیز نگون بختیها و شوربختیهای خونین و شرم آوری که در درازای تاریخ ایران به وقوع پیوسته، همه و همه هویت ایرانی را تشکیل می دهد. پس هویت ایرانی با دین و مذهب و مسلک سیاسی ویژه ای پیوند ندارد. ادیان و اندیشه های اجتماعی و سیاسی جزیی از هویت ایرانی هستند، اما نه تمامی هویت ایرانی. همچنان که رژیم فاشیستی موسولینی بخشی از تاریخ ایتالیا و حکومت نژادپرست و خونخوار و ویرانگر هیتلری بخشی از تاریخ آلمان به شمار می روند و تمامی هویت ایتالیایی و آلمانی را تشکیل نمی دهند. دادگاههای انکیزیسیون (محاکم شرع و یا دادگاه تفتیش عقاید) کلیسای کاتولیک در قرون وسطا و تعقیب و کشتار پروتستانها و یهودیان بخشی از تاریخ و هویت اروپاست و نه کل هویت اروپایی. وقایع خفتبار و شرم آور ده سال * اخیر در ایران با همه پیامدهای غم انگیز و دردناکش، چه مورد پذیرش و پسند ما باشد چه نباشد (می دانم ککه هم میهنان مبارز من با ناخشنودی ابرو در هم خواهند کشید) جزیی از تاریخ و هویت ایرانیست. لحظه های تاریک و ظلمانی در تاریخ ایران فراوان یافت می شود، آنها نیز اجزای جدایی ناپذیر هویت ایرانی به شمار می روند. شناخت و آگاهی نسبت به مسائل و مشکلات ایران کنونی می تواند ما را یاری دهد تا به شناخت واقعی دشواریهای جامعه خود دست یابیم. اگر ملتی از شناخت منطقی گذشته خود ناتوان ماند، آنگاه از شناخت حال و آینده خود نیز ناتوان خواهد ماند و به آسانی اشتباهات گذشته را تکرار خواهدکرد. ملتی که تنها به سالهای شکوهمند و شگفتیهای تاریخی خود مشغول باشد و بر سر آن جنجال و هیاهو به راه اندازد و از طرح زشتیها و تاریکیهای تاریخی خود دوری ورزد، و یا سعی در پنهان داشتن آن نماید و یا به طراری و عیاری، تاریخی تقلبی و جعلی، به معنای دقیقتر، هویتی نادرست و دروغین برای خود بسازد، آن جامعه بیمار و محکوم به انحطاط و سقوط است. ما ایرانیان نباید اجازه دهیم که شکافی در تاریخ و فرهنگ ما، یعنی هویت ایرانی ما، وجود داشته باشد و یا پدید آید. این همان مشکل و دردیست که بیشتر ما ایرانیان به آن گرفتاریم. به گذشته ها اندیشیدن، چه آنان که در پی تجدید عظمت دوران هخامنشیان و یا ساسانیان هستند، و چه آن کسانی که در اندیشه تجدید دوران رسالت رسول الله و خلافت (امامت) علی ولی الله می باشند، همگی به بیراهه می روند. این بیماری همه آن ملتهاییست که تاریخی کهن و فرهنگی متنوع دارند. هر دو گروه در پی پیوند امروز به گذشته و گذشته به آینده هستند. آنان زمان، مکان و حال را انکار می کنند و از همین رو نیز از درک مسائل امروز و نتیجتا آینده ناتوانند. آنان در رویاهای مخدوش و مه آلود گذشته، در اندیشه آینده ای ناپیدا و موهوم سیر می کنند، اما به واقع در گذشته های تکرارناپذیر به سر می برند. ما ایرانیان باید خود را از بار سنگین تاریخ عظیم و طولانی خود آزاد کنیم. شانه های ما دیگر توان حمل این بار سنگین را ندارد. این بار تاریخی، نیرو و توان ما را برای حمل و حل مشکلات امروزین فرسوده است. رهاشدن از بار سنگین گذشته ها، کلید حل مشکلات و مسائل امروز و فردای ماست. ما باید بیاموزیم که تنها و فقط بر روی واقعیت امروزمان، هر چند که ناخوشایند باشد، بدون انکار گذشته ها و پوشاندن و کتمان واقعیتها، آینده را بسازیم.باید مشکل زمان را حل کنیم تا بتوانیم آینده را آنگونه که دلخواهمان است طراحی کنیم. اما هرگز فراموش نکنیم که هویت ایرانی بر اساس تمامی دگرگونیهای گذشته و همچنین حال و آینده شکل گرفته و می گیرد. ارزیابی وقایع گذشته و حال بدون جعل و تزویر سبب می شود که روح جامعه ما آزاد شود. انتقاد از گذشته و حال سبب استحکام آینده و طبیعتا استواری هویت ایرانی می گردد. ایرانیان هر زمانی که از واقعیات میهنشان دور شده اند، در نخست برای خود و سپس برای دیگران (همسایگان) گرفتاری، اندوه و مصیبت به بار آورده اند. ایرانی بودن و ایرانی اندیشیدن و هویت ایرانی را ارج نهادن به معنای بیگانه شدن ما با زمان و مکان نیست. ما گاهی پاسخ درستی برای پرسشها و گره های جامعه خود نداریم. از همی رو آگاهانه یا آن پرسشها را نادیده می گیریم و یا آنها را پنهان می کنیم. این با سرشت راحت طلب انسان موافق است. اما گمان نکنیم که پرسشها و مسائل به این وسیله به خودی خود از بین می روند و یا آن گره های اجتماعی باز می شوند. ما می باید آرام آرام خود را از جامعه سنتی و مذهبی دور گردانیم و در پی ساختن یک جامعه فرهنگی باشیم. این امر با سرشت هویت ایرانی موافق است و سبب پیشرفت و اعتلای جامعه ایرانی خواهد شد. سیاست ملی ما از فرهنگ ملی ما سرچشمه می گیرد و جز با آگاهی ملی به مقاصد عالی نخواهیم رسید. آگاهی ملی یعنی قبول و پذیرش همه زشتیها و زیباییها و فرازها و نشیبهای سراسر تاریخ ایران. یعنی پذیرفتن کلیت هویت ایرانی. اشتباه ملایان در همین قضیه است که آنان با دستاویز ساختن جزیی ناچیز و مخدوش و بیگانه با فرهنگ ایرانی، منکر این کلیت می شوند. رژیم اسلامی تنها مشکل و مسئله ایرانی و یا از ویژگیهای هویت ایرانی نیست. پدیده ای است که از عدم آگاهی ملی ناشی می گردد. این رژیم، بازتاب بحران هویت ایرانی و عدم آگاهی ملی ماست. نظام اسلامی به دوگانگی شخصیت گرفتار است. برای مثال از یک سو حافظ سنی را ارج می نهد و از سوی دیگر غزلهای انتقادی وی و سنی مذهبان را لعن و تکفیر می کند. این بحران و عدم آگاهی ملی برای همیشه در رژیم اسلامی باقی خواهد ماند، زیرا ولایت فقیه از بنیان با هویت ایرانی در تضاد است. فرهنگ رنگارنگ و چندهزارساله ایرانی، یعنی هویت ایرانی را نه تنها نمی توان با تیرباران، اعدام، شکنجه، زندان و یا دشنام و انتشار جعلیات از بین برد، بلکه اصولا به هیچ وسیله ای نمی توان آن را از میان برداشت. این فرهنگ در ناخودآگاه و ذهن هر ایرانی رسوخ و رسوب یافته و پنهانی در روح جامعه ایرانی فرمانروایی می کند. تاثیر ویرانگر ملایان در کلیت هویت ایرانی بسیار ناچیز است. هویت ایرانی به گواه تاریخ و فرهنگ این کشور از مطلق گرایی و عقاید قالبی، استبداد و اختناق بیزار است. پیش از ملایان نیز بودند کسانی که در درازای تاریخ چندهزارساله ایران کوشیدند هویت ایرانی را سست و لرزان نمایند. آنان یا شکست خوردند و در کوره فرهنگ متحول و پویای ایرانی ذوب و نابود شدند و یا خود بانگ ایرانیگری سر دادند و فرهنگ و تربیت ایرانی گرفتند. ملایان نیز به همان سرنوشت دچار خواهند شد و چگونگی شکل گیری آن همان پرسشی است که نسل کنونی در پی پاسخی درخور و منطقی به آن است. بیاییم در آرزوی روزی باشیم که ما ایرانیان در لحظات مهلک و خطرناک، گامی فراتر از اختلافات آرمانی خود برداریم و در برابر دشواریها به خاطر حفظ میهنمان و هویت ایرانیمان پاسخی متحد و هم شکل داشته باشیم.
دکتر ناصر فکوهی، انسان شناس
خِرَد ، فرهنگ ، دانش
نیروی جاودانه خرد در فرهنگ ایرانی
دانش , خرد , فرهنگ را میتوان سه ضلع یک مثلث فرهنگ ایرانی دانست , که در نبود هرکدام دیگری به تکامل نمی رسد و ارتباط آن دو را قطع میکند . با دست یافتن به این سه امر انسان به درجات کمال و انسانیت دست خواهد یافت . به راحتی میتوان این امر را در خانواده و سپس محیط های و گروه های کوچک و سپس یک جامعه بزرگ بررسی نمود . نیاکان کشورمان به درستی بر معجزه این سه نیرو را در تکامل و پیشرفت جامعه آگاه بودند . خرد را میتوان راس این مثل انسان ساز چندین هزار ساله ایرانی دانست . زیرا در صورت وجود خرد انسان به درستی به فرهنگ و دانش دست خواهد یافت . ولی در صورت عدم وجود خرد , دانش و فرهنگ کارگشا نخواهند بود . دانش به نوبه خود قابل احترام است و فرهنگ نیز همچنین و هر دو در فرهنگ ایرانی سفارش و تاکیدی بسیاری بر آن شده . آنچه که بررسی می شود جایگاه بسیار والاتر خرد می باشد . خرد و شعور برتر از فرهنگ و دانش است و مهمترین عامل در پیشرفت یک انسان و یک جامعه به حساب می آید . چنانکه زرتشت کسانی را که دیگران را از خرد خود بهره مند نسازند در ردیف گناهکاران می داند :
انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است. یسنای 46 – بند 6
فردوسی بزرگ می فرماید که کسانی که خرد دارند به جستجوی دانش حقیقی می روند :
چنین دان که هر کس که دارد خرد به دانش روان را همی پرورد
خرد قوه درک , عقل و شعور است . خرد سازنده آینده یک انسان , خانواده و یک جامعه است . خرد نیرویی است که پیش از انجام هرکاری انسان را به اندیشه و بررسی عقلانی وا میدارد و احساس و عوامل دیگر را پس از آن اثر میدهد . خرد چنان جایگاه والا و ارزشمندی در فرهنگ ایرانی دارد که نخستین سخن فردوسی بزرگ در شاهنامه چنین است : به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
در متون اخلاقی ایرانیان در پیش از اسلام خرد مهم ترین محور بحثهای میان بزرگان بوده است . چنانچه در اندرز آذرباد مارسپندان آمده است : این چهار چیز را در میان مردمان باید بیش از دگر چیزها بکار بست :
خرد و هنر , دیدن و دانش , توانگری و رادی , خوب گفتاری و خوب کرداری . "هنری که خرد در آن نباشد مرگ است بر تن مردمان"
شاهنامه کتابی که برترین موضوع آن پیرامون خداشناسی , خرد و فرهنگ و دانش است . فردوسی بزرگ خرد را برترین قوه انسان ساز بشریت می داند و حتی فراتر از آن می رود و خرد را نجات دهنده انسان در سرای پسین می داند . شاهنامه کتابی در راستای گاتهای زرتشت است زیرا محور گاتهای زرتشت خرد می باشد :
خرد برتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
ز یزدان و از ما بر آنکس درود که تارش خرد باشد و داد و پود
بشودکه همه ازبهترین دانش وخرد آگاه شویم . چرا که دانش وخردی که اهورامزدا به مامی آموزدبی گمان مقدس وسودمند است.( سپنتمدگات , یسنای 48 , بند 3 )
کسی که اندیشه وگفتاروکردارش ازروی خردپاک وبرابرباآیین اهورایی باشدپروردگاردانابه اونیروی معنوی شجاعت ورسایی تن وروان خواهدداد.(سپنتمدگات, یسنای 45 , بند 1 )
در مجموعه ویس و رامین گرگانی آمده است در صورت وجود خرد , انسان خوب و زشت اطرافش را درک میکند و مهر و عشق این نیروی سازنده را در برخی موارد کنار می زند :
خرد باشد که خوب و زشت داند چو مهر آید خرد در دل نماند
یا در اسدی آمده است که خرد برای پادشاه بهترین تاج و نگین ( افسر ) است و هوش ( هش ) و دانشش بهتر از لشگر و ارتش کشورش باشد :
خرد شاه را بهترین افسر است هش و دانشش نیک تر لشگر است
ناصر خسرو
خرد کیمای صلاحست و نعمت خرد معدن خیر و عدل است و احسان
به خرد گوهر گردد که جهان چون دریاست به خرد میوه شود خوش که جهان چون شجر است
بیفزای قامت خرد و فکرت میافزای طول پیراهن و پهنایش
عطار نیشابوری عارف بزرگ ایرانی
ای خرد را زندگی جان ز تو بندگی عقل و جان و فرمان ز تو
در یسنا هات 20 بند 2 کتب زرتشتی آمده است که مرد و زن باید خود راهشان را با خرد برگزینند .
سعدی بزرگوار
به است از دد انسان صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد
در اهونودگاه , یسنای 28 بند 12 آمده است : انسان از همان آغاز چه طرفدار راستی و چه دروغ , خواه دانا یا نادان بنابر ندای دل و اندیشه خرد خود به این سوی کشیده شده است . ولی خرد مقدس همواره آماده است تا کسانی را که شک دارند راهنمایی کند .
فرهنگ غنی ایرانی چیست ؟
ظلم ستیزی و دادگری
ظلم ستیزی و عدالت خواهی یکی دیگر از بارزترین خصوصیات فرهنگ ایرانی است . در طول تاریخ بارها شاهد این امر بوده ایم . دادخواهی کاوه آهنگر و قیامش بر ضد ضحاک تازی نخستین نمونه این فرهنگ کهن است . از مستندات تاريخي و نوشته هاي محققان، بخصوص كاوشهايي كه از دو قرن پيش تا كنون صورت گرفته است و آثار و شواهد موجود، به خوبي معلوم ميشود كه، در ايران قبل از اسلام، قوانين و مقررات و اصولي براي تنظيم امور اجتماعي و قضايي افراد جامعه تدوين كرده بودند كه پايه اصلي آنها را عادات و سنن و رسمهاي ملي و فرمانهاي پادشاهان و قواعد مذهبي تشكيل ميداده است. در پس از اسلام نیز این امر ادامه داشت و تکمیل گشت . اين وضع در 550 پیش از میلاد ایران را با افتخار میتوان درست شبيه به قوانين فدرال و قوانين محلي ايالات متحده آمريكا در سال 2007 دانست . همچنين اين مساله محرز شده كه، در دوره هخامنشيان قوانين و اصولي مدون و غيرمدون اعم از كيفري و مدني مربوط به سازمان قضايي و طرز تشكيل دادگاهها و رسيدگي به آنهاوجودداشته است وازنوشته هاي هرودت ومورخان ديگريوناني مانند(پلونارك و گزنفون) استنباط ميشودكه درزمان هخامنشيان قوانين مدون كيفري وقوانين مدني و قوانين مذهبي وجودداشته وآن تشكيلات وسيع كه بانظم خاص اداره ميشدندبراثروجودمقررات بوده است.(قانون و دادگستری در ایران پیش از اسلام- احمد اشرف )
سفارش فردوسی بزرگ به دادگری
بکوشید و از داد باشید شاد تن آسان و از کین مگیرید یاد
تو گر دادگر باشی و پاک دین زهر کس نیابی به جز آفرین
بماند تا جاودان این گهر هنرمند و بادانش و دادگر
بدان تا هر آنکس که دارد خرد به منشور آن دادگر بنگرد
اگر دادگر باشد شهریار بماند به گیتی بسی پایدار
اگر دادگر باشی و سرافراز نمانی و نامت بماند دراز
اگر دادگر باشد و نیک نام بباید ز گفتار و کردار کام
اگر دادگر باشدی شهریار از او ماند اندر جهان یادگار
در زمان هخامنشيان دادگاه شاهي مركب از، هفت نفر قاضي به رياست شاه،به طور دايم برقرار بوده است. دادوران شاهي هميشه در سفر و حضر با شاه همراه بوده اند،ولي اين دادگاه درظاهرمانندديوان عالي كشوربودوبراي مسايل مهم ورفع تعارض قوانين ياحل احكام وتفسيرهاي متناقض به كارميرفته است ودادخواست استينافي يا فرجامي يا اعاده دادرسي به آنجا تقسيم ميشده است. به جرايم عمومي يا نظامي در دادگاههاي كه تحت نظر موبدان يا حكام تشكيل مييافته رسيدگي ميشده است.
قضاوت ديوان حرب را سپاه دادور مي ناميدند كه، به امور لشگري رسيدگي ميكرد.(افلاطون - ارسوط و حقوق در ایران باستان ) از نظر صلاحيت، در آن عصر، امور حقوقي و جزايي از يكديگر منفك نبوده اند و دادرسي كه، صلاحيت رسيدگي به دعاوي داشته است ميتوانسته به هر دو قسمت رسيدگي كند.از نوشته هاي گزنفون چنين استنباط ميشود كه، ايرانيان نسبت به اصول، عدالت، اطاعت از قضاوت و اجراي عادلانه قانون، توجه زيادي داشتند به همين لحاظ دادرسان شاهي، هيچ وقت بدون دادرسي و رسيدگي به كليه دلايل و شواهد و قراين پرونده امر و بدون شنيدن دفاعيات كامل متهم و بالاخره بدون اثبات تقصير، حكم به كيفر صادر نميكردند. از محاكماتي كه از آن دوران در كتابهاي مورخان نقل شده است آشكار ميشود كه، برخي از اصول را، در دادرسي جنايي به كار ميبردند:
- متهم با كمال آزادي مدافعات خود را به عرض هيات دادگاه ميرسانده است.
- در دادرسيهاي جنايي، مانند امروز، دادگاه حداقل، از سه نفر تشكيل ميشده است.
- شاه هيچ متهمي را قبل از دادرسي و اثبات تقصير و صدور حكم قانوني مجازات نميكرد.
- شاهنشاهان هخامنشي مايل بوده اند بيشتر دعاوي مردم از راه داوري خاتمه پيدا كند، چنان كه كوروش بزرگ ، مقرر داشته بود كه، اگر كسي محاكمهاي با ديگري داشته باشد، طرفين با توافق داوراني را معين كنند تا به دعاوي آنان رسيدگي و آن را پايان دهند.(قانون و دادگستری در ایران پیش از اسلام - احمد اشرف )
در ايران باستان مقام داوري شريفترين مقامها به شمار ميآمد. اغلب شاهنشاهان ايران خود رياست دادوران را بر عهده داشتند و شخصا به كارهاي قضايي مردم رسيدگي ميكردند. عده قضات شاهي هفت تن ( بر اساس عدد مقدس هفت ) بودند كه در تورات در كتاب استر و مردخاي نام هفت تن از دادوران زمان خشايارشا با قدري تحريف ذكر شده است.(تورات - استر باب اول )در كتاب تاريخ ايران باستان استاد پیرنیا به نمونهاي اشاره شده است كه: يكي از قضات آن زمان موسوم به سيسامنس از كسي رشوه گرفت و حكمي بر خلاف حق صادر كرده بود، كمبوجيه (دومين پادشاه هخامنشي) حكم اعدام او را صادر كرد و امر داد تا پوست او را كنده و روي مسند قضاوت انداختند و پسرش كه بعد از او قاضي شد روي همان مسند قضاوت ميكرد.
سعدی بزرگوار
خنک ( نیک ) روز مشحر تن دادگر که در سایه عرش دارد مفر ( جای )
نکند هرگز اهل دانش و داد دل مردم خراب و گنج آباد
هرودوت در کتاب تاریخ هرودوت می گوید : یکی از قوانین مهم ایرانیان این است اگر خلافی از شخصی سر بزند و با اینکه گناه بزرگی نیز انجام شده باشد وی نباید به اشد مجازات و مرگ محکوم شود . مگر آنکه به خاندان پادشاهی و کشوری تجاوز شده باشد . در مواقعی که شخص را برای دادگری به محکمه می برند آن شخص را مورد سنجش قرار میدهند . اگر شخص کارهای نیکویش بیشتر از کارهای زشت اش باشد در اجرای قانون مجازات تخفیفی می دهند . اگر کارهای زشت او بیشتر از کارهای نیکویش باشد با شکایت شاکی وی را مجازات میکنند .
پرفسور گیریشمن ایران شناس نامدار در کتاب تاریخ ایران تا آغاز اسلام می گوید : در نظام شاهنشاهی ایران باستان هر شهربان دارای دبیری می بوده است که او ناظر و رابط بین او و شاه بزرگ را داشته است . در شهربانان و فرمانداراران احتمال اینکه خطایی کند و به مردم ظلم نماید زیاد بوده است . به همین دلیل هرزگاهی از طرف دولت مرکزی امپراتوری ایران افرادی به نام چشم و گوش شاه در میان عامه مردم نفوذ میکردند تا خائنین و ظالمین به مردم را شناسایی کنند این کار را دبیران کنترل کننده شهربانان نیز گزارش میکردند . انوشیروان دادگر : بدانید و آگاه باشید که کشور با بی دینی پایدار خواهد بود و زندگی چرخه خود را ادامه خواهد داد ولی ظلم پایدار نماند و بزرگترین قدرتهای جهان را سرنگون خواهد کرد .
فردوسی بزرگ از عدالت و برابری اجتماعی مردم ایران در زمان شاهنشاهی قباد ( که بعدها اندیشه مارکسیست و کمونیست تیز از آن گرفته شد ) چنین می فرماید :
همي گفت هر كو توانگر بود تهي دست با او برابر بود
نبايد كه باشد كسي بر فزود توانگر بود تار و درويش پود
جهان راست بايدكه گرددبه چيز فزوني توانگر حرام است نيز
و یا نمونه ای دیگر خسرو به فرزندش شیرویه چنین نصیحت میکند به نقل از سعدی بزرگوار : در اندیشه این باش که همیشه صلاح رعیتان کشور را در نظر داشته باشی زیرا آنان از ظالمان و بیدادگران فراری هستند و به فکر نابودی ظالم در خواهند آمد . در جهان هستی برتر از انصاف و عدل چیزی نیست . مردمان جهان همگی می گذرند ولی این نام نیک است که خواهد ماند و آیندگان تو را ستایش می کنند . خدا ترسان را مامور دهقانان و مستضعفان کن زیرا آنان ظلم نخواهند کرد . مطمئن باش کسانی که فقط نفع و صلاح تو را در نظر می گیرند به مردمان جفا خواهند نمود . اگر خواهی که نامت جاودانه برای آیندگان بماند- خردمندان و نیک اندیشان کشور را مخفی مکن و آنان را به مردم معرفی کن . پادشاهان و بزرگان گذشته ایران همه رفتند و تو نیز خواهی رفت پس در اندیشه گذاشتن خاطره نیک از خودت باش . افرادی را که ذاتا بد اندیش هستند به سزای اعمالشان برسان . هنگامی که تو را داور قرار دادند و تو نیز از گناه مجرم خشمگین شدی کمی صبر و تفکر کن و اگر پسندیده بود وی را عفو کن .
ایمان و یکتاپرستی
ایرانیان چه پیش از اسلام در زمان زرتشت بزرگوار و چه در پس از اسلام یکتا پرست بودند و در زمره نامورترین ملتهای متدین جهان قرار داشتند . سپاس از خداوند بزرگ در هیچ زمان و مکانی بر یک ایرانی پوشیده نبوده است .بسیاری از مردمان بر این باورند که اروپاییان هنگامی که بر میز غداخوری می نشینند و برای سپاس از نعمتهای خدا نیایش میکنند از نقاط برجسته و شایان توجه آنها در قدردانی از خداوند است ! در حالی که از خود بیگانه هستند و هیچ نمی دانند که در آموزه های دینی نیاکان ایران ( زرتشت ) به این امر بارها سفارش شده است :
من نام هرمزد را می ستایم زیرا که او مواشی و زمین و درختان و آب را آفرید . اوست که به غداها لذت داده و خوبی ها روی زمین را آفریده است . این نمونه ای از نیایشها اوستایی سه هزار ساله ایرانی بوده است که پیش از تناول غدا خوانده می شده است . نمونه دیگر در کارنامه ارتخشیر پاپکان ( اردشیر بابکان ) در 1800 سال پیش به وضوح آورده شده است :
روزی اردشیر از نخچیر گرسنه و تشنه اندر خانه آمد . او واج ( دعای قبل از غذا ) گرفته بود و کنیزک آن زهر با پست ( نوعی شربت ) و شکر گمیخته ( آمیخته ) بدست اردشیر داد به اینکه کزک ( پیش از غذا ) از دیگر خورش فرمای خوردن . . .
یزدان پرستی فردوسی بزرگ
ز یزدان بترس و زما شرم دار نگه کن بدین گردش روزگار
سعدی بزرگوار
رود کشتی آنجا که خواهد خدا وگر جامه بر تن درد ناخدا
ولتر فیلسوف فرانسوی معتقد است :
ایرانیان هرگز آتش پرست نبوده اند . بلکه نادانی و غرض ورزی اروپاییان ایشان را به آتش پرست بودن در پیش از اسلام متهم کرده است . موبدان منشا اهریمن را نمی پرستیدند . در نظر آنان اهریمن همچون شیطان در نظر ما بوده است و این دیدگاه ها در کتب دینیشان همچون سددر نیز آمده است
هرودوت می گوید : ایرانیان بر خلاف ما یونانیان ( 484 پیش از میلاد مسیح ) عقیده به چند خدا بودن دنیا ندارند . در نتیجه معابد و منابر مختلف برای خدایان نیز ندارند . آنان پرستش چندین خدا را که در مصر و یونان امری رایج است را مایه حماقت میدانند . به اعتقاده من این تفکر از آنجا سرچشمه می گیرد که ایرانیان خدا را مانند ما دارای جسم نمی دانند . عقیده ما بر وجود خدا و اثبات آن وجود جسم مادی آن است ولی آنان خلاف این را می اندیشند . پس خدا پرستی آنان با ملتهای دیگر متفاوت است . موبدان ایرانی برای ستایش از خدای خود بر فراز تپه های بلند می روند و از آنجا به درگاه خداوند ( ژوپیتر ) حیواناتی را به عنوان قربانی نثار می کنند . ازاین رو ایرانیان به جای پرستش چندین خدابه آفریده های خداکه مایه به روزی آنان گشته است هدایایی رانثارمی کردند.برای نمونه ایرانیان برای سپاسگذاری از :
خورشید : مایه روشنی دهنده زندگی آب : مایه نجات و حیات جهان
آتش : مایه قدرت , نور اهورامزدا و گرمابخش خاک : مایه چرخش زندگی و کشاورزی
ماه : نماد مهر و بزرگی خداوند
هدایایی را نثار می کردند و سپاس خود را از خداوند خودشان به جای می آورده اند . ایرانیان برای هر بزرگی و نعمتی که از طرف خداوند ( اهورامزدا ) به آنان داده شده بود نگهبانی ( ایزد ) را در ذهن خود بوجود آورده بودند تا او را مامور نگهداری و پاسداری از این نعمت الهی کنند . برای نمونه آناهیتا نگهبان و پاسدار آب بود . او را ایزد روشنایی و آب می دانسته اند و در هنگام قحطی و خشکسالی از او می خواسته اند تا آب را به رویشان گشوده کند . این نگهبانان را آنان از طرف اهورامزدا می دانسته اند و او را گرامی می داشتند .
هرودوت میگوید از آن جهت کمبوجیه فرزند کورش بزرگ در اواخر عمر خود دیوانه شده بود ( از نظر او ) زیرا که وی به خدای مصر توهین نموده بود . هرودوت می افزاید روزی در مصر هلهله بر پا شد و کمبوجیه شاه تمامی نواحی آنجا بود . شاهنشاه پرسش کرد که این همه صدا و آشوب برای چیست ؟ ماموران شاهنشاه پاسخ دادند : خدای مصر وارد شهر شده است . کمبوجیه متعجب ( زیرا ایرانیان خدا را فاقد جسم ومادی می دانستند ) پرسید : مگر خدا را میتوان دید ؟ پس برویم و خدا را از نزدیک ببینیم . در حالی که به دروزاه شلوغ شهر رسیدند با گاوی بزرگ و قوی روبرو شدند که مردم او را پرستش می کردند . کمبوجیه خشمیگن شد و خنجری را با قدرت به گاو زد و آن را کشت و با صدای بلند فریاد زد این چه خدایی است که با خنجری کوچک از پای در آمده . هرودوت به این جهت که شاهنشاه ایران به یک گاو که خدای مصریان بوده توهین کرده است به او لقب دیوانه داده و در بسیاری از کتابها با مرجع گرفتن از هرودوت کمبوجیه را دیوانه نامیده اند . جای بسیار شگفتی است که پادشاهان ایران در نخستین زمانهای تاریخ که بشریت در جهل و حماقت قوطه ور بوده اند از دانشی شایسته ایرانی و خردی نیک برخوردار بودند
لوح آریارمن پادشاه ایرانی به سال 640 پیش از میلاد مسیح :
آریارمن شاه بزرگ . شاه شاهان . شاه در پارس پسر چیش پیش شاه . نوه هخامنش . آریارمن شاه گوید : این کشور پارس که من دارم دارای اسبان خوب و مردان خوب است . به خواست اهورامزدا من شاه در این کشور هستم . اهورامزدا به من یاری ارزانی فرماید .
سنگ نبشته کورش بزرگ در پاسارگاد 550 پیش از میلاد :
خداوند بزرگ كشورها را به دست من سپرده است . من در اين كشورها به خواست اهورا مزدا آرامش برقرار كردم . کتیبه های بدست آمده از پاسارگاد
اهورا مزدا اين كشور پارس را به من عطا كرده است . كه من نگهدارش باشم .به لطف اهورا مزدا من پادشاه اين كشورم . اهورا مزدا به من ياري دهد . ..... براي كسي كه اهورا مزدا را مي پرستد قدرت هست شادماني هست . اهورا مزدا بزرگ است . او كوروش را شاه كرد . او جهان را آفريد . آسمان پر از شگفتي ها را آفريد . بشر را آفريد و براي او خوشي آفريد نيك بدانيد كه ناخوشي ها ازان اهريمنان است .
سنگ نبشته داریوش بزرگ هخامنشی در مصر , 521 پیش از میلاد :
خداي بزرگ است اهورامزدا ، كه زمين را آفريد ، كه آن آسمان را آفريد ، كه مردم را آفريد ، كه شادي را براي مردمان آفريد ، كه داريوش را شاه كرد ، كه به داريوش شاه شهرياري را ، كه بزرگ و داراي اسبان خوب و مردان خوب است ، ارزاني فرمود .
سنگ نبشته خشیارشا در گنجنامه همدان , 490 پیش از میلاد:
خدای بزرگ است اهورامزدا . که این زمین را آفرید . که آن آسمان را آفرید . که مردم را آفرید . که شادی را برای مردمان آفرید . که خشیارشا را شاه کرد . یک شاه از بسیاری یک فرماندار از بسیاری .
سنگ نبشته خشیارشا در ترکیه , قصر وان , 490 پیش از میلاد :
خداي بزرگ است اهورامزدا ، خدايي كه بزرگترين خدايان است ، كه زمين را آفريد ، كه آن آسمان را آفريد ، كه مردم را آفريد ، كه شادي را براي مردمان آفريد ، كه خشيارشا را شاه كرد . يگانه شاه از بسياري ، يگانه فرمانروا از بسياري . من هستم خشيارشا . شاه بزرگ . شاه شاهان ، شاه كشورهاي داراي ملل بسيار ، شاه در اين زمين بزرگ و دور و دراز ، پسر داريوش ، شاه هخامنشي .
سنگ نبشته اردشیر اول , شهر پارسه 465 پیش از میلاد :
خدای بزرگ است اهورامزدا , که این زمین را آفرید , که آن آسمان را آفرید , که مردم را آفرید , که شادی را برای مردمان آفرید , که اردشیر را شاه کرد . به خواست اهورامزدا این کاخ را خشیارشا که پدر من بود شروع کرد . پس از او من بنا کردم . اهورامزدا مرا و شهریاری مرا و آنچه که کرده شد را بپاید .
سنگ نبشته داریوش دوم , شهر پارسه 424 پیش از میلاد :
من هستم داریوش شاه شاه بزرگ شاه شاهان شاه کشورها شاه در این سرزمین دور و دراز پسر اردشیر شاه هخامنشی . این کاخ را اردشیر که پدر من بود بنا کرد . به خواست اهورامزدا پس از آن من بنا کردم . فرمان اردشیر پاپکان به مناسبت تاجگذاری , 224 میلادی , مروج الذهب مسعودی
سپاس و ستایش باد خدائی را که نعمتهایش را به ما اختصاص داد و ما را مشمول عنایت خود ساخت . خدایی که کشور ما را ( ایران ) دوباره آرام ساخت و مردم را از شورش ( هرج و مرج ) به اطاعت در آورد . او را چنانکه شایسته است می ستایم و از نعمتهایش که به ما ارزانی کرده است قدردانی میکنم . ای مردم بدانید که من همه تلاش خودم را در راه برقراری عدالت , ایجاد رفاه برای رعیت , آباد سازی و رونق کشور, نیکی به بندگان , حفظ یگانگی ملی و بازسازی خرابیها به کار خواهم گرفت
سنگ نبشته شاپور یکم 240 میلادی , کعبه زرتشت استان فارس , ترجمه لوکونین :
و چون خداوند شاهنشاهيهاي ما را یاری دادند و به کمک آنان همه شاهنشینها را به تصرف در آوریدم بنابراین ما در این شهرها آتشکده های بسیاری بنا نمودیم و موبدان بسیاری را از خود خشنود ساختیم تا اهورامزدا بزرگ را ستایش کنیم و فرمان دادیم تا در کنار این نبشته بیادبود و شادی روان ما و نیاکان ما آتش افتخار به نام شاپور بنا شود . و باز هم آتش افتخار دیگری به نام آذر ناهید یا آتورناهید به خاطر شادی روان فرزند ما هرمزد اردشیر بزرگ شاه ارمنستان بنا گردد و سپس آتش افتخار دیگری به نامهای نرسی و روان آریایی مزداپرست او بپا کردند . سپس برای این آتشکده ها هدایای تقدیم شد که همگی در لیست فهرستهای نظامی دولت به ثبت رسید به خاطر شادی روان ما هر روز یک بره و یک مودی و نیم ( 40 لیتر ) غله و شراب هدیه تقدیم شد .
سنگ نبشته شاه سکستان , 321 میلادی , در هنگام عبور از تخت جمشید :
سپندارمز ماه از سال دوم بغ مزداپرست خدایگان شاهنشاه شاپور شاه ایران و انیران که چهره ای از ایزدان دارد . فرزند مغ مزداپرست هرمزد شاهنشاه ایران و انیران ( غیر ایرانیان ) که چهره ای از ایزدان دارد از کاخ خداوندیشان روانه خیر شد و از این مکان عبور کرد . او از این مکان از استخر ( در فارس ) روانه سکستان شد و به کاخ صد ستون (شهر پارسه ) رسید و کنار این بنا شراب نوشید . در کنار وی نهوهرمیزد و مغ نرسی و رازودن فرزند مهر شهرب و دیگر آزادان پارس و سکستان و تورستان و فرستادگان همه سرزمینها همراه شاهنشاه ایران بودند . سپس وی فرمان به شادی داد تا یزدان را ستایش کنند . سپس او نیای خود را ستایش کرد . او شاهنشاه شاپور را ستود . او خود را ستود . او کسانی که این بنا را ساختند را ستود (تخت جمشید ) سپس از خداوند برای آنان آمرزش خواست .
در نبشته های پهلوی انوشه روان آذر بادسپندان در ایران باستان آمده است :
نسب به اورمزد و دوستان خود یگانه بیاندیش و هرگز گستاخی مکن
در نبشته ای که از بوذرجمهر فیلسوف ایران باستان در زمان شاهنشاهی نوشیروان باقی مانده چنین آمده است :
ازمیان مردم آنانی فرخ ترهستندکه بی گناه ترهستند- آنکسی بی گناه تر است که قوانین یزدان پاک رااجرا کند
قانون یزدان بهی و راستی است - بهی اندیشه نیک کردار , گفتار نیک , پندار نیک است
فردوسی بزرگ درباره جاودانگی یزدان پاک می فرماید :
به گیتی جز به یزدان پاک نماند که منشور تیغ تو را برنخواند
اگر چرخ گردان کشد زین تو سرانجام خشت است بالین تو
در یسنا , هات 31 بند 8 آمده است : ای خداوند جان و خرد تو سرچمشه منش پاک و آفریننده راستی و داوری و دادگری هستی .
در کتاب دینی باستانی ایران دینکرت دفتر 1 بخش 30 از زبان اهورامزدا آمده است : منم آنکه اندیشه و گفتار و کردارم نیک است و هرکس از این سه پیروی کند او را دوست خود میپندارم .
هنر و موسیقی غنی ایرانی
موسیقی در ایران مقام بسیار والایی دارد . در موسیقی ایرانی به هیچ وجه هجویات - لودگی - فساد و هرزگی را نمی توان یافت . به همین روی این موسیقی پس از پنج هزار سال مانده است و امروز روزبه روز گسترش می یابد . بزرگان ایرانی همگی بر این عرفان و موسیقی ارزشمند ایرانی تاکید بسیار کرده اند . هنر و موسیقی ایرانی دارای جایگاهی جهانی می باشد که بدون شک پتانسیل بسیار بالایی در صحنه گیتی در خود نهان دارد . امروزه میتوان بسیار بیشتر از آنچه دیده می شود از آن بهره برد . این امر نیز پیرامون معماری کهن و ارزشمند ایرانی نیز صادق است . برخی از شگفتی های معماری کهن ایران را میتوان چنین اشاره کرد : ایوان مدائن 1800 ساله در جنوب بغداد در عراق - معبد چندین طبقه 3200 ساله زیگورات چغازنبیل خوزستان - کاخهای جهانی پارسه ( تخت جمشید ) در پارس - آذرگشنسب 3000 ساله آذربایجان - دژ 1500 ساله بابک خرمدین کلیبر - قلعه 1600 ساله فلک الافلاک خرم آباد - معبد 2200 ساله آناهیتا در کرمانشاهان - آرامگاه ورجاوند 2500 ساله کوروش بزرگ در پاسارگاد و صدها اثر معماری زیبای جهانی که متواند ایران را به یکی از قطب های توریستی دنیا تبدیل کند و دیگر نیازی به استفاده از منابع ملی نفت و گاز و طلا نداشته باشیم . از سویی دیگر موسیقی عرفانی و کهن ایران زمین همیشه صحنه ساز بزرگترین و خاطره انگیز ترین لحضات عرفانی و خداباوری برای شنودگان بوده است . رقص های جهانی سماع مولانا جلال الدین محمد بلخی نمونه بارز این امر است . نوای دلنشین پاواروتی ایران ( به قول آمریکایی ها ) استاد شهرام ناظری که بیشترا از اشعار مولانا و حافظ و خیام و سعدی برای کارهای شگفتش استفاده میکند و یا استاد شجریان و . . . نشان از این روحیه سلوک معنوی آمیخته به موسیقی دلنشین دارد . این اساتید و دهها نمونه دیگر که مجال نام بردنشان نیست حاصل 5000 سال قدمت موسیقی ایران زمین هستند . از سنگ نگاره بدست آمده در چغامیش خوزستان که نشان از نخستین گروه ارکست جهانی است تا موسیقی های حماسی ( 559 - 330 پیش از میلاد ) زمان هخامنشی و سپس باربد و نکیسا ( 590 تا 628 پس از میلاد ) که برای 365 روز مردم ایران یک موسیقی ساخته بودند تا همگان بهره ببرند و شاد باشند همگی نشان از یک پشتوانه عظیم فرهنگی است که باید آن را زنده کرد و جهانی نمود . بارزترین موسیقی های عرفانی و غیر عرفانی ایران که مقام جهانی دارند را میتوان سه تار - تا - تنبور - بربط - نی - چنگ - سنتور - کمانچه - رباب - قیچک و . . . نام برد . موسیقی چنان جایگاه بزرگی در فرهنگ ایرانی دارد که حافظ و مولانا چنین وصیت می کنند که پس از مرگ بر سر مزارشان به جز شادی و چنگ و موسیقی نواخته نشود :
حافظ شیرازی عارف و اندیشمند جهانی
من از آنکه گردم به مستي هلاک به آيين مستان بريدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهيد پس آنگاه بر دوش مستم نهيد
به تابوتي از چوب تاکم کنيد به راه خرابات خاکم کنيد
مريزيد بر گور من جز شراب مياريد در ماتمم جز رباب
مبادا عزيزان که در مرگ من بنالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستي متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب
مولانا جلال الدین محمد بلخی پدر عرفان و اندیشه جهان
اگر بر گور من آیی زیارت تو را خر پشته ام رقصان نماید
میا بی دف بر گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید
عطار نیشابوری عارف برجسته
گردد از جان مرد موسیقی شناس لحن موسیقی خلقت را سپاس
حافظ شیرازی
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز و نی کنم
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه , بی قانون نخواهد شد
فردوسی بزرگ
می و بربط نای برساختند دل از بودنی ها بپرداختند
بنه پیشم و بزم را ساز کن به چنگ ار چنگ و می آغاز کن
اوحدی مراغه ای
مطرب چو بر سماع تو کردیم گوش را راهی بزن که ره بزند عقل و هوش را
سعدی بزگوار
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر تناز را ساقی بیار آن جام می , مطرب بزن آن ساز را
ساقی بده آن شراب گلرنگ مطرب بزن آن نوای بر چنگ
امیر خسرو دهلوی
بیا مطرب ساز کن پرده را بسوز این دلش عشق پرورده را
خواجوی کرمانی
وگر به چنگ نمی آیدت خوش آوازی بکنج میکده ساز رباب باید کرد
سوختیم ای مطرب بربط نواز چنگ زن ساز را بر ساز کن و امشب دمی با ما بساز
ارزش والای هنر از دیدگاه فردوسی بزرگ
هنر نزد ایرانیان است و بس ندادند شیر ژیان را به کس
همه یکدل انند و یزدان شناس به نیکی ندارند از بد هراس
هنر بهتر از گوهر نامدار هنرمند باید تن شهریار
هنر پرور و راد و بخشنده گنج از این تخمه هرگز نبد کس به رنج
هنر ایرانی از دیدگاه پرفسور آندره گدار معمار فرانسوی
به طور یقین میتوان گفت که پس از انحطاط و انهدام هنر یونان باستان در سراسر جهان برای شگفتن گلهای استعداد مردمان هیچ جایگاهی امن تر و ایمن تر امپراتوری ایران ساسانی نبود . چنین شد که هنر و نفوذ ایران عالمگیر شد .
سعدی بزرگوار
بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور
تالبوت رایس پیرامون هنر و معماری ایرانیان می نویسد
چینی ها با وجود پیشرفت های بزرگ هنری خود شیفته هنر ایرانی بودند . یکی از بزرگترین دانشمندان جهانگرد چینی قرن هفتم میلادی به نام هوان تسنگ نوشته است : ایرانیان از کارهای هنری هرچه می سازند کشورهای همسایه برای آن ارزش بسیار قائلند . همچنین از دیدگاه تاریخ هنر میراث ایرانیان بر دنیای بیزانس دارای اهمیت فوق العاده است و حتی میتوان پرسید که اگر تاثیر معماری و هنر ایران نبود آیا معماری روم شرقی آیا چنین پیشرفت میکرد ؟
معماری ارزشمند ایرانیان از دید چرزیگوفسکی
تمام اختصاصات اساسی ساختمانهای گنبدی و سقفهای ضربی و حتی ساختمانهای صلیب شکل که عصاره واقعی معماری بیزانس است ازایران سرچشمه گرفته است وایرانیان آنرا بنا نهادندو سپس اروپا آنرا توسعه داد .
زنده یاد پروین اعتصامی
با دانش است فخر نه با ثروت و عقار (مقام) تنها هنر است تفاوت انسان و چهارپا
هنر جهانی هخامنشیان از دیدگاه دانشنامه بریتانیکا
تمام عواملی را که فرض می شود هخامنشیان از ملل دیگر خاورمیانه اقتباس کردند در یک سازمان ترکیب شده و با شکلی زیبا بزرگترین معماری خاورمیانه را خلق نموده است . این هنر یک هنر ملی نیست بلکه یک هنر جهانی است که با ظهور هخامنشیان ایجاد میگردد .
فرهنگی که ایران را سرزمین نیروی مافوق بشر میداند
در کتبهای باستانی و باور نیاکان ما همیشه این اعتقاد وجود داشته است که ایران سرزمینی است که توسط خداوند و برگزیده گانش انتخاب و بنا گشته است . این امر از آئین میترائیسم و زرتشت تا پس از اسلام وجود داشته است . شاید نتوان این امر را اثبات کرد . یا شاید با خرد و اندیشه انسان شک برانگیز باشد ولی نکته ای که در این باب دارای اهمیت است این می باشد که همین باور موجب پیوستگی ها , رشادتها و یک نیروی فوق طبیعی در میان مردمان ما شده است که ملت ایران را از دیگر ملتها تمیز میدهد . به همین روی بوده است که مردم ما همیشه در حفظ خاکشان و پاسدارای از آیین و فرهنگشان کوشا بوده اند . برای نمونه میتوان به این نسکهای باستانی در دین بهی زرتشتی اشاره نمود :
نخستین و بهترین سرزمینی که من اهورامزدا ( خداوند ) بیافریدم ایران ویچ ( ایران ) است آنجایی که رود نیک دایتی روان است .( نسکهای باستانی ایران زمین فرگرد اول , وندیداد 20 , 30)
ای اسپنتمان زرتشت , این شهرهای ایران را که من اورمزد آفریدم ( نسکهای باستانی ایران زمین , زند وهومن یسن فقره 9 صفحه 40 )
انجمنی کرد اهورامزدا با ایزدان مینوی ائیران وئیچ ( ایران ) . انجمنی کرد جمشید دارنده رمه خوب با بهترین مردمان در ائیران وئیچ ایران ( بند 20 ,31 )
نمی توان به راحتی این امر تائید یا رد کرد زیرا فلسفه ای ورای اندیشه بشر پشت آن قرار دارد . همین امر در پس از اسلام به نام ایران سرزمین صاحب الازمان نام گرفته است . زیرا همان اندیشه گذشتگان به رنگ و بوی اسلامی در آمد تا این باور ملی حفظ شود . همین باور در سال 1360 موجب دفاع هشت ساله ایرانیان از خاک و میهن و ایمانشان شد . نبردی که ما از 30 کشور جهان اسیر داشتیم و دهها کشور بزرگ و قدرتمند جهان در حمایت از عراق برخواسته بودند ولی رشادت ها و نیروی ایمان و میهن پرستی موجب شد شبانه روز با چنین اهریمنانی مبارزه کنیم .
یکپارچگی , احترام به باورها و گویشها
کمتر کشوری را در جهان میتوان یافت که اینچنین دارای تنوع قومی و گویشی باشد و به همین دلیل یکی از رمزهای موفقیت و ماندگاری ما نیز همین احترام به آداب و رسوم , زبانها و گویشهای هر منطقه است . ایرانیان با تمام تنوع قومی و زبانی همگی بخشی از یک ملت کهن و بزرگ تاریخ هستند . برخی با سواستفاده از همین موهبت الهی , بر پروژه استعماری انگلستان پیرامون ملیت سازی اقوام ایرانی دامن می زنند و از این فرصت بزرگ که خداوند در این سرزمین قرار داده است در جهت متلاشی کردن این اتحاد تاریخی بهره می برند . برای نمونه ساخت گروهک های وابسته به استعمار همچون ( جندالله , الاهوازی , حزب دموکرات خلق عرب , پان ترکیسم ... ) . با نگاهی به شهرهای مختلف ایران مشاهده میکنید که چه شگفتی های گوناگونی در دل این کشور نهفته است . درست است که به ظاهرگویش , آداب و رسوم و لباس های هر منظقه با یکدیگر متفاوت است ولی در ریشه همگی به یک نقطه باز میگردند . برای مثال یک کورد کمتر گویش بلوچی یا تالشی را متوجه می شود در حالیکه همگی ریشه ای از زبان پهلوی ایران باستان دارند و فقط شاخه های منطقه ای زبانشان متفاوت است . همینطور لباسهای زیبا , آداب و رسومهای زیبا در مراسمهای عروسی , جشنهای نوروز , چهارشنبه سوری , سیزده بدر و اعیاد مذهبی . این تنوع زیبای قومی میتواند به بزرگترین فرصت و پتانسیل برای قطب توریستی شدن ایران در منطقه تبدیل شود . جذب میلیون ها گردشگر برای دیدن این فرهنگ و تمدن کهن .
در طول تاریخ هیچگاه دیده نشد که قومی ایرانی بر قومی دیگر شمشیر بکشد و هیچگاه دیده نشد است که قومی در هنگام نیاز به یاری قوم دیگرش نشتابد . در نگاره های تخت جمشید سربازان پارسی و مادی کنار یکیدگر ایستاده اند و هیچکدام بر دیگری برتری ندارند . این احترام به قومیت ها در ایران ریشه تاریخی دارد و دقیقا عکس آن در مورد اعراب دیده می شود . تازیان در سالهای صدر اسلام صدها جنگ میان یکدیگر بر سر دین - مذهب - قدرت - نام و حکومت داشته اند . آخرین نمونه آن را میتوان در عراق سال 2007 دیده که چگونه یک شیعه فرد سنی دیگری را می کشد و برعکس سنی چگونه بر شیعه شمشیر میکشد . یا نبردهای خونین ملی درفلسطین ولبنان و ... این امربی فرهنگی قومی مختص تازیان نیست وحتی دراروپا وآمریکادرهمین50 سال گذشته بسیاربه وضوح دیده شده است. سفید پوستان بر میلیون ها سیاه پوست اسلحه کشیدند . آنان را انسانهای بربر و دسته چندم خطاب می نمودند و حتی کمترین امکانات یک انسان معمولی را از آنان دریغ میکردند .
دفاع از کشور و میهن دوستی
ریشه این مهر و عشق به این سرزمین بسیار فراتر از تصور تاریخ نگاران و مورخین است . شاید چهار هزار پیش و شاید هم فراتر از آن . کاوه آهنگر و آرش کمانگیر دوتن از بزرگ ترین اسطوره های این میهن دوستی در طول تاریخ ایران بوده اند . آرش , کماندار ارتش منوچهر شاه است که برای مرزبندی جدید با افراسیاب مامور پرتاب تیر می شود . آرش که شعله های نخستین مهر ایران دوستی را در دل ایرانیان برافراشت با تمام وجود چنان تیری را از دماوند پرتاب میکند که در کنار جیحون
فرو می آید و بی درنگ پس از پرتاب آرش جانش را از دست می دهد . فردوسی بزرگ چنین می فرماید :
چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک وخرد و فرزند خویش
همه سر به تن کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
در طول تاریخ این سرزمین مملو از نبردهایی است که برای دفاع از کشور یا زنده نگاه داشتن فرهنگ و هویت ایرانی انجام گرفته است که به اختصار میتوان به برخی از آنان اشاره نمود :
نبرد آریوبرزن در مقابل اسکندر گجستک و جان دادن دراین راه به سال حدود 330 پیش از میلاد , نبرد ابوسلم خراسانی برای پایان دادن به حکومت ننگین اعراب بنی امیه و جان دادن دراین راه به سال 125 هجری قمری , نبردهای استاذسیس برای بازگشت به هویت ایرانی و پایان حکومت های تازی و جان دادن دراین راه به سال حدود 150 هجری قمری , قیام بابک خرمدین و 22 سال دلاوری های میهن پرستانه در آذرآبادگان جهت برقراری حکومت ملی در ایران و جان دادن دراین راه به سال 223 هجری قمری ,قیام مازیار در طبرستان برای برپا کردن حکومت ملی ایرانیان و جان دادن دراین راه به سال 223 هجری قمری , نبردهای بهرام چوبین در زمان پادشاهی هرمز چهارم برای مقابله با ترکان وحشی مغول در ایران , دلاوری های رستم فرخزاد در نبرد قادسیه با اعراب و جان دادن دراین راه در سال 636 میلادی , نبردهای مرداویچ پسر زیار و شکست لشگر تازی المقتدر عباسی و در نهایت جان دادن دراین راه در سال 323 هجری قمری , نبردهای یعقوب لیث رویگر در برابر تازیان بدوی جهت بازگشت به هویت ایرانی , نبردهای سنباد از نیشابور و سپس به هلاکت رساندن منصور خلیفه جنایتکار عرب و جان دادن در همین راه , نبردهای سورنا سردار ایران دوست دوره اشکانی جهت دفاع از ایران در برابر سپاه روم که همه ساله ایران را مورد یورش قرار میدادند , نبرد فیروز نهاوندی در گرفتن انتقام از اعراب و به قتل رساندن عمرابن خطاب و سپس کشته شدنش توسط تازیان و . . .
رابرت گرنت واتسن و میهن دوستی ایرانیان :
کشور ایران با همه طبایع گوناگون مورد تحسین هر ایرانی است . ایرانیان اینگونه می پندارند که هیچ کشوری در جهان جایگاه مقایسه با ایران را ندارد . به نظر من اگر اکثر ایرانیان محکوم به تبعید از ایران شوند و به آنان اخطار شود که در صورت ورود به ایران محکوم به مرگ هستند با این وجود نمی توانند از بازگشت به میهن خود خودداری کنند .
بارزترین جلوه این فرهنگ آن است که هرگز به نام دفاع ازمیهن به کشوری دیگرتجاوزنکرده است وهمیشه درحالت دفاعی قرار داشته . هزاران تجاوزو قتل عام در ایران صورت میگیردولی ایران وایرانی باقی می ماندومتخاصم رایابه مرورزمان ازاین کشور بیرون میکند یا در خود و فرهنگ خود حل می نماید . نمونه اش را میتوان :
یورش اسکندر گجستک در سال 330 پیش از میلاد و اشغال چندین دهه ای کشورمان و سپس بیرون راندن آنها از ایران توسط حکومت مقتدر اشکانیان .
نبردهای چندین صده ای ایران و روم که کشورما در بیشتر موارد نقش دفاعی را بر عهده داشته است .
تجاوز تازیان به ایران و دویست سال اشغال کشورمان و سپس سیاست های ایرانیان در مبارزات مدنی در تقابل با فرهنگ عرب که به راستی شگفت انگیز است بارزترین این موارد است .
تجاوزات تیمور و چنگیز مغول و قتل عام های گسترده از مردمان بی دفاع ایران و در نهایت حل شدن آنان در این فرهنگ و تمدن کهن .
تجاوز صدام حسین از سردمداران مکتب ننگین پان عربیسم به ایران و هشت سال دفاع بی امان مردمان ما با کشوری که دهها کشور عربی و اروپایی و آمریکایی را در حمایت خود علنا داشت . و . . .
چنانکه بابک خرمدین سردار نامور ایرانی به افشین مزدور خلیفه ستمگر عباسی در هنگان مرگ چنین گفت:
شخصی که به میهن خود خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد
و یا نادرشاه افشار دلاور مرد ایران زمین چنین فرمود :
تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم , به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم و برای اراضی ایران هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را به همراه قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
ایستادگی ایرانیان در برابر حکومت اسکندر از دید رمان گیرشمن
سلوکیان ( هلنیها ) هرگز تسلط حقیقی بر ایران پیدا نکردند و نمی دانستند چطور یک دولت ملی تشکیل بدهند و نه از لحاظ سیاسی و نه از لحاظ اخلاقی توانستند بر ایرانیان چیره شوند . به طور کلی میتوان گفت هلنیسم در ایران شکست خورد .
یکی از عوامل ایجاد این میهن دوستی مهر ایرانی است . در آموزه های اوستایی ایران مهر یکی از بلندمرتبه ترین جایگاهها را دارد . مهر صفاتی دارد که در اوستا به آن اشاره شده است : مهر پیروزی و استوار کننده مملکت است . مهر بی رونق کننده ممالک خصم است . مهر پاسبان بیدار و دلیر است . مهر حامی کیش مزدیسنا است . ( وندیداد 3 فقره 41 - دینکرد جلد 15 کتاب 18-8 )
اهمیت پیشرفت , علم , دانش و تربیت
هرودوت میگوید : ایرانیان بعد از دلاوری در جنگها و نبرد با دشمنان بالاترین اصل مردانگی را در تولید فرزند و پرورش نیکوی آن می دانند . در بین آنهایی که فرزند پسر بیشتری داشته باشند پادشاه هدایایی را برای آنها می فرستد. زیرا پسررا از این جهت گرامی میدارند که در نبردها همراه پدران برای حفظ کشور استفاده میکنند . پسران آنها از پنج سالگی تا بیست سالگی در اسب سواری , تیر اندازی , راستگویی تعلیم داده می شوند . اسب در نزد ایرانیان حیوانی مفید و نیکو است و بسیار از مردمان آنان پسوند نام خود را از اسب میگیرند ( جاماسب , لهراسب , گشتاسب و . . . ) تیر اندازی نیز از هنرهای برجسته ایرانیان است و دوره های مختلفی در این باره در همه جا برقرار است . زیرا این امر را برای دفاع از خود و کشور لازم می دانند . راستگویی نیز در نزد ایرانیان یکی از مهمترین صفتهایی است که همیشه پابرجا بوده است . آنان فرزند خردسال خود را به این سه امر مهم تربیت می کردند تا در آینده فردی مفید و برازنده گردد .
ایرانیان یکی از بزرگترین گناهان را پدر یا مادر کشی می دانند . آنان اعتقاد دارند یک فرزند سالم و نیکو هرگز دست به چنین کاری نمی زند . در صورتیکه شخصی چنین کاری کرد یا آن فرزند بد ذات و اهریمنی است و یا اینکه از نطفه دیگری است و آن فرزند حرامزاده است .
استرابون جغرافی دان معروف درباره شیوه آموزش جوانان ایرانی میگوید : جوانان ایرانی از 5 سالگی تا 24 سالگی آموزشهای تیر اندازی , نیزه افکنی , اسب دوانی و راست گویی میدیدند . مربیان آنان را در جایگاهی ویژه گرد می آوردند و پیش از طلوع خورشید با شیپوری آنان را گرد می آوردند . فرمانده یک گروه جوان 50 نفری به عهده یک شاهزاده یا یک فرمانده مدبر بوده است . آنان در دشت ها و کوهها در برابر خورشید , سرما , گرما دوره میدیدند و خوراک روزانه آنان نان گندم و نان جو و گوشت کباب , تره تیزک و آب بود .
گزنفون در سال 445 پیش از میلاد میگوید : کلیه ایرانیان مجاز بودند اطفال خود را به مدارس عمومی اعزام کنند . اینکار برای کسانی است که نیاز به کمک فرزند در امور چرخش زندگی ندارند . نتیجه این کار پارسیان این است که آنان از تن پروری دوری میگزینند و ادب اجتماعی را حفظ میکنند .
در نبشته های دینی ایران باستان یسنا هات 31 بند 11 آمده است : ای اهورامزدا آنگاه که انسان را آفریدی و نیروی خرد و اندیشیدن را به وی ببخشیدی پس خواستی که هر کس با دلخواه و آزادی دین خود را برگزیند .
علم دوستی ایرانیان از دیدگاه جان شیرمان نویسنده کتاب مردم و سرزمین ایران
ایرانیان چنان مشتاق علم و دانش هستند که خود به شخصه انسانهای تهیدست و ساده ای را در آن کشور دیدم که بلاشک بی سواد بودند اما به خرج خود در محله ها و روستاهای خود مدرسه و مکتب خانه ساختند .
زندگی فلسفی ایرانیان از دید شارن بازرگان فرانسوی
ایرانیان به خوب و بد زندگی , سختی ها و ستمها , فراز و نشیبهایی که در طول حیات با آنها روبرو می شوند از دیدگاه فلسفی برخورد میکنند . به نیک یا بد آینده اهمیت زیادی نمی دهند . نه از بد آن هراس دارند و نه از خوب آن غره می شوند .
ای مردم سلاح هایمان مرزها را می گشاید و دانش ما مغزها را ( شاپور اول ساسانی )
بر درگاه دانشگاه بین المللی ایران در خوزستان که به سال حدود 250 میلادی بنا شده است شاهنشاهان ایران اینگونه نوشته بودند : دانش و هنر برتر از زور و شمشیر است . فردوسی بزرگ خرد و دانش را سرلوحه آموزه های ایرانی می داند :
ز دانش روان را توانگر کنید خرد را همان بر سر افسر کنید
چنین دان که هر کس که دارد خرد بدانش روان را همی پرورد
ز نادان بنالد دل سنگ و کوه از ایرا ندارد بر کس شکوه
اگر دانش در ثریا باشد مردان سرزمین پارس بدان دست پیدا خواهند کرد ( پیامبر اسلام )
سفارش بوذرجمهر فیلسوف ایران باستان درباره خرد :
خوی و خرد و هنر و دانش نزد مردمان چگونه بی زیان تر است ؟ خرد چنانچه آنرا بد اندیشی نباشد , هوشمندی چنانچه آنرا بدعت نباشد , به دوستی چنانچه آنرا کین وری نباشد , خرسندی چنانچه آنرا بد رفتاری نباشد , رادی هرگاه آنرا هرزگی نباشد , شکوهمندی هرگاه آنرا ناخرسندی نباشد , فروتنی هرگاه آنرا فریبکاری نباشد , احترام هرگاه آنرا خودسری نباشد , یگانگی هرگاه آنرا دورویی نباشد , کوشایی هرگاه آنرا رشک نباشد , دانایی هرگاه آنرا غرور نباشد , در نهایت برای مردمان دانایی و خرد بهتر از همه چیز است .
در یسنا , هات 31 بند 18 آمده است : دانا باید با دانش خود نادان را آگاه سازد . چرا که نباید نابخرد در نادانی بماند .
کاهنان مصری در کتیبه ای ارزشمند به نقل از اقدامات داریوش بزرگ که امروز در موزه واتیکان نگهداری می شود چنین میگویند :
بر طبق فرمان شاهنشاه ایران و ملل گوناگون داریوش شاه , چنین شدکه خانواده های اهل دانش برای کسب فنون پزشکی به دانشگاه سائیس مصر گسیل کرد و برای همین منظور به خواست داریوش شاه افزارهای لازم و لوازم پزشکی گردآوری شد . شاهنشاه چنین مقرر فرمود زیرا وی به ارزش واقعی فن پزشکی پی برده است زیرا آگاه است که این فن مردمان بسیاری را از مرگ رهایی میبخشد .
صائد اندلسی , طبقات الامم :
از خصائص مردم ایران توجه به طب و احکام نجوم و علم تاثیر کواکب در دنیای فرودین است . اهل حساب از ایران و بابل و هند و چین و اکثر امم که معرفت به احکام نجوم دارند , معتقدند که درست ترین ادوار دوری است که ایرانیان تنظیم نموده اند و علمای عهد ما آن را سنی اهل فارس نامیدند .
داریوش بزرگ و خشیارشا برای کسب علم و دانش و گسترش آن , هیئتی گسترده به دریاهای دور دست و سرزمینهای ناشناخته اعزام نمودند که هرودوت آن مناطق را از نقاط دوردست آسیا و اطراف آن میداند . هرودوت میگوید داریوش شاه برای کشف ریزشگاههای آبهای رودخانه سند اقدام کرد . هیئتی دیگر از شهر کاسپاریتوس و سرزمین پاکتیس روانه خاور دور کرد و چندین دریانورد دیگر را برای دادن گزارش از مناطق دیگر روانه آبها کرد .
هرودوت میگوید خشیارشا اقدامی بزرگ کرد که امروز یونانیان از انجام آن وحشت دارند . خشیارشا دماغه کوه آتوس در یونان را شکافت و مسیری برای گذر آب در آن درست که به راحتی دو ناو دریایی بزرگ برای عبور از آن میتوانستند کنار به کنار یکدگیر رد بشوند کنند که این امر را دو مهندس ایرانی به نامهای "بوباروش پور مگابازوش" و دیگری "ارتاکائوش پور ارتائوش " هدایت میکردند .
دانش ایرانی از دید ادوارد براون شرق شناس انگلیسی به سال 1862 , 1926
در نتیجه تعصب ظالمانه دولت بیزانس هفت نفر از فلاسفه بزرگ یونان به ایران پناهنده شدند . انوشیروان دادگر ( تاجگذاری در سال 513 میلادی و درگذشت 579 میلادی ) این بزرگان را به گرمی پذیرفت و چند جلسه شخصا در مسائل فلسفی با آنان برگزار کرد . سپس زمینه تدریس آنان در دانشگاه بین المللی جندی شاپور خوزستان را فراهم آورد . پس از چندین سال آنان درخواست بازگشت به یونان را دادند و انوشیروان طی نامه ای از دولت بیزانس درخواست آزادی عمل برای آنان نمود .
دانش ایرانیان در دیدگاه ابن خلدون پدر جامعه شناسی
مابین ملتهایی که تاریخ احوالشان به ما رسیده برخی نسبت به علم و دانش توجه بیشتری داشتند . همانا آنان ایرانیان و یونانیان هستند . اهمیت علوم عقلی نزد ایرانیان به غایت عظیم بود و دامنه آن به غایت وسیع . به مناسبت عظمت و فخامت دولت ایشان و طول مدت پادشاهی ایرانیان گویند که این علوم از ایرانیان به یونان منتقل شده است . وقتی که اسکندر دارا را بکشت و سلنطت کیانیان ( هخامنشیان ) را منقرض نمود , بر کتب و دانش ایرانیان دست یافت . سپس ما تازیان بر آنان چیره شدیم و بسیار کتب علمی در آنجا یافتیم . عجیب ولی حقیقت است که اهل دانش در اسلام چه در علوم دینی و چه در علوم عقلی همه جز چند استثنا محدود به حوزه فرهنگ ایرانی است . بین آنها کسانی که از جهت نژاد عرب محسوب می شدند از حیث زبان و محیط و اساتید خود خارجی بودند .
نبوغ ایرانی از دیدگاه ارنست رنان فیلسوف فرانسوی :
فردوسی از خود ما بود . حافظ , سعدی , خیام , مولانا , رودکی و نظامی که ستاره های درخشان ادبیات ایران هستند نشان میدهند که چگونه نبوغ هند و اروپایی در طی قرنهای متمادی با دشواریهای زندگی درافتاده و همواره بر آنان پیروز شده .
سخن پایانی
نویسنده این جستار با دلی پرامید و روشن آینده را از آن مردمان ایران زمین می داند . زیرا که ما با کارنامه ای کهن و جهانی پای به عرصه زندگی مدرن گذاشته ایم و به همین روی میتوانیم خلع های موجود اخلاقی , اندیشه ای , دینی و فرهنگی این زندگی مدرن را پرنماییم و همگی در کنار یکدیگر با تمامی کشورهای دنیا با منش نیک و اندیشه پاک زندگی نماییم . ملت ایران با همه ملتهای جهان با وجود هزاران بار نامردمی ها , دخالتها , فتنه انگیزی ها و غارتها , تعامل و دوستی خود را در طول تاریخ اعلام نموده است و نباید این مهر و اندیشه ایرانی موجب سواستفاده کشورهای فتنه انگیز و استعمارگر جهان گردد زیرا همانطور که تاریخ مهر ایرانی را بارها ثابت کرده است قدرت و میهن دوستی ایرانیان را نیز در خود جای داده است و کوچکترین تعدی به حقوق ملی , آبها و خاکهای این کشور پاسخی شدیدتر را در بر خواهد داشت . به امید روزی که اندیشه پاک ایرانی گسترده شود و آرزوی دیرینه مولانا در جهان امروز برآورده شود . مولانا :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . . .
جستارهای وابسته :
آنچه ایران به جهان آموخت مکانهای دیدنی و باستانی ایران
تقدس سرزمین , فرهنگ و تمدن ایران پندها و سخنان بزرگان و مشاهیر ایران
تاریخچه نام , فرهنگ , هنر و تاریخ ایران اندیشه مرگ و زندگی در دیدگان بزرگان ایران
سفال نماد مشترک تمدن ایران و آسیای میانه
بن مایه این جستار
متون پهلوی , سعید عریان اوستا , استاد هاشم رضی
برگردان گاتها , موبد رستم شهزادی پیام زرتشت , دکتر علی اکبر جعفری
نامه ایران 3 جلدی , حمید یزدان پرست تعلیم و تربیت در ایران باستان , دکتر اسدالله بیژن
کوروپدیا , زندگی کوروش بزرگ هخامنشی , گزنوفون دیوان اشعار پروین اعتصامی , دیوان اشعار عطار نیشابوری و منطق الطیر
گلستان و بوستان سعدی , شاهنامه فردوسی , دیوان شمس مولانا , دیوان حافظ و . . .
تاثیر گذاری بر ادیان جهان
فرهنگ ایران از روز نخست دین گرا بوده است و به همین جهت از مهم ترین و موثرترین فرهنگهای جهان در پیدایش ادیان بزرگ محسوب می شود . در شهرهای مختلف ایران مسیحیان , زرتشتیان , کلیمیان , یهودیان , بهائیان , شیعیان , سنی ها و . . . صدها سال پیش از آنکه سازمان حقوق بشری ایجاد گردد در کنار یکدیگر زیسته اند . هیچ گاه در فرهنگ ایرانی مردم برای همسان نبودن دینشان به دیگر هم میهنانشان شمشیر نکشیدند . هیچگاه نبردهای دینی در ایران رخ نداد و هزاران سال است که دهها آئین و باور و مذهب مختلف در کنار یکدیگر زندگی کرده اند . امری که میان اعراب و حتی اروپاییان تا پیش از رنسانس رایج بود و هست . اگر تبیض دینی هرزگاه دیده شده است حاصل حکومتهایی است که برپایه فرهنگ ایرانی استوار نبوده اند . اردشیر بابکان بنیانگذار سلسله قدرتمند ساسانی چنین فرمود :
دین اساس ملک است و ملک نگهبان دین , هرچه را اساس نباشد معدوم گردد و هرچه را که نگهبان نباشد به تباهی انجامد
تاثیر فرهنگ ایران در ادیان جهان از دید پرفسور آرتور پوپ :
فنون کشاورزی و فلز کاری و مبانی اندیشه های دینی , مذهبی و فلسفی , نوشتن اعداد و نجوم و ریاضیات از سرزمینی آغاز شد که امروزه خاورمیانه نام دارد . سرچشمه بسیاری از این امور فرهنگی در فلات پهناور ایران است . هرگاه تاثیر ایران در ادیان جهان وجود نداشت هیچ دینی امروز چنین نبود .
اسلام فراگیر در پرتو تمدن ایران از دید پرفسور ریچارد فرای :
آیا در جامعه اسلامی نوپا , فرهنگ و تمدن ایران باستان اعراب را در خود حل میکند یا آنکه فرهنگ عرب و سابقه و ارزشهای اخلاقی آنان بر دیگر ملل تاثر خواهد گذاشت ؟ بدون شک ایرانیان اسلام را در فرهنگ و تمدن خود حل کردند و اسلام را همچون یونانیان که مسیحیت را جهانی کردند با فرهنگ خود فراگیر نمودند .
ولتر فیلسوف فرانوسی معتقد است :
ایرانیان نخستین قومی بودند که به وجود خدای یکتا , شیطان , بهشت , معاد , برزخ و دوزخ پی بردند و ایمان آوردند . سپس این افکار را بر سراسر جهان گستردند و از این راه در تکامل و تحول ادیان موثر شدند . چنانچه بسیاری از باورهای دینی یهودیان و مسیحیان را در آئین های زرتشتی و میترائیسم میتوان دید . شیطان که سرچشمه بدی و تبهکاری است همان اهریمن زرتشتیان است .
اهمیت فرهنگ در ایران زمین
با نگرشی به کارنامه نیاکانمان در می یابیم فرهنگ در این سرزمین جایگاه بسیار والایی دارد . فرهنگ تشکیل شده است از: فر پيشوند + هنگ پسوند از ريشه ثنگ اوستايي به معني کشيدن و فرهختن و فرهنگ. هر دو مطابق است با ادوکات وادوره در لاتینی به معني کشيدن و نيز به معني تعليم و تربيت است. همچنین به معني کسب علم و دانش وادب نیز باشد . فردوسی بزرگ را به راستی میتوان پرچم دار فرهنگ غنی ایرانی دانست . حکیم ابوالقاسم فردوسی بر آیندگان سفارش می نماید که کودکان و جوانان را با نیروی خرد , دانش و فرهنگ پرورش دهید , زیرا کشور را انسانهای بی خرد , بی فرهنگ و بی دانش نمی توانند نیک هدایت کنند .
فردوسی بزرگ
به فرهنگ سپردن فرزند خرد که گیتی به نادان نتوان سپرد
جز از نیک نامی و فرهنگ و داد ز کردار گیتی مگیرید یاد
به چیز کسان دست یازد کسی که فرهنگ بهرش نباشد بسی
دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش به بد در جهان تا توانی مکوش
منش هست و فرهنگ و رای و هنر ندارد هنر شاه بیدادگر
بی آزاری و جام می برگزین که این است آیین و فرهنگ و دین
ز دانا بپرسید پس دادگر که فرهنگ بهتر بود گر گهر
چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون
گهر بی هنر زار و خوارست و سست به فرهنگ باشد روان تندرست
اسدی
به فرهنگ پرور چو داري پسر نخستين نويسنده کن از هنر
زنده یاد پروین اعتصامی در هر رهی فتاده و گمراهی تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ
حکیم نظامی گنجوی
جواهر جست از آن درياي فرهنگ بچنگ آورد و زد بر دامنش چنگ
ناصر خسرو
به فضل و دانش و فرهنگ و گفتار تويي در هر دو عالم گشته مختار
گفتگوی رادیویی
گفتگوايرج اديب زاده با دکتر حسین لاجوردی، رییس انجمن پژوهشگران در پاریس
http://radiozamaneh.biz/adibzadeh/2007/10/print_post_21.html
«ما یک جامعه هیجانزده هستیم؛ عاشق و فارغ» در اینجا بشنوید
http://www.zamahang.com/podcast/20071004_Adibzadeh_lajevard.mp3
در حال حاضر همهپرسی، نظرسنجی، دانستن عقیده دیگران (چه مخالف و چه موافق) به طور کامل، جزیی از پایههای دموکراسی، در کشورهای غربی شده است. در این میان پدیدهی اینترنت به روند گسترش همهپرسی در این جوامع، سرعت و دقت بیشتری بخشیده که تا کنون بیسابقه بوده است. در فرانسه، آلمان، هلند، انگلیس، آمریکا و به طور کلی دنیای آزاد امروزی، نظرسنجی و همهپرسی، جزء اساسی مسائل سیاسی و اجتماعی شده است.
دراغلب موارد(۸۰ درصد موارد)همهپرسیهانتیجه مثبت داشتهاند.فرانسه،بهشت این همهپرسیهااست. هرروزدررادیوهاو تلویزیونها، صاحبان عقاید موافق و مخالف، رودرو یا در کنارهم مینشینند و نظرهای خود را ابراز میکنند. در روزنامههای فرانسه، چاپ عقاید و نظرات و همین طور همهپرسی، همه روزه، جای ویژهای دارند
اما به تازگی انجمن پژوهشگران ایران در پاریس، نظرسنجی (یا همهپرسی) گستردهای را از طریق اینترنت، از ایرانیان داخل و خارج آغاز کردهاند. در مورد مسأله مهم هویت ایرانیان است
هویت ما ایرانیان چیست؟ و کجا باید آن را جستجو کرد؟ آیا هویت ما طی این سالهای اخیر خدشهدار شده است؟ اینها یکی دو تا از پرسشهای سی و دوگانهای است که در این همهپرسی مطرح شده است
برای اطلاعات بیشتر درباره این همهپرسی، و اصولاً برای جا افتادن شنیدن عقاید مخالف و موافق در میان ما ایرانیها، گفتگویی ترتیب دادیم با دکتر حسین لاجوردی، رییس انجمن پژوهشگران در پاریس. جامعهشناس، کارشناس پیشین آماری سازمان ملل و استاد پیشین دانشگاههای ایران در روش تحقیق. او همهپرسی را بحث اساسی جامعه امروز ایران میداند:
دکتر حسین لاجوردی - همهپرسی، یک بحث اساسی جامعه امروز ایران است و ما هر قدمی که بخواهیم در هر زمینه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی برداریم،
باید شناختی از راهی که جامعه ایران طی میکند، داشته باشیم. سؤالی که میکنیم در رابطه با این است که چه تفاوتی دارد؟ تفاوتی بسیار بسیار اساسی دارد؛ یعنی این که ما اگر از طریق اینترنت این کار را انجام ندهیم، باید به همراه یک مجموعه از پرسشنامههای محدود، به آدمها مراجعه کنیم.البته باید گفت که در کشور و جامعهای مثل ایران، همه به اینترنت دسترسی ندارند. (همان طور که میدانید، ما هم در داخل تحقیق میکنیم و هم در خارج از ایران) اما ما این مسأله را از نظر انحرافات آماری، محاسبه کردهایم، تا بدانیم که چند درصد باید ضریب خطا را در نتیجه همهپرسی در نظر داشته باشیم. به هر صورت، به طور گستردهای از این همهپرسیها، پاسخ میگیریم و برخلاف یک بررسی آماری که مثلاً با صد نفر (یا حداکثر ۵۰۰ نفر) انجام شود، ما گاهی این چنین بررسیهایی را با حدود پنج هزار نفر انجام میدهیم تابه عاملی که به دنبال آن هستیم،دست یابیمو آن شناختی که باید از جامعه داشته باشیم، به طور قطعی عملی شود و این تحقیق در جهات مختلف است.
ايرج اذيب زاده - همان طور که اشاره کردید، در ایران هم این همهپرسی، در سالهای اخیر، اهمیت یافته است و یک همهپرسی نیز چند سال پیش برگزار شد که حتی برگزارکنندگان آن به زندان افتادند و این نشاندهندهی این است که نظرخواهی از مردم و همهپرسی تا چه اندازه میتواند اهمیت داشته باشد.
ملاحظه کنید: تفاوت این بررسی ما، با آن همهپرسیها و بررسیهای سیاسی که انجام میشود، بسیار زیاد است. نمیگویم که ما در نظرسنجیمان بحث سیاسی نداریم؛ از ۳۲ سؤالی که مطرح کردیم، ۴-۳ سؤال، سیاسی است.اما بحث اصلی ما دراین است که به شناختی از جامعه ایران در گروههای سنی مشخص دست یابیم. به عنوان مثال، جامعه ایران یک جامعه بسیار جوان از نظر جمعیت است. از هر ۱۰ نفر جمعیت ایران، هشت نفر زیر 40 سال هستند. در نتیجه اگر ما پاسخهایی دریافت میکنیم (مثلاً) در گروههای ۱۵ تا ۱۹ ساله، ۲۰ تا ۲۴ ساله یا گروههای زیر ۴۰ سال، آن چه برای ما اهمیت دارد، شناخت این گروههاست.سؤالات ما، از آن نوع سؤالاتی نیست که ممکن است در مجلات دیگر به آنها برخورد کرده باشید. مثلاً مشروطه میخواهید یا جمهوری؟ حکومت دینی میخواهید یا نه؟ ما همه این سؤالات را به طریق دیگری میپرسیم؛ اما میتوانیم پاسخ را به طور مشخص بدهیم که مثلاً فلان گروه ۲۰ تا ۲۴ سال جامعه ایران در داخل و در خارج از ایران، چه گرایشهای مذهبی دارد؟ چرا چنین گرایشهایی دارد؟ چه گرایشهای فکری در جامعه ایران وجود دارد؟ چه گرایشهایی در تاریخ و ادبیات ایران وجود دارد؟ (تاریخ ادبیات باستانی یا معاصر)هماکنون بیشترین بحث ما، بحث هویتی است؛ یعنی شناخت هویت جامعه ایران، به خصوص در ۳۰ سال اخیر. زیرا اعتقاد من بر این است که بسیاری از گرایشهای هویتی دچار تغییرات اساسی شدهاند و ما تا آنها نشناسیم، کوچکترین قدمی، (نه سیاسی، نه اجتماعی و نه فرهنگی) نمیتوانیم برداریم.
درباره مسأله هویت میپرسم: اساسا هویت چیست؟
سؤال خوبی پرسیدید. سالهاست که ما در این زمینه مشغول معنی کردن بحث هویت هستیم که هویت واقعاً چیست؟ آیا همان شناسنامهای است که ممکن است هر کسی در جیب خود داشته باشد؟ که در این صورت، آیا اگر شناسنامه ایرانی نداشته باشد و پاسپورت فرانسوی یا انگلیسی داشته باشد، هویتش عوض خواهد شد؟ آیا الزاما، بحث هویت، بحث تاریخ باستان ایران است؟ آیا الزاماً، هویت، بحث زبان فارسی است؟ یا الزاماً مسأله هویت، مسأله چهار گوشهی خاک ایران است؟همهی اینها (و حتی هویت قومی) میتواند پاسخ باشد. هویتی که ما امروز در باره آن بحث میکنیم و هویت جامعه ایرانی را ایجاد میکند، مجموعهای است از همه مثالهایی که زده شد. ما بعد از این بررسی اعلام خواهیم کرد که گرایشهای بیشتر برای برنامه ریزیهای آینده این مملکت چه باید باشد.اوج این قضیه بحث اجتماعی و فرهنگی است و این که مسائلی مانند هویتهای قومی و مذهبی چه جایگاهی میتواند در آن داشته باشد. دو سه سؤال اساسی در مبحث هویت داریم و انتظار داریم
پاسخ داده شود؛ این که هویت شما در اولین مرحله، هویت ایران است؟ یا هویت خاک است؟ هویت خون است؟ هویت قومی است؟ یا هویت مذهبی است؟
آیا فکر میکنید که اصولاً اعتماد به نفس ایرانیها در این سالها خدشهدار شده است؟
من تصور میکنم که بله؛ صد درصد. اما اجازه دهید در همین جا بگویم که در هفته آینده یک سری کنفرانسهایی به صورت میزگرد در تعدادی از کشورهای دنیا داریم که سوژهی همه آنها یکی است، اگرچه آدمهای متفاوتی در آنها شرکت میکنند. یک بحث فراحزبی، فراایدئولوژیک، فراسازمانی و فراسیاسی است برای این که ببینیم مشکل جامعه ایران چیست؟ برای این که ببینیم مشکل در کجاست که ما دچار ناامیدی شدهایم و به این عدم اتکا به نفس مبتلا شدهایم.در حقیقت ما دچار بی باوری شدهایم و باورهای خود را از دست دادهایم. یک بیتفاوتی گسترده گریبان ما را گرفته است و یک افسردگی جمعی در حال فشار آوردن به ما است. ما میخواهیم با حضور روانشناسان، جامعهشناسان، حقوقدانان و اقتصاددانان این موضوع را بررسی کنیم. این کنفرانسها به صورت میزگرد است؛ یعنی مردم نمیتوانند در آنها سخنرانی کنند و بحث با حضور کارشناسان و صاحبنظران صورت میگیرد.سعی بر این است که از طریق اینترنت و تصویر، مردم بتوانند سؤالات خود را همزمان ارسال کنند و امیدوارم در رادیوی شما نیز بتواند جای خود را پیدا کند. اگر ایرانیها هویت خود را بشناسند، میتوانند یک جامعه آزاد همراه با یک زندگی خوب داشته باشند؟ تردیدی نیست. از این که این گونه با موضوع برخورد میکنم, عذرخواهی میکنم. ما یک جامعه هیجانی هستیم؛ عاشق و فارغ. زود عاشق میشویم و زود فارغ میشویم. این ناشی از عدم شناخت است. به این معنی که هیچ گاه در جامعه ما یک بررسی عمیق درباره گرایشهای واقعی ما صورت نگرفته است.اجازه دهید نمونهای برای شما بگویم: ۲۹ سال است که حکومت سلطنتی نداریم. دقیقاً وقتی که به ۲۵ سال قبل از آن برمیگردیم، میبینیم که محمدرضا شاه بعد از شهریور ۱۳۲۰ پادشاه میشود، مردم او را به عنوان «شاه جوانبخت» چنان دوست دارند که اتوبوس وی را در شیراز روی سر خود بلند میکنند. اما در سال ۱۳۵۷ چنان خفت و خواریای اتفاق میافتد.همین طور در مورد عاشق خمینی بودن. اگر چه ممکن عدهای بگویند که ما نبودیم؛ اما به هر صورت در اواخر قرن بیستم، این مسأله معنیدار بوده است که آن اتفاقات در آن زمان رخ داده است و امروز ببینید که چه اندازه تنفر وجود دارد.همه اینها به دلیل عدم شناخت است. ما فقط تلاش میکنیم که بدون جهتگیری، بتوانیم به یک سری ازشناختهای اصلی جامعه برسیم. اشاره میکنم به قسمت آخرپرسشنامه:هرکس که به اندازه ۴-۳دقیقه وقت میگذاردوپر میکند، میتواند نتایج به دست آمده تا کنون رادرانتهای پرسشنامه ببینند. امادرنهایت ما نتایج راتحلیل اجتماعی- سیاسی- فرهنگی میکنیم و در اختیار همه قرار خواهیم داد.
کسانی که میخواهند به این همهپرسی پاسخ دهند، چه باید بکنند؟
من امیدوارم که شما، لینک این پرسشنامه را در رادیوی خود قرار دهید. اما بازهم به آن اشاره میکنم: آدرس انجمن پژوهشگران ایران aciiran.com است. با
مراجعه به این سایت به دو قسمت بر میخوریم. پرسشنامه برای داخل ایران و برای خارج از ایران. برای خارج از ایران، پرسشنامه، هم به فارسی موجود است و هم به انگلیسی. امیدوارم به پرسشنامه مراجعه کنند و ما را در این بررسی کمک کنند.
آخرین پرسش به اهمیت همهپرسی در دنیای امروز میپردازد. میبینیم که در روزنامههای فرانسه (مثلا فیگارو) هر روز در صفحه نظرات و عقاید یک همهپرسی دارد و مثلاً روزنامه جورنال دودیوونس، اغلب همهپرسیهایش، تیتر اول خبرهای رادیوها و تلویزیونها میشود و میبینیم که چقدر اهمیت پیدا کرده است. به نظر شما چه قدر این همهپرسیها با جنبههای علمی و واقعیتها سر و کار دارد؟
بستگی به این دارد که این کار را درچه جامعهای انجام دهیم. جوامع پیشرفتهای مثل فرانسه، آمریکا و انگلیس (کشورهای بالای جامعه اروپا) جوامع جاافتادهای هستند و کسانی که این همهپرسیها را مطرح میکنند، حتی با یک جامعه آماری هزار نفری از جمعیت ۶۰ میلیون نفری فرانسه، میتوانند به نتایج دقیقی برسند و اعلام کنند. یعنی ممکن است تا بیش از ۸۰ درصد، جوابها دقیق باشد و دولت میتواند روی آنها تصمیمگیری کند.جوامع ما به این قضیه عادت ندارند و ما باید پایههایی برای شناخت مردم در پاسخ دادن به پرسشها ایجاد کنیم. این که در همهپرسی خود، اسم و آدرس و مشخصات نمیخواهیم، برای آن است که اعتماد مردم بالا رود. در جامعه ایران، آن جمعیت جوان ۱۵ میلیون نفری که با اینترنت آشنایی دارند و جمعیت ایرانیان خارج از کشور، آشنایی بیشتری با این موضوع دارند و من امیدوارم ما هم روزی بتوانیم با این نظرخواهیها در سیستم اجتماعی و سیاسی خود اثرگذار باشیم.این را اضافه میکنم که در نخستین نتایجی که در همین یکی دو روز (پس از انتشار نظرسنجی در سایتها) بدست آمده است، بیش از ۶۰ درصد در خارج از کشور هستند و بقیه از داخل کشور به این نظرسنجی پاسخ دادهاند
فرهنگ غنی ایرانی چیست ؟
مقدمه
سخن گفتن پیرامون فرهنگ ایرانی بسیار سنگین و دشوار است . زیرا که پشتوانه این فرهنگ چندین هزار ساله , مملو از تجربیات و فراز و نشیبهای گوناگون است که اگر ما بتوانیم آن را گسترش و پرورش دهیم و با روزگار امروز مدرنش کنیم ملت ما نه تنها یکی از خوشبخت ترین ملتهای جهان می شود بلکه میتواند دیگر کشورهای گیتی که حیاتشان به چندین صده هم نمی رسد را سیراب نماید . گستره این فرهنگ کهن امروزه با وجود مرزهای غیر واقعی شامل کشورهای تازه استقلال یافته : تاجیکستان , ازبکستان , ترکمنستان , آذربایجان , ارمنستان , داغستان , کردستانات , افغانستان , پاکستان , عراق و بحرین می باشد . امید بسیار داریم که فرزندان برومند این سرزمین با تمام نیرو این فرهنگ را احیا کنند و باردیگر نه تنها در ایران کنونی بلکه در تمامی سرزمینهای ایرانی اطراف ما که با مرزهای غیر واقعی , بی کفایتی و توطئه های استعمارگران جدا شده اند نیز گسترش دهند . "فرهنگ هفت هزار ساله ایرانی را امروز میتوان به مانند یک صندوقچه ای کهن تشبیه کرد که در گوشه ای از خانه ما ( ایران ) قرار گرفته است و ما ( نسل امروز ) بهره لازم از آن نمی بریم" . گنجینه ای که گرد و غبار هزاران ساله بر روی آن نشسته است و جوانان ما امروز دست به دامان فرهنگ ضد فرهنگی غرب شده اند . البته درست است که ما تا به امروز از این گنجینه کهن بهره کافی را نبرده ایم ولی از جهات دیگر میتوان اینگونه برداشت کرد که همین فرهنگ بوده است که ما را تا به امروز مستحکم و زنده نگاه داشته است . تمدنهای بزرگ مصر , آشور , بابل , سومر و . . . همگی از دید زمانی در ردیف تمدن ایران قرار داشته اند و همگی روزگاری بسیار نیرومند بوده اند . ولی به راستی چه شد که همگی فرو ریختند و تنها ایران و تمدن و فرهنگ ایرانی در منطقه باقی ماند ؟ این جستار تجزیه و تحلیلی است پیرامون این فرهنگ کهن که امروز بدون شک باید از آن بهره لازم را برد و برای نسلهای آینده نیز این گنجینه را زنده نگاه داشت . شوربختانه برخی از هم میهنان ما وقتی سخن از فرهنگ و تمدن کهن ایرانی می شود ناآگاهانه و بدون هیچ پشتوانه دانش تاریخی و علمی سخن را آغاز میکنند , که ما هیچ نیستیم و اگر بودیم امروز چنین نبودیم !!؟؟ اگر به راستی با این افراد به مناظره بنشنیم حتی نمی دانند دویست سال پیش در ایران چه گذشته است . این درد بزرگی برای کشور ماست که چنین افرادی به راحتی به خود اجازه می دهد بدون پشتوانه دانش و آگاهی کافی لب به سخن بگشایند و اینچنین کوته فکرانه همه ارزشهای یک ملت بزرگ را به تمسخر بگیرند و نه تنها کمکی برای بهبود آینده ایران زمین نمی کنند بلکه با چنین سخنانی جو نا امیدی , جهل و فرهنگ ضد ایرانی را نیز گسترش می دهند . شاید بتوان گفت که درد و معضل دیگر ما ایرانیان این است هنوز خود را نشناخته ایم و آنگاه به سراغ فرهنگ های بیگانگان می رویم !! از مسیحیت و اسلام دانش بسیاری داریم ولی دین اصیل ایرانی زرتشت را اصلا نمی شناسیم . بسیاری دیگر از ما ایرانیان وقتی سخن از تاریخ هند , آمریکا , فرانسه و انگلستان و شخصیتهایی نامور آنان می شود آشنایی نسبی و حتی زیادی داریم . در ادیان مختلف انسان برای دست یافتن به ذات خداوند و تکامل و سیر مراحل روحانی جهت دست یافتن به بالاترین مراحل عرفان و تصوف و خداشناسی بایستی با خودشناسی آغاز کند و سپس سیر مسیر نماید . انسان های عارف و دین مدار واقعی همچون حافظ شیرازی , مولانا عارف و اندیشمند بزرگ جهان , عطار و صائب و خیام و . . . همگی از خودشناسی به آن مقام والای روحانی , علمی و جهانی دست یافتند . پس در می یابیم که یک ایرانی نیز برای کسب فرهنگ و دانش جهانی بایستی از فرهنگ و تمدن خود آغاز کند و سپس به مراحل پسین رود . آنچه که کوشش می شود در این جستار آورده شود پژوهشی است پیرامون این فرهنگ کهن و گنجینه چنیدن هزاران ساله ایرانی . زیرا ما بدون خودشناسی ( شناختن فرهنگ ایرانی ) به گمراهی , سردرگمی و بی هویتی دچار می شویم و راه به جایی نخواهیم برد . در سروده های سه هزار و اندی ساله گاتهای اشو زرتشت پیرامون ضرورت خودشناسی چنین آمده است :
اهورامزدا را باید با ایمانی کامل و از روی راستی ستود چرا که او به ما نوید داده است که در پرتو خویشتن شناسی , راستی و نیک منشی میتوان به رسایی و جاودانگی راه یافت . ( اشتودگات , یسنای 45 , بند 10 )
از دیگر عواملی که موجب می گردد به پرورش و پاسداری از فرهنگ کهن خود بیشتر بپردازیم , پدیدار شدن زندگی مدرن است . در گذشته ای نچندان دور شاید سه یا چهار دهه پیش کشور و مردم ما با فرهنگ و مهر و محبت بیشتری چرخه زمان را می گذراندند . آنچه که امروز در جامعه ایران دیده می شود آن چیزی نیست که ریشه و فرهنگ اصیل ایرانی نامیده می شود . گذر از یک جامعه سنتی که مردم با پیوستگی های عاطفی و روحی عمیق بر پایه فرهنگ شش - هفت هزار ساله مهر و میترائیسم در کنار یکدیگر زندگی میکردند و سپس وارد شدن به جامعه ای نیمه مدرن و در حال توسعه که اینترنت و ماهوار سخن نخست را در آن می زند عواقب مثبت و منفی زیادی را در بر دارد . جدای از اثرات علمی و مثبت این جامعه نیمه مدرن , نقش فرهنگ غنی ایرانی در چنین جامعه ای شوربختانه کم رنگ می شود و زندگی صنعتی و ماشینی جایگزین مهر و انسان دوستی و عشق ایرانی میگردد . برای رهایی از دوگانگی فرهنگی که خواسته یا ناخواسته ایجاد گردیده است , مردم ایران زمین نیازمند یک سیاست فرهنگی مثب و سازنده هستند . این سیاست چیزی نیست به جز , آمیختن فرهنگ زندگی مدرن و هویت و فرهنگ غنی ایرانی . جامعه و نسل جوان امروز ایرانی بایستی با مدرن ترین سیستم های آموزشی و تربیتی آشنا باشند و از آنها بهره مند گردندند ولی فرهنگ , منش و کردار انسان ساز ایرانی را برای دست یافتن به این امر کنار نگذارند . برای نمونه به این واقعیت ادبی بنگرید که چگونه ما خود از خود بیگانه هستیم و غربیان از بطن ما بهره می برند :
در کتاب "از سعدی تا آراگون" آمده است که موریس مترلینگ نویسنده شهیر فرانسوی در سال 1892 رودابه همسر زال و مادر رستم را از میان دیگر زنان نامدار شاهنامه فردوسی بزرگ برگزید و از سرگذشت این بانوی ایرانی و دختر گرسیوز شاهکار ادبی بزرگی را پدید آورد که نامش "پلئاس و ملیزاند" شد .
ارزش و مقام والای فرهنگ ایرانی را میتوان در این سخن فردوسی بزرگ یافت
جهان زیر آیین و فرهنگ ماست سپهر روان جوشن جنگ ماست
که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندر خور دین ما
آنچه در این جستار پیرامون فرهنگ ایرانی میخوانید :
همدلی , نیکی کردن , عشق و مهر ورزیدن - تاثیر گذاری بر ادیان جهان - اهمیت فرهنگ در ایران زمین - نیروی جاودانه خرد در فرهنگ ایرانی -
احترام به طبیعت و کشاورزی - ظلم ستیزی و دادگری - ایمان و یکتاپرستی - هنر و موسیقی غنی - فرهنگی که ایران را سرزمین نیروی مافوق بشر میداند
یکپارچگی , احترام به باورها و گویشها - دفاع از کشور و میهن دوستی - اهمیت پیشرفت , علم , دانش و تربیت، همدلی , نیکی کردن , عشق و مهر ورزیدن
بزرگترین موهبت فرهنگ غنی ایران از دیدگاه نگارنده همدلی , خون گرمی و مهر ورزیدن میان مردم کشورمان است . میتوان این سخن اوحدی مراغه ای را در مورد فرهنگ ایرانی و مهر ورزیدن مردمان نیز بکار بست : پستان خود به مهر بیالود و دوستی روز نخست دایه که میداد شیر ما را
حافظ عارف برجسته و اندیشمند ایران زمین :
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
چو مهـان خراباتی به عـزت باش با رنــدان که درد سرکشی جانا گرفت مستی خمار آرد
در یسنا هات 28 آمده است : در پرتو اندیشه پاک و پویا مردم را آموزش میدهیم که به راستی بگرایند و درستی پیشه خود کنند .
سعدی بزرگوار
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
با سفری کوتاه به کشورهای اروپایی و آمریکایی و جستجوی در میان فرهنگ این کشورها سردی , رفتار خشک و زندگی ماشینی را میتوان به وضوح دید . فرهنگی که در ایرانیان عکس آن جاری است . در دورترین روستاها و دهکده های ایران از کردستان و آذربایجان و خوزستان و سیستان و خراسان گرفته تا مازندران و کرمان و یزد و شیراز مهمان نوازی و خونگرمی و مهمانوازی مردمان زبان زد همگان است .
چنانکه هانری المانی می نویسد :
مهمان نوازی ایرانیان به حد کمال است و شهره جهانی دارد . گرچه چینی ها در مراعات ادب و احترام به مهمان معروفند ولی اگر جهانیان ایرانیان را آنچنان که باید می شناختند مسلما در صفت مهمان نوازی آنان را بر چینی ها برتری می دادند . زیرا ایرانیان به نسبت هر مهمان و بر حسب شخصیت و احترام شخص متقابل به وی ارج می نهند . ایرانیان بر این باورند که اگر بر مهمان بیش از ارزش وی ارج نهی گویی به او توهین کرده ای .
حس همدلی و انسان دوستی و مهرورزی از بارزترین ویژگی های این فرهنگ کهن است . افتخار این کشور اندیشه سعدی بزرگوار است که امروز بر سر درب سازمان ملل نقش بسته است :
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
فرهنگی که برای همدلی و یاری رساندن به دیگرمردمان سعدی بلند آوازه غم دیگران را بر غم خود ارجح میداند :
من از بی نوایی نیم روی زرد غم بی نوایان رخم زرد کرد
این سخن انوشیروان دادگر نشان می دهد که وی چنان بر این فرهنگ ایرانی پایبند بود که حتی برای آیندگان نیز نیکی به جای گذاشته است :
گذشتگان کاشتند و ما برداشت کردیم , ما نیز بکاریم تا آیندگان برداشت کنند .
اگر به این سخنان و صدها نمونه دیگر اندیشه کنیم در می یابیم که در این فرهنگ غم دیگران غم ماست . مشکلات و نداری آنان مشکلات و نداری ماست . زیرا ارزش والای انسان به همین همدلی ها و یاری دادن به دیگر هم نوعش می باشد . این امر یک آرامش خاطر و احساس انجام وظیفه را در میان مردم ما بیدار می کند و زندگی را برایشان روان تر و نیک تر می سازد . یاری به مستمندان , خیرات , اطعام کردن و بخشش از خصویات ذاتی و بنیادین فرهنگ ایرانی است :
امیر خسرو دهلوی
که بخشایش کنی بر مستنمندی ز دردی وارهانی دردمندی
عبدالرحمن جامی , هفت اورنگ
ترحم کن و عفو و بخشش نمای که اینها رسیدت ز فضل خدای
فردوسی بزرگ
گر آزاد داری تنت را ز رنج تن مرد بی رنج بهتر ز گنج
هر آنکس که بخشش کند با کسی بمیرد تنش نام ماند بسی
ستون خرد داد و بخشایشست در بخشش او را چو آرایشست
همه مردگان را بر آری ز خاک به داد و به بخشش و به گفتار پاک
ویلز سی جی پزشک انگلیسی به سال 1866 , 1881
ایرانیان نسبت به تهیدستان بدون تظاهر بخشنده هستند و بیشتر متمولان عده ای جیره بگیر و خدمتکار پیر یا خویشاوندان مستمند دارند که با کمک آنها زندگی میکنند و هرگز از گرسنگی نمی میرند .
نیکی کردن و انسان محوری نیز از نامورترین خصلتهای ملت ایران است . سخنان هزار سال پیش فردوسی بزرگ , نوشته های دو هزار و سیصد سال پیش هرودوت مورخ یونانی و نسکهای باستانی زرتشتی سندی محکم براین ادعا است :
به فرمان یزدان نیکی فزای که اویست بر نیک و بد رهنمای
سرانجام جای تو خاکست و خشت جز از تخم نیکی نبایدت کشت
هر آنکس که نیکی کند بگذرد زمانه نفس را همی بشمرد
بدین کار چون بگذرد روزگار ازو نام نیکی بماند یادگار
همه خاک دارند بالین و خشت خنک (نیکتر) آنکه جز تخم نیکی نکشت
تو پند پدر همچنین یاددار به نیکی گرای و بدی باد دار
بیا تا همه دست نیکی بریم جهان جهان را به بد نسپریم
ز گیتی دو چیز است جاوید و بس دگر هر چه باشد نماند به کس
سخن نغز و کردار نیک بماند چنان تا جهان است یک
مولانا جلال الدین محمد بلخی پدر عرفان جهان :
بدی کردند و نیکی با تن خویش و نیکو کار باش و بد میندیش
مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند ن به که بجای مال نیکی ماند
سعدی بزرگوار :
جهان نماند و خرم روان آدمی که بازماند از او در جهان به نیکی
تو نیکی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
در فرهنگ ایرانی یاری رساندن و نیکی به دیگر مردمان امری ستودنی است و به همین جهت ایرانیان خود را بر اساس کتیبه ها و اسناد جهانی , نخستین پایه گذاران حقوق بشر جهان می دانند . کوروش بزرگ پایه گذار نخستین منشور جهانی حقوق بشر در واپسین سخنانش در کتاب زندگی کوروش بزرگ اثر نامورترین مورخ یونانی گزنوفون چنین می فرماید : نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت که این آسایش برایم از تمامی لذتهای زندگی بالاتر بود
کوروش بزرگ فرزندان و آیندگان این کشور را چنین سفارش می نماید :
همیشه الگوی خود را از میان افرادی برگزینید که در زندگی رستگار و سرافراز بوده اند و پای از راه عدالت و نیکی بیرون ننهادند .
هرودوت می گوید : ایرانیان به کشورهای اطراف خود احترام زیادتری نسبت به دیگران میگذارند . آنان زمانی که کوچه ها به یکدیگر می رسند یکدیگر را می بوسند . اگر هر دو شخص از یک طبقه باشند لبهای یکدیگر را می بوسند . اگر یکی پایین تر از دیگری باشد صورت یکدیگر را می بوسند .
در نبشته های پهلوی انوشه روان آذر بادسپندان در ایران باستان آمده است هرچه برای تو نیک نیست تو برای دیگران نیک مپندار ( پس از اسلام این گفته به کتب بزرگان اسلام نیزرفته است ). هرکس باتوباکینه وخشم رودهرآئینه ازاودوری گزین. چندان که میتوانی مردمان رااز سخن خودمرنجان پس نیک سخن گوی . به پیران وبزرگان تندی مکن و آنان راریشخند مکن. چرا که تو نیز روزگاری چنین خواهی شد . هیچگاه در مهمانی , انجمن ها و بزم ها بالای مکان منشین و آنرا به بزرگان ده .
افلاطون در کتاب قوانینش می گوید : پارسیان ( ایرانیان ) اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از
ملتهای جهان شدند . در زمان او ( کورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میکردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی میکرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به درستی انجام میگرفت .
در کتاب دینی ایران باستان ویسپرد بند 1 کرده 15 آمده است : همواره در انجام کار نیک و دستگیری از بینوایان و بیچارگان استوار و ثابت قدم باش .
فردوسی بزرگ :
جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند به جز مردمی
آسیب شناسیب
آيا تا بحال اين سوال را از خود پرسيده ايد كه: ((هويت من چيست؟ ))
شايد بگوئيد هويت را مي توان با نام و نام خانوادگي ، محل تولد ، شماره شناسنامه و خيلي چيزهاي ديگر شناخت. اما منظور من چيز ديگري است.
شايد بهتر است هويت را به صورت هويت فردي، خانوادگي، ملي، فرهنگي، علمي، ديني و ... طبقه بندي كنيم. يعني آن دسته از موارد و نشانه ها و باورها در كليه زمينه هاي زندگي كه تابلو و شاخص يك فرد بوده و او را به دسته يا گروه خاصي از انسانها نسبت مي دهد.
يك مثال ساده:يك بازيگر فوتبال به سادگي از يك بازيگر بسكتبال يا يك وزنه بردار قابل تشخيص است. چرا كه ماهيت ورزشي كه انجام مي دهند به آنها مشخصاتي ميدهد كه هويت آنان را در زمينه ورزشي شامل ميشود.
پس پرداختن به مساله هويت صرفاً شامل مليت يا محل تولد نمي شود و طيف وسيعي از موارد را شامل مي گردد.
نكته ديگري كه در هويت بايد در نظر گرفت بحث اختياري با جبري بودن هويت است.
به اين شكل كه برخي هويت را جبري ميدانند. يعني بر اساس جبر جغرافيايي هويت فرد توسط مكان و زمان تعيين مي گردد.
يك انسان متولد قبيله ماسائي هميشه بايد هويت ماسائي خود را حفظ كند و يك مرد ژاپني تا آخر عمر يك مرد ژاپني است.
دسته ديگر هويت را امري اختياري مي پندارند و معتقد هستند هويت انسان بايد فعالانه و نه منفعلانه توسط خود وي تعريف گردد. اين افراد معتقدند انساني كه در تعيين هويت خود نقش منفعلانه داشته باشد انساني مسخ شده است.
سوال مطروحه در اين مقال اين است چرا و به چه دليل فردي ممكن است سعي در تغييرهويت خود داشته باشد و آيا تغيير هويت امري پسنديده است يا مساله اي ممنوع و غلط؟ ابتدا به سوال دوم پاسخ ميدهم
به نظرحقيرانسان هميشه بايدخودبه تعريف هويت خويش بپردازدوصرفاً تسليم جبرجغرافياي وزماني درمساله هويت نباشد.مثال روشن وصريح اززمان عرب جاهليت:
در آن زمان خشونت، بت پرستي، غيرت قبيله اي ، تعدد زوجين، ننگ دانستن فرزند دختر و زنده بگور كردن آنها، شراب خوارگي، اصالت سرمايه ، شعر سرايي ، جنگ آوري و ... هويت يك مرد عرب جاهليت را تعيين مي كرد.
در اين زمان بود كه حضرت محمد (ص) به تبليغ دين اسلام پرداخت و براي پيروان خود هويت نو تعريف نمود. به عبارت ديگر هركس كه به دين اسلام مي پيوست بايد هويت خود را بر اساس اين آئين جديد تعريف مي نمود.
غيرت قبيله اي جاي خود را به غيرت ديني داد. به اين عنوان كه حتي هم دينان به عنوان برادر و هم قوم يكديگر ولو از قبيله اي مختلف به شمار آمدند. زنده بگور كردن دختران و نوشيدن شراب را بر خود عيب دانستند. عبادت بتها را كنار گذاشتند و به يكتا پرستي روي آوردند. تمام اينها خبر از تغيير در منش و هويت يك گروه ميدهد كه آگاهانه و فعال به تغيير هويت خويش پرداختند. حال از شما مي پرسم آيا به جبر هويت اعتقاد داريد يا به اختيار!
اما سوال مهم تر. چرا گاهي افراد هويت خود را تغيير مي دهند؟
پاسخ اين سوال بسيار روشن است. هنگامي كه فرد در تعامل با زندگي روزمره خود و در پاسخ به نيازهاي زندگي دريابد كه نياز به انجام رفتارهايي دارد كه اين رفتارها در دايره تعريف وي از هويت خود نمي گنجد دچار مشكلي ميگردد كه از آن به بحران هويت نام مي برند.
بحران هويت به دوشكل اتفاق مي افتد:
الف) آگاهانه: در اين فرم فرد به طور فعال به اطراف خود مي نگرد و درك ميكند با اين داشته هاي فرهنگي و اين پارادايمهاي مرسوم توان پاسخگويي به سوالات خود را در زمينه هاي مختلف زندگي ندارد.
ب) نا آگاهانه: فرد در تلاش است تا از لحاظ اجتماعي جايگاه مناسب و جامعه پسندي را براي خود اختيار كند اما هر چه ميزند به در بسته مي خورد چرا كه در پايان آن حس كفايت و رضايت به وي دست نميدهد.
نكته ديگر در زمينه بحران هويت آن است كه اين بحران هميشه زماني اتفاق مي افتد كه افراد امكان مقايسه شرايط و هويت خود با شرايط و هويتي متفاوت را داشته باشند. در آن صورت اگر فرد هويت جديد را پاسخگوي نيازهاي خود ببيند آگاهانه يا نا خودآگاه به سمت آن گرايش پيدا ميكند. پس ناگفته مشخص است كه اين بحران در زمانه حال و با افزايش راههاي ارتباطي بين اقوام بسيار شايع شده است. ( این بحران فقط برای شرقی ها رخ نداده بلکه بسیاری از غربیها هم پس از تماس با شرق هویت های شرقی برای خود برگزیده اند گرایش به سمت ادیان شرقی دلیلی بر این مدعاست)
پس هويت هميشه در كنار نيازها تعريف مي شود. به عبارت ديگر هويت افراد نمايانگر نيازهاي آنها و اهميت اين نيازها براي آنها مي باشد. هرگاه نيازهاي افراد توسط رفتارها و راهكارهايي كه هويت فرد مجاز مي شمارد پاسخ گفته نشوندوفردبا هويت جديدي مواجه شود كه رفتارهاي مجاز آن هويت امكان برآورده شدن نيازهاي وي را فراهم كند، فرد ابتدا دچار بحران هويت شده و سپس ممكن است هويت جديد را به جاي هويت قبلي بپذيرد.
هویت را معمولا از دو دیدگاه مورد بررسی قرار میدهند .
* یکی نگاه جامعه شناختی است که هویت یکی از موضوعات محوری بحث های جامعه شناسی است . در اینجا هویت به مفهوم فصل امتیاز است . یعنی هویت فردی یا اجتماعی فصل امتیازی است که فرد را از یک فرد دیگر یا جامعه را از یک جامعه دیگر جدا میکند . اگر این جدایی و تمایز وجود نداشته باشد میگویند این فرد یا جامعه دچار بحران هویت شده است . یعنی مشخص نیست هویتش چیست و نمی توان آنرا از بقیه متمایز کرد . طبیعتاً آن فصل امتیاز ها میشود شاخص های شخصیتی آن فرد یا شاخص های اجتماعی آن جامعه .
مثلا اگر چشم یک نفر را ببندند و او را ببرند وسط شهر اصفهان پیاده کنند ، آن فرد با یک نگاه میتواند برخی شاخص های هویتی اصفهان را فهرست کند . مثلا با دیدن گنبد ها میفهمد که اینجا یک شهر مذهبی است .
* از دیدگاه روانشناختی قضیه متفاوت است . وقتی میگوییم کسی دارای هویت است یعنی این سلسله مراتب در او تحقق پیدا کرده باشد :
1- ویژگی های خودش را بشناسد .
2- باور کند که این ویژگی ها مال خودش است .
3- از انتصاب به این ویژگی ها ناراحت و آزرده نشود .
4- از انتصاب به این ویژگی ها احساس غرور کند .
و مرحله عالی اینکه : اگر جایی فرصت شد این ویژگی ها را بروز دهد .
* سه مرحله اول را اگر کسی نداشته باشد دچار « بحران هویت » است . اگر کسی واقعیات خود را نشناسد که دچار مشکل بسیار اساسی است . کسی شاید آنها را بشناسد ولی نتواند داشتن آنها را برای خود حل کند و آنها را بپذیرد . مثلا بچه میداند که فلانی پدرش است ولی نمیتواند بپذیرد که پدرش کشاورز است . اگر کسی این را هم بپذیرد ولی وقتی پدرش می آید مدرسه خودش را قایم کند ، او هم دچار بحران هویت است . مراحل بعدی مراحل هویت یابی است .
چیزی که سازنده واقعیت وجودی ما باشد ذیل هویت هم مطرح میشود . سطحی ترین لایه واقعیت فیزیکی است . تعلقات اجتماعی و واقعیتهای فکری و اعتقادی در رده های بعدی هستند .
افراد گاهی در واقعیت فیزیکی هم دچار بحران هویت میشوند . مثلا کسی که قدش کوتاه است و این واقعیت موجب ناراحتی اوست ، در واقعیت فیزیکی اش دچار بحران شده . در دوران بلوغ این بحران خیلی شدیدتر است مثلا صورت فرد جوش میزند و او فکر میکند که شخصیتش دچار مشکل شده .
* از نظر روانشناسی میتوان گفت کسی که در سطوح بیرونی واقعیات وجودی اش مثل ظاهر فیزیکی دچار مشکل است در سطوح درونی هم با مشکلات بیشتری روبروست . این امر از عزت نفس پایین نتیجه میشود که یک فرد خودش را نپذیرفته و باور نکرده است . بنابر این هر تعلقی چه جسم چه فکر و چه خانواده اش را
نمیتواند بپذیرد . اگر فرد سرمایه های خودش را نبیند ولی داشته های کم ارزش بقیه را خیلی با ارزش ببیند دچار این مشکلات میشود .
* این برداشت غلط از کجا می آید ؟
برداشت های انسان از دو چیز متاثر است . یکی واقعیت های اجتماعی است که میتواند در قالب فشارهای اجتماعی به فرد تعریف شود و از طرف دیگر پردازش ذهنی فرد از انعکاس های ذهنی و اجتماعی است .
مثلا اگر من چند بار ببینم که بچه مسجدی در جمع تحقیر میشود و این را در پردازش ذهنی خودم به عنوان یک چیز منفی تلقی کنم ، این مسئله به یک دغدغه جدی و بحران هویتی تبدیل میشود . ممکن است که منبع فشار بیرون باشد ولی آن چیزی که در روانشناسی امروز به آن تاکید بسیار میشود این است که منطقه اصلی تولید فکر مثبت یا منفی نظام پردازشی ما است که کاملا یک امر فردی است.
در روانشناسی قبلا معتقد بودند که دو عامل شاکله و شخصیت فرد را شکل میدهد : محیط و وراثت .
امروز به چیزی تحت نام « نیروی سوم » معتقدند که به اراده خود فرد باز میگردد . البته این امر در فرهنگ دینی ما ریشه دیرینه دارد .
ما تاکید بسیاری بر اراده فردی داریم . اما روانشناسان غرب بعد از رنسانس و تولد اگزیستانسیالیسم ، به این واقعیت رسیدند که : آدم محکوم محیط و وراثت نیست و می تواند آگاهانه انتخاب کند .
* ما یک سری قواعددینی داریم که محدوده وچارچوبشان مشخص است. یک سری هم قواعدعقلی داریم که آنها هم چارچوب مشخص دارند . اما عرفیات اجتماعی ما خیلی ازاین دودسته فربه تروحجیم تراست. عرفیاتی که اغلب نه ریشه دینی دارندنه عقلی. اینها را« نظام ارزشی » میگویند . " ارزشی " نه به معنای مثبت و منفی . بلکه به معنای باورهایی که درست یاغلط ماآنها راپذیرفته ایم. بخشی دردین، بخشی در ادبیات و بخشی در تاریخ ما ریشه دارد که در مجموع رنگی به زندگی ما داده است .
* انسان قادر است همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار دهد . آدمهای موفق را در هر حیطه ای که زیر ذره بین بگذارید ، می بینید که درصد بالایی از همان جایی به اوج رسیده اند که ضعف داشته اند . مثلا خیلی از گوینده های تلویزیون مشکل بیان دارند ولی توانسته اند بر این ضعف غلبه کنند . نمی خواهم بگویم کسی که فلج است قهرمان دو میدانی میشود . اما تا یک جایی میتوانیم ازنقاط ضعف به اوج برسیم. میتوان واقعیت راپذیرفت وبر مبنای آن جلو رفت . لازم نیست کسی با 40 کیلو
وزن قهرمان سنگین وزن شودولی میتواند با همین وزن صخره نورد خوبی شود . نباید آنقدر حسرت آنچه که نداریم را بخوریم تا داشته هایمان را هم از دست بدهیم .
* بحران هویت شکل های مختلفی دارد . یک عده در انتخاب یا تشخیص اینکه " من کیستم " می مانند . عده ای در جایگزین کردن هویت جدید به جای هویت موجودشان دچار مشکل میشوند . حالا ممکن است کسی دچار افسردگی شود یا اینکه دچار تلون شخصیت شود . یکسال مذهبی و معتقد است و یکسال نه . این فرد هم دچار بحران هویت است .
هویت ایرانی چیست؟
برای من توضیح و تبیین این موضوع که ایرانی بودن یعنی چه و خصوصیات آن کدام است، همیشه یک پرسش جدی بوده و است. در لابلای مقالات، نوشته ها و کتب مختلف پاسخ این پرسش را جستجو کرده ام، هر قدر که بیشتر جستم دریافتم که حتی آن هایی هم که ظاهرا پاسخ این موضوع را بدیهی و ساده انگاشته اند، در واقع امر، دچار اغتشاش و تناقضات فکری جدی هستند.
اصولا طرح چنین پرسشی از اینجا آغاز شد که چرا من به عنوان یک شهروند ایرانی که ترکمن[i] هستم از آن حق وحقوقی که که یک شهروند ایرانی باید برخوردار باشد، برخوردار نیستم؟ چرا کودکان من از حق نوشتن، خواندن و تحصیل به زبان مادری خود یعنی زبان ترکمنی محرومند؟ چرا من ترکمن با هموطنان دیگر خودم باید به زبان فارسی[ii] صحبت کنم؟ چرا پدر بزرگ و یا مادر بزرگ من که حتی یک کلمه فارسی بلد نیست عرایض و شکایات خود را باید به زبان فارسی بنویسد و بگوید؟حتی گذاشتن نام های ترکمنی برفرزندانت ممنوع اعلام می شود،چرا؟پاسخ این پرسش هادقیقا درچگونگی توضیح و تبیین مقوله " هویت ایرنی" نهفته است.
آیاپرسش های بالاکه خواست هاونیازهای مشخصی رادررابطه بامردمی معین بیان می کند، نابخردانه، ناعادلانه، غیر مستدل و یا ایدئولوژیک هستند؟ آیا هویت ایرانی رابدون درنظرگرفتن بخشی ازایرانی هامی توان تبیین نمود؟آیاخردانسانی، انکارکردن زبان،فرهنگ وکلا واقعیت وجودی یک جمعیت بزرگ انسانی را روا می دارد؟
در جایی خوانده بودم که یک "ایرانی" در توضیح هویت ایرانی این گونه ابراز نظرکرده بود که « واژه «ایران» و «ایرانی» نه پسوند طریقه مذهبی خاصی و نه مکتب سیاسی ویژه ای است. سرزمین ایران و طبیعتا فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم کهن تر از همه عقاید مذهبی و سیاسی در ایران است. پس ایرانی بودن به هیچ وجه با مذهب و یا مکتب سیاسی ویژه ای پیوستگی ندارد. همچنان که اعتقادات مذهبی و سیاسی در ادراک ایرانی یا احساس ایرانی داشتن تاثیری ندارد.هویت ایرانی فراگیرنده همه عقاید گوناگون ساکنان این سرزمین است. » این نظر با وجود تلاش بی طرفانه اش در توضیح هویت ایرانی یک واقعیت بزرگ را نادیده می گیرد، و آن، جمعیت های بزرگ ومتفاوت ایرانی که هر کدام از آنها دارای فرهنگ، زبان،...تاریخ خاص خود هستند و درعین حال دارای تاریخ مشترکی با دیگر مردمانی که در چارچوب ایران زمین زندگی می کنند، می باشند.
امروز تعداد بسیار زیادی از روشنفکران، روشنگران، اندیشمندان و فعالان طراز بالای سیاسی و اجتماعی ایران در تبیین "هویت ایرانی" بیش از همه به تاریخ و تاریخ سازی تشبث می جویند و از این طریق به شکل ساده انگارانه ای کیش هویت را تئوریزه می کنند. به طور مثال آنان مرتب منشور حقوق بشر را به کوروش هخامنشی و از این طریق به ایرانیان نسبت می دهند ولی به آنچه که در مفاد منشور حقوق بشر در مورد حقوق و زبان اقوام و ملیت ها گفته شده عملا چشم می بندند.و در مقابل، هرگونه صدای حق طلبانه در این گونه موارد را با کوبیدن مهر تجزیه طلبی محکوم می کنند.نظریه "هویت ایرانی" این افراد اصولا بر نادیده انگاشتن بخشی از ارزش های انسانی واقعا موجود در ایران است.
این دسته از روشنفکران و فعالان سیاسی اجتماعی فارس زبان ایرانی با توسل به تاریخ و تاریخ سازی دلخواه خود به هویت سازی غیر واقعی دست می یازند و یک هویت جعلی از "هویت ایرانی" ارائه می دهند. و از این طریق تلاش می کنند بین اقوام و جمعیت های متنوع ایرانی دیوار بکشند. دیواری که موجب توجیه و طبیعی جلوه دادن نقض حقوق اقوام غیر فارس برای نمونه ترکمن ها می شود.
اگر یکی از شناسه های هویت، عامل زبان باشد بسیاری از روشنفکران فارس، زبان فارسی را یکی از معرفه های "هویت ایرانی" می شناسند. و ادعا می کنند که « هزاران سال است که زبان فارسی، زبان رسمی است.»3 و یا می گویند که «شاهنامه ...توانست زبان خراسان بزرگ را به زبان مشترک بین الاقوام تبدیل کند. تا امروز که همه خرده زبان ها را در مناطق محصور کرده و «دری» را به زبان ملی برساند و این محور استقلال و ...وحدت»4 بر خلاف این نگرش، این که زبان فارسی به تنها زبان ارتباطی اقوام ایرانی و حتی بیشتر از آن به تنها زبان ادبی و علمی ایران تبدیل شده است. یکی از مظاهر آشکار تبعیض نژادی در ایران است. و به هیچ روی شناسه درستی در شناخت "هویت ایرانی به دست نمی دهد.
اگرهویت راعبارت از مجموعه ارزش های انسانی، عقلانی، آزادنه و عادلانه بدانیم، و اگر بپذیریم که این مجموعه ارزشها درچارچوب یک کشور در سندی به نام قانون اساسی آن کشور باید تجلی یابد و پیمان توافق همه شهروندان آن سرزمین باشد. می بینیم که در ایران ما قضیه به طور کاملا دیگری است. طی هشتاد سال گذشته، هم در دوران حکومت سلطنتی پهلوی ها و هم امروز در جمهوری اسلامی قانون اساسی کشور به هیچ روی سند وفاق همه ایرانیان نبوده و نیست. این قانون اساسی، خیلی ساده و صریح شهروند را فارس و حاکمیت را تبلور اراده "ملت فارس" می داند. بنا براین کسانی که فارس نیستند جزو شهروندان عادی ایران محسوب نمی شوند. و کسانی که شهروند عادی به حساب نیایند لزوما بایستی نقض حقوق انسانی و آزادی های اساسی در زمینه فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شان را تحمل نمایند و یا این که برای شهروند شدن ناگزیر ازفارس شدن هستند. و این به معنی دست شستن از زبان مادری، فرهنگ و ارزش ها و به طور کلی هر آنچه که آنها را تعریف میکند می باشد.
هویت ایرانی را نمی توان بر اساس ارزش ها، فرهنگ، زبان، اسطوره، تاریخ و گذشته یک قوم ایرانی تعریف و تبیین نمود و از همه ایرانیان خواست که به آن افتخار بکنند. هویت ایرانی ترکیب کیفی مجموعه فرهنگ ها و ارزشهای همه اقوام ایرانی است. مجموعه ارزش هایی که متعلق به انسان هایی که امروز و در زمان کنونی در چهارگوشه ایران زمین زندگی می کنند. این معنا از هویت ایرانی واقعی و بخردانه و منطبق با نیازهای نسل کنونی ایرانی است. پذیرش این معنا راه اندیشه تبعیض را سد خواهد کرد و زمینه تحکیم وحدت و یکپارچگی ایران را تضمین خواهد نمود.
توضیحات و منابع
1ـ برای روشن تر شدن صورت مسأله باید توضیح دهم که ترکمن ها یکی ا ز اقوام ساکن ایران هستند که در نقطه شمال شرقی ایران، از کرانه دریای خزر تا غرب خراسان، بسر می برند؛ زبان آن ها ترکمنی، مذهب شان سنی و دارای آداب ورسوم خاص و پوشش و لباس ویژه هستند. دارای اسطوره و تاریخ مخصوص به خود هستند و مهمترین تولیدات اقتصادی آن ها محصولات کشاورزی و صنایع دستی است. جمعیت ترکمنهای ایران بین دو تا سه ملیون تخمین زده میشود، که در حکومت شاه در استانهای مازندران و خراسان و امروز در استان های گلستان و خراسان ساکن هستند. در واقع هدف از تقسیم مناطق و مردم ترکمن به استان های هم جوار نشان دهنده سیاست هویت زدایی حکومت شاه و جمهوری اسلامی است.
2ـ در این جا باید تصریح کنم که من نه تنها با زبان فارسی دشمنی ندارم بلکه، برعکس آن را خیلی دوست هم می دارم. ولی این دوست داشتن نمی تواند موجب چشم پوشی بر بی عدالتی هایی که در حق زبان ترکمنی و دیگر زبان های اقلیت های قومی کشور میرود ، گردد.
3ـ کورش زعیم، عضو شورای مرکزی جبهه ملی/ نشریه نامه شماره 49
4 ـ سید علی صالحی / نشریه نامه شماره 45 دی ماه 1384
نويسنده مطلب :
آناگلدی سرافراز
آدرس سايت :
http://yaghtyturkmensahra.blogspot.com/
هویت دینی ایرانیان
عماد افروغ جوانان و بحران هویت
قبل از اینکه وارد بحث هویت ایرانی شوم، لازم میدانم به بحث پیرامون مفهوم هویت و چالشها و پاردوکسهایی که هویت با آن مواجه است بپردازم. هویت چیست؟ آیا از لحاظ معرفتشناسی و فلسفی، مسألهای به نام هویت وجود دارد یا خیر؟ آیا هویت معطوف به تداوم و استمرار است یا معطوف به تغییر و تحول؟ عنصر ثابت آن کجاست و عنصر متحول آن کجاست؟ آیا هویت اکتشافی است یا ایجادی یا امری ثالث است؟
این موضوع مورد بحث و چالشهای فراوانی قرار گرفته است و هنوز هم به رغم اینکه در این خصوص پوستهای از اتفاقنظر شکل گرفته، اما در لایههایی هنوز اختلافنظر وجود دارد. اگر بخواهیم به معنای لغوی هویت توجه کنیم، تا حدی میتوان از معنای لغوی آن چیزهایی را استنباط کرد.
فرهنگ مُعین واژهی هویت را چنین تعریف کرده است: آنچه که موجب شناسایی شخص باشد؛ یعنی آنچه که باعث تمایز یک فرد از دیگری باشد. پس هویت در خلأ مطرح نمیشود. حتماً یک خود (Self) وجود دارد و یک غیر (Other) وگرنه شناسایی معنا پیدا نمیکند. هویت بیشتر در زمینههای اجتماعی است که جای بحث دارد.
فرهنگ اکسفورد، به عنوان چیستی و کیستی فرد از هویت یاد میکند. کیستی! چیستی! به تعبیر رسای ویلیام هنوی، که یکی از ایرانشناسان و شرقشناسان شهیر است: ما تا ندانیم که بودهایم، نمیتوانیم بدانیم که هستیم، یعنی شناخت هستی ما در گرو شناخت تاریخی ماست و تا ندانیم که چگونه در جایی که هستیم رسیدهایم، نمیتوانیم بدانیم که کجا میرویم. این، سخن پرمعنا و پرمغزی است. ما هر کجا که میخواهیم برویم، چه در قالب وسعهی اقتصادی، توسعهی سیاسی یا توسعهی فرهنگی، اول باید ببینیم که در تاریخ چه بودهایم، چگونه به این جایی که الان هستیم، رسیدهایم؟ این گذشته را باید خوب شناخت.
واژهنامهی Blakwell، که معروف به اندیشهی اجتماعی است، میگوید هویت مشتق از ریشهی لاتین Idem است به معنای تشابه و تداوم. این تعریف خیلی رسایی است؛ یعنی هم در آن یک اشتراک، ثبات، تشابه و وحدت وجود دارد و هم یک استمرار تاریخی و کثرت. به عبارتی، وحدت در عین کثرت.
اولینبار که مفهوم هویت (Idenity) مطرح میشود برمیگردد به انتشار کتابی با نامه«جماعت تنها» در سال 1950 میلادی و کتاب دیگری در سال 1960 به نام «هویت و اضطراب». این مفهوم ابتدا برای دستیابی سیاهان، یهودیان و اقلیتهای دینی به امری مطرح میشود که بتواند به درک خویشتن تاریخی در مقابل کسانی که حالت تهاجم نسبت به آنها داشتند، بیانجامد.
در وادی علوم اجتماعی، هم روانشناسان و هم جامعهشناسان به مفهوم هویت توجه کردهاند. میدانید که در روانشناسی، فروید و اریکسون دو تن از روان شناسانی هستند که توجه ویژهای به هویت دارند و هویت را به عنوان یک امر ایستا نمیبینند. یعنی این خود (Self) را به عنوان یک امر ایستا تعریف نکردهاند. میدانید که وقتی فروید بحث خود (Ego) را مطرح میکند، در کنار آن ID نهاد و Superago فراخود را مطرح میکند. فروید معتقد است که فرآیند فراخود و نهاد، چیزی را در ضمیر خودآگاه شکل میدهد به نام خود (Ego).
اریکسون هویت را فرایند مستتر در فرد و فعالیتهای جمعی او میبیند. اما بحث بنده از زاویه روان شناسی نیست، بلکه از زاویهی یک شاگرد جامعهشناسی به هویت نگاه میکنم. باید دید در تئوریهای علوم اجتماعی، کدام تئوری میتواند حداقل یک کمک اجمالی در این خصوص به ما بکند؟
در بین مکاتبی که به مفهوم هویت توجه کردهاند، مکتبی به نام «مکتب کنش متقابل نمادین» وجود دارد که متفکرانی نظیر مید ویلیامجیمز و غیره در آن هستند. مفهوم محوری هویت «خود» است. ویلیام جیمز میگوید: «آنجا که من بتوانم بگویم که این منِ واقعی من است، آنجا هویت است». بنظر این رویکرد، وقتی که ما میگوییم «این من هستم» این من در خلأ شکل نگرفته و با شما متولد نشده است. این «من» (Self) بدانید یک I و یک me است.
من میخواهم همین را اساس بحثم قرار دهم. یک I یا «من» فاعلی داریم و یک me منفعل. I به جنبهی نمادین و خلاق ما، یعنی جنبهی نوآوری، خلاقیت و بدیع بودن ما، برمیگردد. اما me ما به اتباطات اجتماعی، شبکه تعاملات و فرایندهای اجتماعی رجوع میکند. (Self) برایند I و me است. ممکن است در یکی I کمرنگ باشد و me پررنگ و در دیگری برعکس.
در اینجا، ما در مفهوم هویت، هویت ایرانی، هویت ملی، تاریخی یا فرهنگی، پا را از روانشناسی فراتر میگذاریم. اگر در روانشناسی ما صرفاً صحبت از «من» فردی میکنیم، در هویت ایرانی صحبت از یک فرد خاص ایرانی نیست، بلکه صحبت از هویت جمعی ایرانی یا هویت فرهنگی یا هویت تاریخی یا هویت ملی است. پس، آن چیزی که موردنظر ماست، هویت جمعی است. در شناخت هویت جمعی ایرانی، باید توجه داشته باشیم که خود این هویت ایرانی یا هویت ملی یا هر هویت جمعی دیگر، یک I دارد و یک me و این نکتهای اساسی است. باید ببینیم I و me این هویت کجاست. بدون تردید، me آن متغیر است، me جمعی ما متغیر و تحت تأثیر شرایط، زمینهها و نیازهای تاریخی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است. اما این نافی آن I یا آن عنصر ثابت نیست. همانطور که گفتم در انسان یک I وجود دارد که «من» خلاق و نمادین است. در جمع I وجود دارد که بیانگر «ما»ی خلاق، نمادین و فرهنگی است. ما باید آن «ما» که در هر شرایطی خود را نشان میدهد و درتقابل با شرایط مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، در نهایت هویت را شکل میدهد بشناسیم.
برخلاف تصور خیلی از افراد که فکر میکنند هویت امری ایستا و بدون تغییر و دگرگونی است. هویت یک قسمت ثابت و یک قسمت متحول دارد. ما میخواهیم بداینم که این I یا من ملی ایرانی کجاست و کجا باید آن را جستوجو کنیم؟ ما در بحثهای روانشناسی، Iness یا «من فردی» انسان را در درون آن و در نیروهای بالقوهی آن و در جنبهی نمادینش میبینیم. انسان موجودی است که با نماد سروکار دارد و نمادین است. بنابراین ما باید «من» ملی و «من» جمعی خود را در فرهنگ ببینیم، زیرا ” در بین مکاتبی که به مفهوم هویت توجه کردهاند، مکتبی به نام «مکتب کنش متقابل نمادین» وجود دارد که متفکرانی نظیر مید ویلیامجیمز و غیره در آن هستند. مفهوم محوری هویت «خود» است.
ویلیام جیمز میگوید: «آنجا که من بتوانم بگویم که این منِ واقعی من است، آنجا هویت است». بنظر این رویکرد، وقتی که ما میگوییم «این من هستم» این من در خلأ شکل نگرفته و با شما متولد نشده است. این «من» (Self) بدانید یک I و یک me است. من میخواهم همین را اساس بحثم قرار دهم. یک I یا «من» فاعلی داریم و یک me منفعل. I به جنبهی نمادین و خلاق ما، یعنی جنبهی نوآوری، خلاقیت و بدیع بودن ما، برمیگردد. اما me ما به اتباطات اجتماعی، شبکه تعاملات و فرایندهای اجتماعی رجوع میکند. (Self) برایند I و me است.... “ فرهنگ به یک معنا یعنی نماد.
ما باید من یا مای جمعی خود را در نمادهای خودمان ببینیم. در این نمادها هم باید یک اولویتبندی به عمل آوریم؛ بعضی از آنها بر بعضی دیگر تقدم دارند. ما در عرصه فرهنگ بین سختافزار و نرمافزار تمایز قایل میشویم. تعاریف متعددی از فرهنگ وجود دارد. تعریفی که من برگزیدهام تعریف مختصر، مفید و جامعی است. فرهنگ یعنی «معرفت مشترک» (Shared Knowledge) و مؤلفههای مختلفی دارد. این مؤلفهها هم لایههای متفاوت فرهنگ را تشکیل میدهند. عدهای از آنها، لایهی زیرین هستند و بضی لایهی رویین. اگر بخواهیم به طور مختصر به لایههای اولیه یا زیرین اشاره کنیم، میتوان آنها را بدین صورت برشمرد: لایه ی اول، لایهی فکر، بینش، جهانبینی و باور است، اینها لایههای زیرین فرهنگ محسوب میشوند. لایهی دوم، لایهی ارزشهاست. پس، آنچه از سنخ فکر، بینش، ذهنیت و معرفت است در لایه اول قرار میگیرد. آنچه که از سنخ ارزشهاست (ملاکهای داوری شما نسبت به خوبی، بدی، زیبایی، زشتی و… )، لایه دوم را تشکیل میدهد. لایه دوم متأثر از لایه اول است. لایه سوم، لایه الگوهای رفتاری و هنجارهاست. لایه چهارم، لایه نمادها (به معنای نمادهای کلامی و غیر کلامی، یعنی اعم از زبان کتابت و زبان گفتاری و نمادهای غیرکلامی مثل هنر، موسیقی، طراحی، معماری و…) است. نماد، خودش، فینفسه واجد ارزش نیست، بلکه معرف ارزشهایی است که در پس آن نهفته است. این نکتهای اساسی است. هیچ وقت نباید نماد را به عنوان سطح زیرین در نظر گرفت، بلکه نماد، خود، باردار عناصر زیرین است. این نکتهای است که در اولویتبندی فرهنگ، به عنوان آن عنصر نمادین «ما»ی جمعی، باید مورد توجه قرار گیرد. اکنون به پارادوکسهایی که در مورد هویت وجود دارد میپردازم. علیرغم اینکه، سعی کردیم تعریفی اجمالی از هویت بدست دهیم، اما هویت ماهیتی پارادوکسیال (تناقض نما) نیز دارد. همین امر باعث شده تعریفی مانع و جامع از هویت
وجود نداشته باشد.
در مورد پارادوکسهایی که در مورد هویت وجود دارد، باید به سه پارادوکس اشاره کنیم. اولین پارادوکس هویت به این ویژگی برمیگردد که هویت به طور همزمان
حامل یک عنصر ایستا و یک عنصر پویا است. از یک سو، رجوع به مفهوم هویت بیانگر استمرار و تداوم (Continuity) تاریخی است، اما از سویی دیگر، نباید این واقعیت را نادیده بگیریم که هویت به دلیل فرایندی بودن آن دائماً در معرض بازتعریف و بازتولید است. مثلاً، اگر زبان فارسی زمانی اساس هویت ایرانی بوده است، معلوم نیست که الان هم بتواند آن نقش را ایفا کند. بنابراین، به خاطر شرایط مجبوریم تعریف مجددی از هویت داشته باشیم. به خاطر این پارادوکس است که عدهای معتقدند پیوندها و تعلقاتی که به هویت مربوط میشوند محصول تفسیرهای مجدد و نمادین از دنیا هستند و چون به شرایط تاریخی، نیازها، موقعیتها و بسترهای (Contexts) متفاوت برمیگردند تا حدی ناگزیر گزینشی (Selecitive) و بخشی (Partial) هستند. ما از میان عناصر فرهنگی خویش دست به انتخاب میزنیم؛ این بدان معنا نیست که آنها وجود ندارند، بلکه آنها وجود دارند، اما در واقع ما بعضی از آنها را میبینیم و بعضی را نمیبینیم و این به شرایط محیطی برمیگردد. پارادوکس دیگر به هویتهای چندگانه (Multiple Identities) مربوط میشود. معمولاً افراد و گروههای مختلف اجتماعی الزاماً به یک هویت وابسته نیستند و میتوانند هویتهای مختلفی را پذیرفته باشند، مثل هویت قومی، هویت دینی، هویت زبانی، هویت ملی، هویت جنسیتی و هویت مربوط به گروههای شغلی. بنابراین، یکی از معضلات هویت، وجود هویتهای مضاعف است. لیکن، باید تلاش کنیم وجه اشتراک بین هویت گروههای مختلف را پیدا کنیم و هنر بحث هویت هم این است که از لابهلای همهی هویتهای ظاهراً مضاعف، بتوان وجوه مشترک آنها را پیدا کرد.
پارادوکس سوم به این نکته برمیگردد که اگر ما بخواهیم بر هویت تکیه کنیم، چون هویت، باردار احساس و ارزش است، با رفتار عقلانی تباین پیدا میکند. رفتار عقلانی مستلزم برآورد سود و هزینه است، اما هویت در واقع باردار حفظ سنت میباشد. پاسخهای متعددی به این پارادوکس داده شده است. یک جواب این است که اصلاً توجه به هویت مربوط به تاریخ است، ولی منافع اقتصادی هم همراه دارد؛ یعنی اینطور نیست که ما عقلانیت را بتوانیم صرفاً در رابطه سود و هزینهای که خود میشناسیم ـ سود و هزینه اقتصادی ـ ببینیم. باید دامنه و دایرهی این سود و هزینه را فراتر و گستردهتر بگیریم و اگر گستردهتر بگیریم میبینیم که به هر حال ممکن است به ظاهر یک امر اقتصادی برسیم، اما هزینههای فرهنگی زیادی را در قبالش پرداختهایم.
عدهای دیگر جواب میدهند که نه! آن چنان هم غیر عقلانی نیست و چون جنبه ارزشی و عاطفی دارد نمیتوان گفت که در آن پیامد عقلانی وجود ندارد. اما، در رابطه با تاریخچه هویت نیز دیدگاههای مختلفی وجود دارد. عدهی زیادی وجود دارند که نگاهی منفی به هویت دارند. اینها معتقدند که چیزی به نام هویت اصلاً وجود ندارد و نگاه ذاتگرایانه به هویت را نفی میکنند و بر این باورند که هویت امری قراردادی است که صرفاً به شرایط برمیگردد و این هم از زمانی شروع میشود که گفتمانهای استعماری، غرب به منظور استعمار گسترش نفوذ خود به عالم، مفهومی به نام بربریت و توحش را میسازد. شرقیها نیز در واکنش به این عمل غربیها و مفهوم شرقشناسی که به خاطر همین گفتمان استعماری شکل گرفته است، دچار نوعی شرقشناسی وارونه میشوند و «غربی» را برای خودشان در توهم ساخته و دائم علیه آن به ستیز میپردازند. این، بحثهایی است که مطرح میشود و تا حدی متأثر از پستمدرنیستها، از جمله میشل فوکو که خود (Self) و دیگر (Other) را مطرح میکند، میباشند. من میگویم که me عنصر متحول هویت است و امری غیرذاتی و تقریباً قراردادی و متکی به شرایط است. اما میتوان قرائتی ذاتگرایانه هم از هویت داشت. قرائت ذاتگرایانه به همان I یا Iness فرهنگی برمیگردد؛ یعنی آن چیزی که باقی مانده است. بعد از طرح این مقدمه، حالا میخواهم به اصل بحث بپردازم. مورخان و ایرانشناسان بزرگ در خصوص هویت ایرانی چه مسألهای را مطرح کردهاند؟ آن قسمتی که نمادین است، آن قسمتی که ما آن را ذاتگرایانه و نه درک قراردادی مینامیم، چیست؟ ما باید چه چیزها یا چیزهایی را در دستور کار خود و دستور کار سیاستگذاریهای فرهنگیمان قرار دهیم؟ وقتی به تاریخ گذشته خویش نگاهی میکنیم، هر قرائتی که ما انتخاب کردهایم و با فرهنگ و شرایط روحی ما بیگانه بوده، ناکام مانده است. این، به معنای پذیرش مطلق فرهنگ یا سنت هم نیست، بلکه بدین معناست که فرهنگ و سنت را نباید نادیده و دست کم گرفت. همان طور که میدانید بعد از جنگ جهانی دوم که مسأله عقبماندگی کشورهای در حال توسعه در دستور کار قرار گرفت، مفهومی به نام فرهنگ توسعه ابداع شد.
پیش فرض این مفهوم این بود که اگر غرب به توسعه رسیده است به مقتضیات فرهنگی خاصی بوده و شرق نیز برای توسعهیافتگی همان فرهنگ را دستور کار خویش قرار دهد. اما به علت ناکامیهایی که به اصطلاح دیدگاه نوسازی و فرهنگ توسعه ایجاد کرد، یونسکو دهه 1987 تا 1997 را به عنوان دههی توسعهی فرهنگی نام مینهد؛ یعنی، بیش از آنکه فرهنگ خود را با توسعه وفق دهد، توسعه باید خودش را با فرهنگ وفق دهد. هر توسعهای که فرهنگی نباشد ناکام میماند. ژاپن ازیک الگویی بهره میگیرد که کاملاً با الگوع معرفتی و فکری غرب همخوانی ندارد. البته، ممکن است سرمشقهایی از آنجا گرفته باشد، لیکن آنها را بومی کرده است. ژاپنیها برعکس غربیها که فردگرا هستند بسیار جمعگرا هستند. برخلاف به اصطلاح الگوی اکتسابی که در غرب حاکم است، در شرق الگوی انتسابی حاکم است. برخلاف عامگرایی حاکم در غرب، آنها [ژاپنیها] به شدت خاصگرا هستند و حتی گفته میشود که خود غربیها هم عامگرا و اکتسابی نیستند؛ در آنجا هم جنبههایی از خاصگرایی و جنبههایی از به اصطلاح روشها و منشهای انتسابی وجود دارد.
اما، هویت ایرانی چیست؟ چه کسانی دراین خصوص صحبت کردهاند؟ هویت ایرانی را نباید با هویت ملی خلط کرد. من سیر بحثم را عرض میکنم. ابتدا راجع به هویت ایرانی سخن خواهم گفت. سپس پیرامون اشتراکاتی که بین آئین زرتشت و اسلام هست، مطالبی را عرض خواهم کرد. آنگاه، به انسانشناسی عرفانی به عنوان یکی از لایههای زیرین هویت اشاره کرده و متعاقباً در مورد نسبت هویت ایرانی با هویت ملی بحث خواهم کرد. هویت ایرانی با هویت ملی یکی نیست و نباید آنها را با هم خلط کرد. اما این به معنای نفی ارتباط وثیق بین این دو در حوزه فرهنگی ایران نیست. از چه زمانی و از کجا مفهوم ایرانی در تاریخ ایرانی شکل گرفت؟ مفهوم ایرانی، که باعث شده است که همهی ما درک واحدی از آن داشته باشیم، از چه وقت شکل گرفته است؟ تقریباً تمام متفکرانی که من بررسی کردهام مثل ریچارد فرای، ویلیام هنوی یا دیگرانی که در مورد هویت مطلب نوشتهاند، همه به فردی به نام «جرالد نولی» ارجاع دادهاند. عنوان کتاب وی «مفهوم ایران» (The Idea of IRAN ) است. به تعبیر آقای نولی، شکلگیری هویت ایرانی به عنوان یک «انگارهی سیاسی و مذهبی به اواسط دوران ساسانیان و پادشاهی اردشیر برمیگردد. در آن زمان، در پاسخ به بحران هویت دوران اشکانیان، مفهوم ایرانی به عنوان یک انگارهی سیاسی، مذهبی و قومی شکل میگیرد. به ” اولین پارادوکس هویت به این ویژگی برمیگردد که هویت به طور همزمان حامل یک عنصر ایستا و یک عنصر پویا است. از یک سو، رجوع به مفهوم هویت بیانگر استمرار و تداوم (Continuity) تاریخی است،اماازسویی دیگر،نبایداین واقعیت رانادیده بگیریم که هویت به دلیل فرایندی بودن آن دائماً درمعرض بازتعریف وبازتولیداست.مثلاً،اگرزبان فارسی زمانی اساس هویت ایرانی بوده است، معلوم نیست که الان هم بتواند آن نقش را ایفا کند. بنابراین، به خاطر شرایط مجبوریم تعریف مجددی از هویت داشته باشیم.... “ تعبیر نولی این مفهوم احتمالاً در سومین دهه آن سده به صورت رکن اساسی تبلیغات ساسانیان پدیدار میشود. اما تکامل این مفهوم حاصل یک روند دراز مدت تاریخی است.
هر چند قدمت انگاره ایران به عنوان یک ایده با کاربرد سیاسی به پیش از دوران اردشیر اول ساسانی نمیرسد، لکن به معنای کم وبیش قومی و به عنوان یک انگاره مذهبی، این ایده ریشه در زمانی بس کهن دارد. از سنگ نوشتههای داریوش اول نوعی خودآگاهی آریایی که خودآگاهی مذهبی است، قابل استنباط است، به اعتقاد نولی آریاییها حامل یک سنت مشترک مذهبی بودند که همراه با تجدیدنظر به دست موبدان در اوستای متأخر یا زرتشتیگری بازتاب مییابد. همانطور که میدانید قبل از شاهنامه فردوسی که معرف روح قومی و تصورات ایرانی از خویشتن است.
در دورهی اشکانیان شاهنامهی دیگری نیز وجود داشته است. یعنی هرگاه که کشور ما دچار یک بحران هویتی شده، شاهنامهای مطرح شده و این شاهنامه پاسخی به بحران هویت بودهاند. حالا، چرا در زمان اشکانیان مطرح میشود؟ همانطور که میدانید قبل از اشکانیان، سلوکیان وجود داشتند و قبل از سلوکیان، حمله اسکندر رخ داد. وقتی که اسکندر حمله کرد تفکر «هلنسیتی» را به ارمغان آورد، تفکر هلنیسم کاملاً با تفکر مزدایی ایرانییان مغایرت داشت. نگاه مزدایی، نگاهی سمایی یا آسمانی است؛ عرفانش، عرفان خاص است. اما، هلنیسم، بر اساس همان اساطیر یونان باستان است که نگاهش با خداوند و انسان کاملاً با نگاه انسان شرقی به انسان و خدا کاملاً متفاوت است.هلنیسم میآیدوسالها مانور میدهد، اما فرد ایرانی احساس میکند که پاسخش در هلنیسم نیست. خیلی از خود متفکران غربی اعتقاد دارند که هلنیسم، به مثابه غرب امروزی است. همان طور که هلنیسم برای ایران ما درآن زمان بحران ایجاد کرد، گرایش تمامعیار به غرب در شرایط کنونی، برای رهایی از بنبستهای موجودهم میتواند منجربه بحران دیگری شود،کما اینکه عدهای، معتقدند که انقلاب اسلامی پاسخی به لکهدار شدن غرور ملت و هویت ملی در دوره پهلوی بوده است.
انقلاب اسلامی پاسخی بود به بحران هویت ناشی از تفکر به اصطلاح امویان و شرایط آن زمانه. این نکتهای اساسی است. اما نولی و دیگران تصریح میکنند که درست است که هویت ایرانی به عنوان یک انگاره سیاسی و مذهبی و یا «ایران شهر» به اواسط دوران ساسانیان برمیگردد، اما این بدان معنا نیست که مفهوم ایرانی به عنوان یک انگارهی زمینی، ارضی، قومی و مذهبی سابقهای نداشته است. بنابراین، هویت ایرانی هر چند به عنوان یک انگارهی سیاسی و مذهبی به ساسانیان برمیگردد، اما به عنوان یک مفهوم قومی، مذهبی و ارضی سابقه دیرینه دارد. هر جا که قوم آریایی مطرح بوده است، تفکر مزدایی حاکم بوده است؛ یعنی، خداپرستی وجود داشته است. به عبارت دیگر، بین قوم آریایی و آیین به اصطلاح مزدایی یک پیوند لاینفکی وجود داشته است. آریاییها را با گرایش به اهورامزدا میشناختند. هر کجا که مفهوم آریایی مطرح شده، در کنار این مفهوم، یک تفکر دینی حاکم بوده است. آریایی با تفکر مزدایی پیوند خورده است. یا به عبارت دیگر بین ایران و آیین زرتشت یک این همانی برقرار بوده است.
حالا، اگر ما بخواهیم به آن عنصر نمادین «ما»ی خودمان، قطع نظر از این انگارهی سیاسی و مذهبی برسیم. باید به کجا رجوع کنیم؟ آن جایی که هویت ما را تشکیل میدهد کجاست؟ در پاسخ باید گفت که یکی به قوم آریایی، که حکایت از نوع ملیت و قومیت دارد برمیگردد و یکی هم به اهورامزدا. من با استناد به اسناد و همچنین مطالعات و تحقیقات غربیها عرض میکنم که ایرانیان هیچگاه بتپرست نبودهاند، هیچگاه تندیسی نداشتهاند و اگر تندیسهایی را میبینید در واقع یا مربوط به قبل از زرتشت است و یا عمدتاً به دوران اشکانیان و سلوکیان ـ که تحت تأثیر تفکرات یونانیان قرار گرفتند ـ برمیگردند. وجه غالب ایرانیان، خداپرستی و یکتاپرستی آنان بوده است. ممکن است شما زیاد شنیده باشید که زرتشتها به ثنویت قائل هستند. اما، این گفته صحت ندارد. من خودم به خاطر این تحقیق مدتها بین زرتشتیان زندگی کردهام و از نزدیک با زرتشتیهای زیادی گفتوگو داشتهام. آنها اصلاً به ثنویتی که ما فکر میکنیم اعتقادی ندارند؛ ثنویت آنها، ثنویت اخلاقی است و ثنویت در آفرینش نیست. آنها نمیگویند که عالم را دو اهورامزدا خلق کرده است، یک اهورامزدا یا اهورای خیر و یک اهورای شر.
اولاً، آنها میگویند که خالق هستی یک نفر بیش نیست و آن اهورامزدا است. اما در اینجا نبردی بین دو مخلوق رخ میدهد: یکی سپنتامینو و دیگری انگره مینو یا اهرمن. سپنتامینو بیانگر راستی، اندیشه نیک، گفتار نیک، کردار نیک، خوبی و خیر است و اهرمن معرف بدی، دروغ، اندیشهی بد و شر است. بسیاری از شارحان آنها میگویند که خود این اهرمن وجود خارجی ندارد. شر عدمی است. این چیزی است که مرحوم مطهری هم به آن اشاره دارد. اینها معتقدند که نهایتاً این نبرد بین نیروهای اهرمنی است که به تفوق و پیروزی نیروهای اهورایی در مقابل نیروهای اهرمنی ختم میشود. این، یک فلسفهی تاریخ خاص است. بنابراین نمیتوان به راحتی ثنویت را به اینها نسبت داد. آقایی به نام «زنر» میگوید: بعضی در آئین زرتشت یک تثلیث به نام اهورامزدا، اشه و هومنه؛ یعنی، خدا، اندیشه و راستی میبینند.
وی میگوید: وقتی خوب بررسی میکنیم میبینیم که تثلیثی وجود ندارد، چون اندیشه و راستی نهایتاً به اهورامزدا برمیگردند. اینها یکی بیش نیستند و آن اهورامزدا است. یکتاپرستی را میتوان از بسیاری از سرودههای زرتشت استنباط نمود. در یکی از سرودهها چنین میسراید: «ای مزدا ترا با اندیشهام درک کردهام، که تویی سرآغاز که تویی پدر منش پاک، که تویی آفریننده راستی که تویی سرور کارهای این جهانی».
این تفکر، تفکر یکتاپرستی است که میبینیم در تفکرات آئین زرتشت وجود دارد. هر چند بعضی به «یکتاپرستی ناقص» در آئین زرتشت اشاره میکنند. اگر شما متن
سرودههای زرتشت در «گاتها» را نگاه کنید، اصل مطالبی که میتوان به زرتشت نسبت داد همان گاتها یا مجموعه سرودهاست، متوجه چند نکته در آئین زرتشت میشوید: یکی از آنها، یکتاپرستی است. یکی دیگر تلفین بین دین و سیاست، یا تلفین بین امپراطوری و مذهب است که در عهد ساسانیان به عنوان عنصر هویت ایرانی مطرح میشود، حتی قبل از اینکه این تلفین بین دین و سیاست جنبهی عینی پیدا کند، آئین زرتشت مستعد این تلفین بوده است. چرا؟ چون زرتشت به یک فلسفه تاریخی خاص باور دارد که میتوان از آن با نام فلسفه تاریخ اوستایی یاد کرد، یعنی نبرد نیروهای اهورایی علیه نیروهای اهرمنی که در آن انسان در یاری رسانی به نیروهای اهورایی علیه اهرمنی نقش ویژه را بر عهده دارد. همین که شما پای انسان و یاری رسانی او به نیروهای اهورایی را به میان میکشید، زمینه را برای امور سیاسی فراهم میکنید. یعنی، انسان، انسانِ بیتفاوت نیست. انسان در خلق و آفرینش نیکی، در اندیشه زرتشتیها، نقش فعالی دارد و خود این نقش داشتن میتواند به امور سیاسی تبدیل شود و انعکاس روی امور سیاسی داشته باشد. ممکن است بگویید شاهد مدعای شما چیست؟ در این خصوص، هم میتوان به خود آئین زرتشت و متن سرودههای خودِ زرتشت مراجعه کرد و هم به فردوسی، که تا حدی به منظور بازگرداندن آن عظمت از دست رفته، سعی در بازسازی تفکرات قبل از اسلام دارد.
فردوسی شعری دارد که در غالب یک نصیحت [پند و اندرز] یک شاه است و در بستر بیماری این نصیحت را میکند: چو بر دین کند شهریار آفرین برادر شود پادشاهی و دین نه بیتخت شاهی بود دین به پای نه بیدین بود شهریاری به جای دو بنیاد یک بر دگر بافته برآورده پیش خرد تافته چنان دین و شاهی به یکدیگرند تو گویی که در زیر یک چادرند چون دین را بود پادشه پاسبان تو این هر دو را جز برادر مخوان نسبت بین شهریاری و دین بسیار قوی است که پتانسیلش در آئین زرتشت وجود داشته است؛ یعنی، یکتاپرستی، نگاه سلسله مراتبی به عالم، فلسفه تاریخ مبتنی بر نبرد حق علیه باطل و آشتیناپذیری بودن حق و باطل. این تفکری که ما الان در اسلام میبینیم، سابقهاش را در آئین زرتشت می یابیم.
من جملهای را از خود زرتشت نقل میکنم: «میخواهم سخن بگویم. از آن دو مینویی که در آغاز هستی بودهاند، مینوی مقدس به مینویی که پلید است گفت: نه اندیشههای ما، نه آئینهای ما، نه ارادههای ” من در گفتوگویی که با روان شاد، موبد موبدان رستم شهرزادی داشتم، دیدم که واقعاً ایشان صرفنظر از تفسیرش از حضرت علی(ع) عشق عجیبی به آن حضرت داشت. وی قصهای بدین مضمون برای من تعریف کرد که سلمان یک ایرانی و پیرو آئین مزدک بوده است. دستور میرسد که مزدکیها را قلع و قمع کنند. ایشان فرار میکند و به اسارت مسلمانها درمیآید و آنجا آزاد میشودو بعد مسلمان میشود. ایشان نزدیکی زیادی با پیامبر پیدا میکند. بعد از کهولت سن پیامبر، با سلمان مشورتی صورت میگیرد. پیامبر از سلمان میپرسد که من چه کسی را وصی خود قرار دهم. (من کاری به درستی یا کذب این بحث ندارم و فقط میخواهم بگویم که در اعتقاد زرتشتیها چنین چیزی وجود دارد). سلمان به پیامبر جواب میدهد که چون شما پسر نداری، همانطور که زرتشت هم پسری نداشت و دامادش را وصی خود قرار داد، شما هم دامادت (حضرت علی) را وصی خود قرار بده.... “ ما و نه انتخاب ما، نه کلام ما، نه کردار ما، نه خرد ما و نه روح ما با هم یگانه و یکسان نیست».
مرز حق از باطل کاملاً جداست. مرز خیر و شر و راستی از دروغ کاملاً جداست. این چیزی است که ما در آئین زرتشت داریم. همیشه یک سؤالی ذهن ما را به خود مشغول کرده است. چرا ایرانیان مسلمان شدهاند؟ چرا در این بین، شیعه شدهاند؟ چرا اهل سنت در نبوت ماندند (یا در نبوت متوقف شدند)؟ اینها سؤالات مهم و تاریخیای هستند و پذیرای پاسخهای ساده و دمدستی نیستند. بخشی از آن به فرهنگ مستعد ایرانیان برمیگردد. این نکتهی جالبی است که ایرانیان به خاطر همان زمینههای فرهنگی مساعدشان، آن نگاه فلسفه تاریخشان، آن یکتا پرستیشان، آن نگاه سلسله مراتبیشان و تلفین دین و سیاستشان، آرزوها و تمنیات خودشان را در اسلام و مذهب شیعه مییابند. اسلامی ندوشن معتقد است: «ایرانیان با آوردن اسلام، تغییری بنیادی در بعضی از شؤون پدید نیاوردند. اعتقاد به پروردگاری یکتا برجای ماند و ابلیس به جای اهریمن نشست. آتشکده تبدیل به مسجد گردید. نماز و نیازها تنها تغییر شیوه دادند». من در گفتوگویی که با روان شاد، موبد موبدان رستم شهرزادی داشتم، دیدم که واقعاً ایشان صرفنظر از تفسیرش از حضرت علی(ع) عشق عجیبی به آن حضرت داشت. وی قصهای بدین مضمون برای من تعریف کرد که سلمان یک ایرانی و پیرو آئین مزدک بوده است. دستور میرسد که مزدکیها را قلع و قمع کنند. ایشان فرار میکند و به اسارت مسلمانها درمیآید و آنجا آزاد میشودو بعد مسلمان میشود. ایشان نزدیکی زیادی با پیامبر پیدا میکند. بعد از کهولت سن پیامبر، با سلمان مشورتی صورت میگیرد. پیامبر از سلمان میپرسد که من چه کسی را وصی خود قرار دهم. (من کاری به درستی یا کذب این بحث ندارم و فقط میخواهم بگویم که در اعتقاد زرتشتیها چنین چیزی وجود دارد). سلمان به پیامبر جواب میدهد که چون شما پسر نداری، همانطور که زرتشت هم پسری نداشت و دامادش را وصی خود قرار داد، شما هم دامادت (حضرت علی) را وصی خود قرار بده. سلمان این استعداد یکتاپرستی، عدالتخواهی، تلفین دین و سیاست را در اسلام و به خصوص در شیعه دیده است. اما چرا ما، تا شیعه آمدیم اما اعراب مسلمان نیامدند؟ علت آن این است که فرهنگ مساعد در اعراب وجود نداشت. اعراب بتپرست بودند و بتهای مختلفی میپرستیدند. آنها یکتاپرست و خداپرست نبودند. به همین دلیل، استعداد آن را نداشتند که آن نگاه سلسله مراتبی را ادامه دهند و تا مسأله امامت بیایند و در همان نبوت متوقف شدند. اما، این استعدادی که در فرهنگ ایرانی بوده باعث میشود که زمینه برای این پذیرش فراهم شود. عناصر خاص هویت ایرانی تا زمان ساسانیان اعتقاد بر این بوده که «هویت ایرانی» با توجه به همان تلفین فرهنگی در گرو وفاداری به شاه بوده است، زیرا شاه را دارای فره ایزدی میدانستند. اگر به کتیبههای تخت جمشید نگاه کنید، میبینید که اول نام اهورامزدا قرار دارد. اما، داریوش و کوروش، زرتشتی نبودند. آنها آئین تلفینی داشتند؛ تلفیقی از مهر یا میترا، آناهیتا و مزداپرستی یا کیش زرتشت. این نشان از زرتشتی ناب نیست بلکه حکایت از همین تلفین سه آئین است. اما، فره ایزدی به حال یکی از عناصر بوده که به آن پایبند بودهاند. میگویند تا زمان ساسانیان، این وفاداری به شاه یکی از مؤلفهها یا عناصر هویت ایرانی بوده است. اما، از زمان ساسانیان به بعد، بخصوص با ورود فرهنگ و تمدن اسلامی، وفاداری به شاه جای خود را به مذهب میدهد. زیرا، وقتی مذهب میآید مخالفت خود را با وفاداری نسبت به شاه به عنوان عنصر یا مؤلفه هویت ایرانی ابراز میکند و خود را جایگزین آن میکند. فرد به جای اینکه وفادار به شاه باشد باید به مذهب وفادار باشد. یعنی، در قالب یک شخص تجلی پیدا نمیکند، بلکه در قالب مجموعهای از اصول و قواعد حیاتی (که استعداد آن در فرهنگ ایرانی وجود داشته) متجلی میشود. در ادبیات و فرهنگ ما، بعد از ساسانیان همین هویت استمرار پیدا میکند. اما، انگارهی سیاسی آن رنگ میبازد. یعنی، وقتی که اعراب مسلمان اهل سنت به ایران حمله میکنند و آن را فتح مینمایند، ما دچار بحران هویت میشویم، اما هویت تازهای پیدا میکنیم. در واقع، نگاه عوض میشود، اما عنصر بنیادین ثابت باقی میماند.
مذهب تشیع میآید و جای آئین زرتشت را با همان نگاهی که در فرهنگ و آئین زرتشت وجود داشته پُر میکند. اما تا قبل از اینکه تشیع در عهد صفوی غالب شود، آن هویت ایرانی گذشته خودش را از طریق فرهنگ و زبان فارسی حفظ میکند. ایران از نادرترین مواردی است که بعد از حمله اعراب زبان خود را حفظ میکند. اکثر کشورهایی که مورد حمله و هجوم قرار میگیرند، ادبیات و زبان آنها کاملاً تحت سیطره زبان و ادبیات عرب قرار میگیرد. خط ایرانیان به عربی تبدیل شد، اما زبان آنها فارسی باقی ماند. آنها نماد کلامی خود را که زبان فارسی بود از طریق فرهنگ و ادبیات خودش حفظ کردند. نکته حائز اهمیت این بود که همانگونه که در مقدمه به آن اشاره کردم بحث زبان یک نماد است که معرف لایههای زیرین فرهنگ است. صرف بهکارگیری الفاظ فارسی و رعایت دستور و قواعد این زبان نیست که ایجاد هویت میکند، بلکه این زبان چون با فرهنگ و یا به عبارت رساتر با لایههای زیرین فرهنگ پیوند خورده است و باردار سطوح فرهنگی جهانبینی، باورها، ارزشها و هنجارهای مختلف است، نقشی اساسی و محوری در هویت بخشی ایفا کرده و میکند. اما، آنها به دنبال تجلی سیاسی خود بودند تا اینکه این تجلی سیاسی در دوران صفویه شکل میگیرد.
احمد اشرف معتقد است که بعد از این ما با بحران هویت روبهرو شدیم؛ مفهوم تاریخی هویت ایرانی که در دوران ساسانیان ابداع شده بود، در دوران اسلامی با فراز و نشیبهایی همچنان پایدار ماند. این هویت ایرانی در عهد صفوی، تولدی دیگر یافت و در عصر جدید به صورت هویت ملی ایرانی متجلی گردید. یعنی، تشیع صفوی، نقش بزرگی در همبسته کردن اجزای پراکندهی کشور ایفا میکند و بار دیگر همان انگارهی سیاسی و مذهبی مفهوم ایرانی را احیا میکند. این نکتهای است که بسیاری از شرقشناسان به آن معتقدند و میگویند همین ادبیات کهن آئین زرتشت در دوران بعد از اسلام هم خود را در غالب سمبلهایی نشان میدهد. مثلاً، کلمه پیرمغان یا دیر مغان مربوط به آئین زرتشت است. مغان قبل از موبدان مطرح هستند و جزو آئین کهن ما هستند که در ادبیات جدید خود را بازسازی میکنند. وقتی که صفویه روی کار میآید از یک طرف خود را به عنوان «کلب آستان علی» معرفی میکند و از طرف دیگر به عنوان شاهنشاه ایرانی؛ یعنی هم سعی میکند که گذشته را بازسازی کند و هم سعی میکند از دین جدید بهره کافی ببرد. رابطه فوق بین شیعه و فرهنگ ایرانی به حدی قوی است که بسیاری از سنّیهای متعصب به ایرانیان لقب مجوس «اهل امت» میدهند. به یک معنا، شیعه و فرهنگ ایرانی دو عنصر لاینفک هستند و اینکه میگویند ملی ـ مذهبی، بیان درستی نیست زیرا اینها در واقع یکی هستند. ما اصلاً نمیتوانیم صحبت از هر دو هویت بکنیم و بگوییم هویت ملی در مقابل هویت دینی. اگر قرار باشد که تقدمی وجود داشته باشد، این هویت دینی است که تقدم دارد اما به هرحال بین دیانت و هویت دینی و هویت ملی ما هیچ تعارضی وجود ندارد.
عنصر اساسی هویت ایرانی ما دینداری بوده که این هویت خودش را در هویت ملی هم بازتولید کرده است. اکنون دو بحث دیگر در این وقت کوتاه باقی میماند. اول، بحث لایهای که عدهی زیادی آن را به عنوان ریشهایترین لایه هویت ایرانی یاد میکنند و دوم، نسبت بین هویت دینی و هویت ملی. یکی از بحثهایی که در مورد هویت مطرح است، بحث عرفان ایرانی ـ اسلامی است و به تعبیر «اسلامی ندوشن»، ایرانی اوج اندیشهحو را در کلام عرفانی به بروز آورد. از بررسی عمیق این لایه عرفانی است که به تفاوت بنیادین انسانشناسی شرقی با انسانشناسی غربی پی میبریم. تجلی این انسانشناسی ایرانی ـ اسلامی را ما در نگاه متفاوت انسان به خدا و نمودهای مختلف آن میبیینم که در آثار چهار شاعر برجسته و شهیر ایرانی یعنی حافظ، مولوی، سعدی و فردوسی قابل ردیابی است. اینان معرف نماد و هویت ایرانیاند. مبنای فکری و انسانشناسی آنان نیز به یکی از عمیقترین لایههای هویت و فرهنگ ایرانی یعنی لایه عرفانی با ویژگیهای خاص آن برمیگردد. در خصوص «ما»ی جمعی، «من» فردی یا این انسان چه چیزی وجود دارد که آن را از انسان غربی جدا میکند؟ پاسخ این سؤال چیزی است که ریشه در مبانی معرفتی و هستیشناسی جمعی دارد و آن عبارت است از «نگرش وحدت وجودی به عالم» یا همان نگاه عرفانی. میگویند این نگاه عرفانی در واقع آمیزشی بین آئین زرتشت و شیعه بوده است که بعد از پیدایش اسلام، ما شاهد تجلی این نگرش هستیم. این نگرش بر چه پیشفرضهایی استوار است؟ بر این پیشفرض استوار است که نگرش ایرانی مسلمان به خدا با نگرش انسان غربی تفاوت دارد. خدا یکی است و انسان هم یکی، اما ارتباط یکی نبوده است. در این جا نگاه انسان به خدا به عنوان موجودی ماورای او بوده که به او یاری میرساند، اما نگاهی که غرب دارد، خدا را از جنس انسان میداند که فقط قدرت برتر دارد و هیچ نقشی در یاری رساندن به انسان ایفا نمیکند. به همین دلیل، انسان موجودی خود بنیاد و متکی به خود است، این تفکر به گونهای همان «فردیت» معروف غربی است.
فردیتی که در غرب شکل گرفته، ریشه در اساطیر یونان باستان دارد. این امر در دوران پروتستانتیسم و آموزههای لوتو و کالون بازسازی و با بورژوازی تقویت میشود. در غرب، فردیت شکل گرفته اما در شرق، شکل نگرفته است. ارتباط بین انسان و خدا در شرق از نوع عشق است، اما این رابطه در آئین مسیحیت بر اساس ریاضت است. در غرب، رابطه ارباب و بنده (خالق و مخلوق) حاکم است، اما در شرق رابطه عاشق و معشوق. این سیری که در عرفان ایرانی وجود داشته، مانع از شکلگیری فردیت شده است، یک تفکر جمعگرایانه عرفانی در فرهنگ ما حکمفرما بوده و هنوز هم هست؛ یعنی یک سیری دارد از «من فردی» به «او بودن» و به «یکی شدن» (Onenes). ممکن است بگویید شما در حالی صحبت از جمعگرایی میکنید که ما همه فردی عمل میکنیم. این حرف درستی است. باید گفت که ما آثار ” ما سنتمان را مدرن نکردیم، بلکه مدرنیزم دیگری آوردیم و بدان تحمیل کردیم. ما سنت را مورد نقد و نقادی قرار ندادیم و نیامدیم با تکیه بر ارزشهای خوب سنت، ارزشهای بد سنت را نابود کنیم. در واقع، ما کل سنت را کنار گذاردیم و گفتمانی را اختیار کردیم که حاصل آن، این گسستها شد. شما در زندگی روزمره خود، به شدت شاهد این گسستها هستید.... “ این جمعگرایی را در رفتار نمیبینیم و باید در مورد آن تحقیق کرد. اما این جمعگرایی در لایه عرفانی ما و در لایه انسانشناسی فلسفی ما وجود دارد. تجلی آن، مثلاً، این است که شما عشق زیادی به حافظ و مولوی دارید؛ عشق زیادی به موسیقی سنتی دارید. ما در سطح «فردی» خصلتهای خوبی داریم که به سطح جمعی انتقال نیافته است. چرا ما با وجود اینکه جمعگرا هستیم فردی عمل میکنیم و چرا غربیها با وجود اینکه فردی هستند، جمعگرایانه عمل میکنند؟ این دو باید به عنوان یک پاتولوژی مورد بررسی قرار گیرند، اما در مورد آن تفکر «ما»یی، به نظر من بهترین سند معلوم، شعر مولاناست: منبسط بودیم و یک گوهر همه بیسر و پا بودیم آن سر همه یک گُهر بودیم همچون آفتاب بیگره بودیم و صافی همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایههای کنگره کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق بعضی از دوستان، از این یک قرائت و تفسیر کثرتگرایانه میکنند، اما این اصلاً ضد تکثرگرایی است؛ ما یکی هستیم! این تکثرها را بشکنید، ما یک کل منسجم و واحد هستیم. چه بر تاریخ ایران گذشته که ما شاهد فاصله گیری رفتار از باورهای عرفانی هستیم؟ به نظر من، بخشی از آن به گسست سنت و مدرنیزم برمیگردد. ما سنتمان را مدرن نکردیم، بلکه مدرنیزم دیگری آوردیم و بدان تحمیل کردیم. ما سنت را مورد نقد و نقادی قرار ندادیم و نیامدیم با تکیه بر ارزشهای خوب سنت، ارزشهای بد سنت را نابود کنیم. در واقع، ما کل سنت را کنار گذاردیم و گفتمانی را اختیار کردیم که حاصل آن، این گسستها شد. شما در زندگی روزمره خود، به شدت شاهد این گسستها هستید. مثلاً، در رفتارهای روزمره ایرانیان، تعارف زیادی وجود دارد. این حکایت از ادب است و خوب است. اما در فرهنگ رانندگیمان، هیچ کس به کسی تعارف نمیکند. در فرهنگ ما زشتی زیادی وجود دارد. مثلاً عدهی زیادی در گفتار چیزی میگویند، اما در عمل چیز دیگری انجام میدهند. مثلاً ، از فردی که از خارج آمده سؤال میکنند نظرت راجع به ایرانیان چیست؟ در جواب میگوید: در ایران همه چیز بستگی به تصادف دارد. شما سوار تاکسی میشوید بستگی به این دارد که سوار کدام تاکسی میشوید؛ رانندهاش صبح چطوری از خواب بیدار شده است. واقعاً این همه بینظمی ما به کجا برمیگردد. در گذشته، عهد و پیمان ما، خدا داشته است؛ میترا خدای عهد و پیمان است. حالا چرا اینقدر عهدشکن و بینظم هستیم؟ این را باید آسیبشناسی کرد وهیچ فرهنگی و هیچ جامعه ای را نمیتوان با تکیه بر زشتیها و حقارت فرهنگی به حرکت واداشت. من اخیراً حج بودم. خیلی از کسانی که نماد مذهبی نداشتند و نماد کاملاً غربی داشتند، وقتی چشمشان به خانهی کعبه افتاد واقعاً هقهق گریه کردند و گریههای آن ها توجه همه را به خود جلب کرده بود. مااین عمل را از کسانی که نماد مذهبی داشتند خیلی مشاهده نکردیم. این به کجا برمیگردد؟
این همان هویت دینی و عرفانی است. همهی ایرانیان دیندار هستند. اگر بخواهم در یک کلمه به این سؤال پاسخ دهم که «هویت ایرانی چیست؟» میگویم «دینداری»، تلفین دین وسیاست و نبرد حق علیه باطل و نقشی که انسان در یاریرسانی به نیروهای اهورایی علیه اهرمنی دارد. این، وجه ممیزه آنهاست. نسبت هویت ایرانی و هویت ملی معمولاً وقتی که بحث هویت ملی مطرح میشود، میگویند که مثلاً نژاد یا قومیت اصلاً نمیتوانند عنصر هویت ملی باشند. هویت ملی پدیدهای است که به 200 سال اخیر مربوط است و ریشه آن به غرب و ملیگرایی برمیگردد.
عناصر هویت ملی را موارد زیر برمیشمارند: سرزمین مشترک، منافع مشترک، منافع دفاعی، امنیتی و اقتصادی مشترک، حقوق و دولت مشترک و یک حس روانشناسی فردی و جمعی. سؤال من این است که آن حس روانشناسی فردی و جمعی از کجا نشأت میگیرد؟ چه چیزی آن حس تعلق را ایجاد میکند. هیچ وقت سرزمین به تنهایی حس تعلق ایجاد نمیکند. همانگونه که این حس فینفسه به نژاد و تبار و در کل پیوندهای خونی نیز تعلق نمیگیرد. قوم و ایل و نژاد و تبار، فی حد ذاته هویتزا نیستند، بلکه در صورتی که با ساز وکارهای اجتماعی و سیاسی به فرهنگ تبدیل شوند و با ایدئولوژیهای قومیتگرایی تقویت شوند، میتوانند تحت شرایطی هویتزا باشند. حس مزبور از جنس ارزش و عاطفه یا فرهنگ و سنت است. وقتی که شما در گرو منافع اقتصادی باشید، هیچ وقت به آن حس جمعی که جنبه عاطفی و ارزشی دارد نمیرسید. ایرادی که بر مارکس وارد است این است که وی معتقد است طبقات میتوانند به خودآگاهی برسند. اگر طبقه براساس اقتصاد تعریف شود چون اقتصاد ریشه در عقلانیت دارد و عقلانیت هم برآورد سود هزینه است، این هیچگاه به خودآگاهی تبدیل نمیشود. زیرا خودآگاهی از جنس دیگری است. نمیتوان آن مبانی حس و عاطفه فردی را در اینها جستوجو کرد. البته، من منکر این عناصری که برای هویت ملی میشمارند نیستم، ولی باید بگویم که ممکن است یک نفر تابعیت ایران و هویت ملی نداشته باشد، اما هویت ایرانی داشته باشد. او تبعه جای دیگری شده است، یعنی دیگر در دولت ما اشتراک ندارد، اما هنوز ایرانی است؛ زبان، فرهنگ و ادبیات وی فارسی است.
پس صرفاً نمیتوان گفت که عناصر هویت ملی سرزمین مشترک یا دولت مشترک است. اینها نمیتوانند عنصر هویت فرد باشند و نمیتوانند آن احساس عاطفی را ایجاد کنند. عدهی زیادی از کسانی که در مورد هویت ملی صحبت میکنند، میگویند همان عنصری که هویت ایرانی یعنی دین و زبان مشترک را تشکیل داده، مقدمهای برای هویت ملی شده است. در ایران هویت و حتی هویت کشوری به مراتب سابقه دیرینه تری از غرب دارد. غرب تا قرن شانزدهم پراکنده بوده است و مفهوم سرزمین مشترک معنا نداشته است، در حالی که ما در گذشته نوعی ناسیونالیسم بدوی درایران زرتشتی عصر ساسانی و ایران شیعی عصر صفوی تا به امروز داشتهایم و همان ناسیونالیسم بدوی به ناسیونالیسم مدرن تبدیل شده است که در قالب هویت ملی مطرح میشود. چیزی که من میخواستم عرض کنم، به طور کلی این است که «هویت ایرانی» هر چند به منزلهی انگارهی سیاسی و مذهبی به ساسانیان برمیگردد، اما به عنوان یک انگارهی عرضی، قومی و مذهبی، سابقه دیرینهتری دارد.
در آئین زرتشت، پتانسیلی وجود داشته که این را به سیاست و امر سیاسی کشانده است. بعد از اسلام که اینها اسلام را پذیرفتند، در واقع گمشدهی خویش را در شیعه دیدند. شیعه را انتخاب کردند و بدان پر و بال دادند و با آن افتخار رسیدند. هر برنامهریزی و هر سیاستگذاری در این عرصهها وهر عرصهی دیگر باید به این هویت، به عنوان لایه زیرین، توجه داشته باشد. اما، نمادهای هویت بخش فرق میکند. یک زمان، زبان مطرح است و زمانی دیگر دین و در زمانهای دیگر چیزهای دیگری. باید توجه داشته باشیم که هویت یک عنصر و مؤلفه ثابت دارد و یک عنصر متغیر. در پایان میخواهم عبارتی از ریچارد فرای نقل کنم که بیانگر آمیزش دین و فرهنگ از یک سوی و اهمیت و جایگاه خاص فرهنگ ایرانی در جهانی شدن تمدن اسلامی از سویی دیگر است. به اعتقاد وی اسلام تا زمانی که با فرهنگ ایرانی پیوند نخورد، جهانی نشد؛ فرهنگ ایرانی نقش عظیمی در احیا و تقویت تمدن اسلامی ایفا میکند، همانطوری که مسیحیت نیز تا زمان پیوند با تمدن یونانی، جهانی نشد. ما در دوران بنیامیه نمیتوانیم از شکوفایی تمدن اسلامی صحبت کنیم. از بنیعباس است که ما شاهد اوج تمدن اسلامی هستیم و این زمانی است که خلافت اسلامی با نوعی تفکر ایرانی پیوند و آمیزش برقرار میکند.
در پایان لازم میدانم به عرض برسانم که این سخنرانی که تنهادر قالب اشاراتی چند به هویت ایرانی تقدیم حضار محترم شده است، برگرفته از پروژهای است که با نام «هویت دینی و باورهای مذهبی ایرانیان» برای دبیرخانه شورای فرهنگ عمومی کشور توسط نگارنده در حال انجام است.
هویت ، اين واژهای است که خیلی ها به دنبال معنی آن میگردند. به راستی هویت چیست ؟
حال من برای شما میگویم.درمباحثی که راجع به هویت میشود سوال کننده ها که اکثرا جوان هم هستند بدون اینکه خودشان بدانند ،راجع به دو مساله مختلف بحث میکنند.این دو مساله این است : 1.هویت چیست - 2.چه چیزهایی میتواند هویت انسان باشد.
در مباحثی که راجع به هویت مطرح میشود باید این مساله را به طور جداگانه مطرح کرد و درباره آن بحث نمود.
هویت چیست ؟ هویت چیزی است که باعث شناخته شدن انسان در بین اسانهای دیگر میشود.
یعنی اینکه دیگران انسان را به واسطه آن میشناسند. در واقع هویت چیزی است که جسم انسان را از جسم بودن صرف خارج میکند .
خوب ، حالا ميرسيم به بحث دوم که چه چیزهایی میتواند هویت انسان باشد. سر راست بگویم ، یک چیز ، اعتقادات انسان هویت او است. البته اعتقادات زیر مجموعه های بسیاری دارد که دو مورد آنها را برای شما توضیح میدهم.یکی از این زیر مجموعه ها چگونه فکر کردن درباره اسلام است .
چون دین اسلام دین کاملی است و همه جوانب زندگی انسان در اسلام مطرح شده است چگونه فکر کردن در مورد اسلام بخشی از هویت انسان است.
دومین زیر مجموعه از اعتقادات انسان چگونه زنگی کردن است (منظور من زندگی مادی است).(البته اگر انسان در مورد اسلام طرز تفکر درستی داشته باشد میتواند در این مورد تصمیم درستی بگیرد).آرزوهای انسان هم بخشی دیگر از هویت او است . (چه به آنها برسد و چه نرسد.)
چون آرزوهای انسان هم بخشی از اعتقادات او است. انسان به چیزی اعتقاد دارد که آن را آرزو میکند. پس آرزوهای انسان هم بخشی از هویت او است .
و زیر مجموعه های بیشمار دیگر که توضیح دادن همه آنها کاری است بسیار بسیار دشوار. نتیجه گیری میکنیم :
1. هویت چیزی است که جسم انسان را از جسم بودن صرف خارج میکند .
2.اعتقادات انسان هویت او است.
هویت چیست ؟
دکتر عليرضا آرمنديان بنيانگذار تکنولوژي فکر
تمام دستاوردهاي خوب زندگي تو از همين سئوال آغاز ميشود. تو با اين پرسش به دنيائي از خودآگاهي قدم ميگذاري و آنگاه که در پي پاسخ بر ميآئي، درخواهي يافت که در جهان آفرينش، در اين مجموعهء بيانتها که پر از زيباترين آفريدههائي است که يک دنيائي از شگفتيها در درون دارند، کجا ايستادهاي، قبل از آن که بداني کيستي، در مييابي که از کجا آمدي و ارتباط تو با خداي رحمان چگونه است و چه رشتهاي تو را به او پيوند ميدهدو در بزم دل انگيز هستي، از دست کدامين شاهد، جام برميگيري .
به اين ترتيب، درخواهي يافت که تو در ميان هر آن چه از ازل آفريده شده است، از چه کرامتي برخورداري .
تو در آئينهاي افزايش، به روشني تاج جواهري که بر فراز سرت ميدرخشد، فرشتهها را در پيش پايت به سجود و هستي را در برابر به رکوع ميبيني، روح خدا در جان تو و امانت او در دست توست هراندازه که کرامت و برتري خود را باور کني و هر اندازه که اين اوج و رفعت، اين شکوه و عظمت، در وجودت متجلي شود: هويت بينظير خود را بهتر و عاليتر شکل خواهي داد و به ارزشها و ايدههائي سر ميسپاري که پيش، جايگاه تو را در عالم هستي به عنوان نماينده ی خدا و صاحب ماموريت او تثبيت ميکنند. رفتار و کردار و پندار تو، همه و همه، تحت تاثير باورهائي که از خودداري، شکل ميگيرند و مجموعه ی باورهاي توست که پايه و اساس خودشناسي و در نهايت، خداشناسي را تشکيل ميدهند . وقتي بداني چه موهبتهائي دراختيار داري که در تمام کائنات فقط و فقط اين موهبتها به تو هديه شدهاست و در اولين روز تولد، همراه با هديهاي بينظير به نام ”زندگي“ به تو تقديم شده است، درخواهي يافت که گنج وجودت را چگونه خرج کني تا خداي رحمان که هنگام آفرينش تو، بر خود، آفرين گفت، همواره به وجود تو ببالد و بر آن چه آفريد افتخار کند.
هر کس به اندازهاي که خود را باور کرده و بهخود ايمان آورده، ارزشمند است، گاه در فراز و نشيبهاي زندگي به شرايطي بر ميخوريم که ايمان بهخويش را از دست ميدهيم و زنجيرهاي از خودبيگاني و تعلق، بال پروازمان را ميبندد و راکد و متوقف ميشويم و اينجا تنها عاملي که سبب ميشود بهخود رجوع کنيم و بهخويشتن خويش دوباره ايمان بياوريم تا گرفتار روزمرگي نشويم، ”خود آگاهي“ است که اشراف و بصيرت لحظه به لحظه نسبت به خود را ميآفريند.
”خودآگاهي“ است که در هياهوي زندگي، ما را به خود ميخواند و آنچه را که هستيم و بايد باشيم . يادآوري کرده و در گوش جانمان زمزمه ميکند. خود آگاهي، مقدمه خودشناسي است زيرا خود آگاهي است که هر لحظه به تو ميگويد. اين جا، جاي تو نيست : اين کار، در شان تو نيست : اين سخن، برازنده ی تو نيست و....
آگاهي، نردبان صعود انسان به اوج قلههاي خودشناسي است . کسي که ميداند که نمي داند، با آن کس که نميداند، هرگز برابر نيست، چرا که آگاهي از ناداني، مقدمهاي بر دانائي است؛ همانطور که آگاهي از اسارت، لازمه ی رسيدن به رهائي است.
آنچه برايت مقدس است،آن که به نامش سوگندميخوري، آنان که به وجودشان افتخار مي کني، آن ستارههاي درخشاني که در آسمان زندگيات نوافشاني ميکنند، آن افتخارهائي که در کارنامه? عمرت ميدرخشد، همه هويت تو را نشان ميدهند. از نخستين روزي که پا به عرصه? هستي گذاشتي، هر اتفاقي که در زندگيات افتاد، هر کس را که ديدي و روي تو تأثير گذاشت، هر حرفي را که شنيدي و پيامي براي تو داشت، هر جا پا گذاشتي که تو را به فکر واداشت، هر رنجي که کشيدي و چشمت را بر حقيقت گشود و هر لذتي که بردي و روحت در آسمان عشق و سعادت اوج گرفت و افقهاي جديدي در برابرت گشود همه و همه در ساختن هويت تو دخيل بودهاند. هويت هر انسان به عنوان شکلدهنده? شخصيت او، هم چون شناسنامهاي است که او را به ديگران معرفي ميکند گر چه بسياري از باورهائي که در عمق شخصيت ما ريشه دوانيده خارج از کنترل ما بوده و ناشي از فرهنگ و محيط تعليم و تربيت روزهاي کودکي ماست، اما ”تکنولوژي“ ثابت کرده است که هر کس ميتواند به کمک اجراء يکسري تکنيکها و القاء فرمانهائي به ضمير ناخوداگاه خود، با عشق و احساس و تلاش و پشتکار، ريشه ی باورهاي غلط و ويرانگر را در عمق وجودش بخشکاند و بذر باورهاي جديدي را در مزرعه انديشههاي خود بکارد.
هر کس ميتواند خود را تغيير دهد و از پيلهاي که يک عمر در آن زندگي کرده، پروانهوار بيرون آيد و از اسارت باورهاي منفي و فکرهاي غلط آزاد و رها شود و به اين ترتيب، مسير زندگي و سرنوشت خود را عوض کند. در دنياي هر انسان خودآگاهي و خودشکوفا، نقاط عطفي وجود دارد: نقاطي که در آنجا مسير خود را تغيير داده و برگذشتههاي ناکام و بيسرانجام خود، خط بطلان کشيده و پنجرههاي زندگياش رابه روي نورهاي طلائي خورشيد و فرداهائي نوين، گشوده است .
